همین چند دقیقه پیش خیره بودیم به پنجره‌های سرتاسری سالن غذاخوری که تگرگ بارید و بارید و بعد آفتابی شد. هوای دیوانه‌ی بوستن از هوای دیوانه‌ی شمال هم پیشی گرفته است توی این یک سال. حال کار کردن ندارم. دومین مصاحبه‌ام را برای کار انجام داده بودم که آن هم موفقیت‌آمیز نبود.خبرش را امروز بهم دادند. به نظر خودم خیلی خوب بودم این بار. علی با یک لحن تمسخرآمیزی ازم می‌پرسد منظورم چیست که خوب بود؟ خب معلوم است. یعنی یادم رفته بود ایرانی‌ام. تند تند کلمات را می‌گذاشتم کنار هم و برای پیدا کردن معادل انگلیسی خزعبلات توی ذهنم، خیلی مکث نمی‌کردم. دروغ گفتم و گفتم. از عشقم به طراحی و از شورم برای کار. هر دو مرد به نظر تحت تأثیر قرار گرفته بودند. حتا چند جا مثل ریچل توی فرندز چیزهای جالبی گفتم که گمانم خیلی چیزهای خنده‌داری برای مصاحبه‌ی کاری بودند. اما خب... نشده دیگر. همیشه انگار یکی هست که از تو کارش درست‌تر است. از تو کاندیدای بهتری‌ست. 

یک طوری‌ام امروز. یاد لیلی جوان‌تر و کودک روزهای گذشته افتادم. دوست ندارم کار کنم. دوست دارم همین‌طوری خیره بشوم به تگرگ و بعد آفتاب بوستن و ببینم چه‌طور شد که این‌طور شد.

پ.ن: عنوان به نوشته ربطی ندارد. دنگ شو گوش می‌کنم. منتظرم همکارهای قشنگم از میتینگ برگردند. توی این فاصله می‌شود هر کاری کرد توی آزمایشگاه.