یک وقتی هم بود که من رفته بودم سر فیلم‌بردای فیلم بابک. یک وقتی بود که مریض بودم و سرفه می‌کردم و همه داشتند توی اتاق سیگار می‌کشیدند و بابک می‌گفت:«دود را بدهید سمت لیلی!» یک وقتی بود که دود می‌‌آمد سمت من، سرفه‌هام بیش‌تر می‌شد و از شدت سرفه اشک‌ام می‌آمد اما به روی خودم نمی‌‌‌آوردم. می‌خندیدم.
یک وقتی هم بود توی این زندگانی، که آدم‌هام با بد و خوب این زمانه نمی‌خواندند و من دوست‌شان داشتم. 
یک وقتی بود توی این زندگانی که من قدرش را نداشتم شاید. هوم؟