خیابان خالی جمعه شب
مرد جوان عصبانی بود. از ادوایزرش، از آدمهای گروهش. بوی سیگار میداد و کنار من چپیده بود توی یک گله جا. فریاد میزد از پشت تلفن که براش هیچ اهمیتی ندارد. بقیه هر گهی می خواهند بخورند.جمعه شب تا ساعت نه توی آزمایشگاه بوده و هیچی به هیچی. پشت خط آدمه بهش میگفت که حالا آرام باشد. پسره یک طوری خسته و بیحال فریاد زد که دیگر تحمل ندارد. بعد گفت:«This is just a street of empty promises» سرم را بلند کردم از روی گوشی تلفنم. توی انعکاس شیشهی قطار نگاهش کردم. چه چیز عجیبی گفته بود. صداش دیگر محو بود. به خیابانه فکر کردم و قولهای توخالی. یک طوریام شد. پر شدم انگار. پر و سنگین. بوی سیگارش توی مشامم زد بالا. هوای تازه میخواستم.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:46 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست