می‌آید سمتم که نشسته‌ام پشت میز تا مرد چاق پشت کانتر صدامان بزند و شامی بخوریم بعد از یک روز خستگی. خودم را مشغول کرده‌ام که نگاهش نکنم شاید. شاید چون عصبانی‌ام ازش. بی که بهش بگویم، عصبانی‌ام ازش. سکوت بدترین سلاح است. اما شاید آن‌قدر دلم گرفته که دوست ندارم کلمات باشند. دوست دارم ساکت باشم تا همه‌ی‌ جهانم ساکت شود.

 نزدیک‌تر می‌آید. لحظه‌ای می‌ایستد و بعد دست می‌کشد به موهام. چیزی نمی‌گویم. شاید چون نمی‌دانم چه باید بگویم. نزدیک‌تر می‌شود و می‌گوید:«من تو رو خیلی اذیت کردم این چند وقته.» شاید می‌آیم بگویم اذیت نمی‌داند چیست. نمی‌داند آزار دیدن چیست که به حرف‌های گاه و بی‌گاه خودش می‌گوید اذیت. نمی‌دانم چرا. اما قفل شده مغزم. کلمات نیستند. خیلی خسته‌ام از حرف زدن. می‌گویم:«دتس فاین.». بلافاصله می‌گوید:«دتس‌ نات فاین.». خم می‌شود و موهام را می‌بوسد.