اهواک
آقای حافظ میخواند که آرزو میکند اگر روزی معشوق را فراموش کرد، روحاش را فراموش کند.
وقتی میخواند، دستهام از حرکت میایستند.بس که این صدا را دوست دارم. این کلمات را.
یک وقتهایی هم هست که آدم دلاش رویاها و آرزوهایی را میخواهد که زمانی برای خودش میساخت. از آن عشقهای سوزانی که توی قصهها بود، دلش میخواهد. دوست داشتن اما قصهی دیگری است. حقیقت است که حالا، درست حالا که دارم تمام جنبههای یک رابطهی عاطفی جدی و عادی و دور از دیوانگی و ادا و اطوار را تجربه میکنم، میفهمم که یک جاهایی زندگی به هیچ وجه شبیه ادبیات و هنر نمیشود. ما فقط تلاش میکنیم زندگی را به آنها نزدیک کنیم. تلاش میکنیم خودمان را توی این شعرها، ترانهها و قصهها پیدا کنیم و یک وقتهایی، درست زمانی که در مییابیم دوست داشتن، تابعی از متغیرهایی است که خیلی خیلی به واقعیت و دنیای آن بیرون بستهاند، میبینیم که گم شدهایم. پیدا نمیشویم دیگر. و از واقعیت گریزی نیست.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست