و بعد نوبت باد بود
برگهای پاییزی امروز صبح برایتون را ندیدید شما. یا شاید هم یکی از خوانندگان اینجا امروز حوالی ساعت نه صبح، مثل من منتظر قطار بود توی ایستگاه آلستون. باد میآمد و قطرههای باران پراکنده رها میشدند روی صورتت. برگها اما...برگها...کنده شدنشان را از شاخهها میدیدی، از آن اتصال سست، وقتی رها میشدند و بعد میافتادند روی زمین به این هوا که دیگر پایدار شدهاند که زمین خوردهاند که بمانند. اما باد رها نمیکردشان. دوباره میوزید توی وجودشان و میکشیدشان به یک سمت بلوار عریض کامنولث. تا باد خسته میشد، تا برگها خیال میکردند حالاست که نفس آخر را به راحتی بکشند و تمام، ماشینی با سرعت از آن سمت چهارراه میرسید و از روی برگهای پهن شده وسط خیابان میگذشت. برگها به سمت مخالف رها میشدند و لیز میخوردند. و دوباره نوبت باد بود.
برگهای پاییزی امروز صبح برایتون دیدنی نبودند. کاش شما امروز صبح، آنجا نبوده باشید. آخر حال من این روزها، حال برگهای پاییزی امروز صبح است. رها شده، معلق، گیج، تنها و ناپایدار و خسته.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست