غربتشناسی 2
این که بعد از چند ماه، بفهمی آدمهات که نه، عزیزهات چه سختیها کشیدهاند. چه دردسرها به خاطر تو حتا. به اسم تو حتا. و تو بیخبر مانده باشی از همه جا، نالان از همین دردهای دم دستی تکراری روزانه، خوشی زده باشد زیر دلات، مشغول همین زندگانی تکراری ساده اما سیزیفوار.
این که بعد از وقتها بشنوی که دقیقن چی بهشان گذشته و تو حتا اگر میدانستی، هیچ کاری ازت برنمیآمده. همهی اینها، مرور دوبارهی مکالمات گذشته، غر زدنهای تو، سکوت آنها و تکرار این جملات که:«درست میشود دخترم. اولاش سخت است. راحت میشود زندگانی.» و باز هم تکرار نالههای تو و سرانجام هیچ. سرانجام نبودن تو و بیخبریات. بیخبریات که بر آنها چه رفته است.
همهی اینها یعنی غربت. یعنی دوری.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 21:14 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست