خشمگینم ازش. بی‌دلیل. شاید چون از خودم خشمگینم. وقت شام، بی‌رحمانه باهاش حرف می‌زنم و گاهی هر جمله‌اش را جوری برداشت می‌کنم که انگار با منظور گفته. با منظور کنایه و نیش. خشمگینم. از این‌که بهم نمی‌گوید خوشگل شده‌ام. از این‌که به لباس تازه‌ام بی‌توجه است. از این‌که خیال می‌کنم گاهی فرسنگ‌ها از هم دوریم و برای لحظاتی توی حس‌های به خصوصی عمیقن تنهام. تنها و جدا افتاده از جمع و از او.

جدا که می‌شوم ازش، با خودم حرف می‌زنم. خشمم را سر خودم خالی می‌کنم و ملامت این‌که چرا آن‌طوری باهاش حرف زدم، می‌آید سراغم. او آرام است. گاهی صبور هم می‌شود حتا. من اما مدام بعد از هر اتفاقی، بعد از هر دیداری می‌گویم که کاش غذاش به‌تر بود. کاش هوا گرم‌تر بود. کاش زمانش بیش‌تر بود. کاش همه چیز به‌تر بود. یک طور دیوانه‌واری دارم شخم می‌زنم همه چیز را و حواسم نیست به این‌که چی و کی آن میانه است.