خودم را گم کرده‌ام. خودم را یک جایی امروز من میان جنگل‌های تنک اما سبزی جا گذاشتم که بی‌هوا نشستم توی قطارش. قطار همین‌طوری می‌رفت. خلاف جهتی که باید می‌رفت خانه. آفتاب توی صورت‌ام بود و یک چیزی بهم می‌گفت این شبیه یک سفر است.

آدمی که برای همیشه یا لاافل برای مدتی نامعلوم مسافر است، چه‌طور دلش سفر می‌خواهد؟ و اصلن چه معنایی دارد این سفر براش؟ سفر از کجا؟ از خانه؟ وقتی خانه‌ای ندارد؟

چشم‌ام می‌رفت به مراتع و زمین‌های سبز بیس‌بال و آدم‌ها که گله به گله یا نشسته بودند زیر آفتاب درخشان حومه یا بازی می‌کردند یا پی کودکی می‌دویدند. 

قطار با فاصله‌ای نزدیک به خانه‌ها حرکت می‌کرد. نه چراغ راهنمایی بود و نه ایستی. انگار قرار بود همین‌طوری برود و من؟ من جادو شده بودم. دوست داشتم همان‌طور که چند دقیقه قبل یله داده بودم روی نیمکت ایستگاه، چشم‌ها را ببندم و قطار همین‌طور برود. 

خودم را گم کرده‌ام. خودم را مدتی است گم کرده‌ام و بس که خودم را زده‌ام به آن راه، آدم‌ها هم خیال می‌کنند این منم. اما این من نیستم. من خیلی دورتر از آنی هستم که می‌بینند. خودم را یک جایی امروز میان جنگل‌های تنک اما سبز آن مسیر اشتباهی، جا گذاشته‌ام.