سیلویا پلات بخوانی توی بوستون، توی شهری که سیلویا پلات در آن متولد شده. من آدم خرافاتی‌ای هستم با این اوصاف، شاید چون همه‌اش خیال می‌کنم به روح خانم پلات متصل شده‌ام. توی قطار که کتابش را دستم می‌گیرم، خیال می‌کنم همه‌ي بوستونی‌ها و آدم‌هایی از نسل سیلویا پلات که نگاهم می‌کنند، یک طوری دچار حس دوگانه‌اند. از یک طرف خوش‌حال می‌شوند که دختری با چهره‌ی من که طبعن بوستونی نیست، از شاعر و نویسنده‌ی مشهور نیوانگلند کتاب می‌خواند و از طرفی نگرانم می‌شوند که این‌قدر غرق کلماتش بشوم که حواسم پرت بشود برای پیاده شدن توی ایستگاه موردنظر. می‌ترسند شاید خودکشی کنم. 

رفتم دنبال خانه‌اش گشتم، یک خانه‌ای دارد همین نزدیکی‌های دانشگاه که تا سه سالگی توش زندگی کرده. توی سایتش اما خیلی واضح نوشته که ورود عموم به خانه آزاد نیست. نمی‌دانم چرا. دوست داشتم از کسی می‌پرسیدم که:«شماها! شماها که این همه براتان مشاهیرتان مهم‌اند، چه کار دارید به این که کسی مثل من که بوستونی هم نیست، برود توی خانه‌ای که سیلویا پلات درش متولد شده؟ برای شما چه فرقی می‌کند؟ هان؟» اما خب، طبعن کسی نبود.

خلاصه این همه مقدمه چیدم که بگویم با گلرنگ حرف «The Bell Jar» بود و سرانجام شروع کرده‌امش به خواندن.  وقت رفت و برگشت توی قطار می‌خوانمش. کلماتش مانع این می‌شود که درد کمرم و مسافت را حس کنم. زود می‌رسم به مقصد و این خیلی خوب است.