گذشتهها نگذشته
یک وقتی هم بود که من رفته بودم سر فیلمبردای فیلم بابک. یک وقتی بود که مریض بودم و سرفه میکردم و همه داشتند توی اتاق سیگار میکشیدند و بابک میگفت:«دود را بدهید سمت لیلی!» یک وقتی بود که دود میآمد سمت من، سرفههام بیشتر میشد و از شدت سرفه اشکام میآمد اما به روی خودم نمیآوردم. میخندیدم.
یک وقتی هم بود توی این زندگانی، که آدمهام با بد و خوب این زمانه نمیخواندند و من دوستشان داشتم.
یک وقتی بود توی این زندگانی که من قدرش را نداشتم شاید. هوم؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 4:18 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست