چی‌کار می‌توانم بکنم؟

خیلی فکر کردم که بهت زنگ بزنم مثلن یا این‌که دوباره برات ای-میل بزنم که چرا دیگر نیستی؟ که باید غیبت‌ات را، نبودن‌ات را نه فقط از نامه ننوشتن برام، بلکه از نامه‌های دیگران مثلن آقای «سین» حس کنم که حتا به قول خودش برای صله‌ی ارحام هم نمی‌روی توی جمع.

راستش را بگویم؟ راستش را گفته‌ام به تو همیشه. تو نویسنده‌ای. خیلی نویسنده‌تر از خیلی‌ها. خیلی نویسنده‌تر و بی‌ادعاتر از خیلی‌ها. کلمات تو، وقتی می‌خواندی‌شان بلند، یا وقتی می‌دادی دستم و خودم می‌خواندم، تصویر داشتند، بو داشتند، یک مجموعه‌ای از موجودیتی داشتند که می‌شد لمس‌شان کرد. با داستان‌ات می‌شد زندگی کرد. با آن دخترک سرتق و افسرده و باهوش و تلخ، می‌شد نه فقط وقت خواندن داستان، که بعدترش زندگی کرد.

باز هم راستش را می‌گویم. که شاکی‌ام ازت. که عصبانی‌ام ازت. که این دخترک را رها کرده‌ای توی زمین و هوا. که مشغله‌ی این یک سال اخیر زندگانی‌ات، نگرانی‌هات، بدو‌بدو‌هات و ناامیدی‌هات و خبرهای بد، همه می‌توانند کوچک بشوند با نوشتن‌ات. همه می‌توانند کم‌رنگ بشوند با نوشتن‌ات. 

لام عزیزم، لام خوبم، از راه دور عصبانی و دل‌تنگ‌ام برات و نوشتن‌ات. بنویس. هر طوری شده، بجنگ. نباز. تسلیم نشو. می‌خواهم نه فقط به عنوان کسی که خودش هم یک چیزهایی می‌نویسد، نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان یک خواننده ازت خواهش کنم که این داستان را تمام کنی. 

یک بار زنده‌ایم، لام جانم. یک بار. داستان‌ات را آدم‌ها چند بار زندگی می‌کنند. 

باور کن.