دتس نیو!
نمیدانم از کی شروع شد یا بیشتر شد. از وقتی رسیدم به نیمههای کتاب سیلویا پلات که شخصیتش مدام دارد به خودکشی فکر میکند یا چی. برگشتنی از دانشگاه اگر خوششانس باشم و یک صندلی خالی گیرم بیاید توی قطار، مثل مسخشدهها میافتم به خواندن و یکهو بعد از گذراندن حدود پانزده ایستگاه میفهمم دارم مثل شخصیت خانم پلات فکر میکنم و یک جورهایی هر لحظه مطمئنتر میشوم که هیچ چیز عجیبی در مورد دیوانه شدن وجود ندارد. امشب به همخانهام گفتم. سرانجام او به این نتیجه رسید که نباید سیلویا پلات بخوانم. من اما هنوز فکر میکنم هیچ چیز عجیبی توی دیوانه شدن وجود ندارد. یکهو ممکن است چشم باز کنی و خودت را در آستانهی جنون ببینی. طوری که همه چیز سر جای خودش باشد و زندگی حسرتبرانگیزی به زعم خیلیها داشته باشی.
دیوانگی...راستش من به خیلیها فکر میکنم مثل پلات، مثل وولف که صداهای غریب میشنیدند یا نوشتن براشان سخت شد یا زندگی یکطوری بلعیدشان. بهشان فکر میکنم و میبینم مرز میان دیوانگی و داشتن زندگی نرمال خیلی باریک است. آنقدر باریک که نمیشود درست گفت کی و کجا میشود مواظب باشی تا از این مرز نروی آنطرفتر.
این روزها خودم را در مرز دیوانگی میبینم. گاهی به تمام کردن زندگیام فکر هم میکنم. نه آنطور که فکر کنید. نه آنطور که اگر مامان بیاید اینجا را بخواند، نگرانم شود. چون شاید تنها کسی که خیلی براش این قضیه مهم باشد، مامان آدم باشد. نه خواهر آدم، نه دوستپسر آدم و نه دوست و استاد آدم خیلی این چیزها را جدی نمیگیرند. به خصوص اگر تو آدمی باشی که مدام درونت را براشان آشکار کرده باشی. همیشه گفتم یک ایراد بزرگ نوشتن همین است. که از یک جا به بعد آدمها دیگر جدیات نمیگیرند. شاید چون خیال میکنند همه چیز زندگیات آمیختهی خیال و اوهام توست و ملغمهایست از حقیقت و خیال. اما مامان آدم جدی میگیرد. همیشه. همه جا.
خلاصه اینکه داشتم به این فکر میکردم که دیگر دوست ندارم ادامه بدهم. اینکه من آمدم آمریکا و کلی جاهای خوب دیدم و حال کردم و توی شهری که یک جوری مهد تمدن آمریکاست زندگی کردهام و آدمهای باحال دیدهام و توی دانشگاه هاروارد قدم زدهام و توی لوکیشن «ویل هانتینگ نابغه» قدم زدهام و جایی که نوام چامسکی هست و نزدیک خانهی سلینجر هست و محل تولد سیلویا پلات هست، نفس کشیدهام. خب همینها را خیلیها ندارند و خدایی پز دادن دارد اینها و نصف چیزهای دیگرشان یادم نیامده اصلن. خب بس است دیگر. دیگر حوصلهی جنگیدن ندارم.
اینها اخیرن میآیند توی سرم. یا شاید پررنگتر از زمانیاند که توی ایران قرص میخوردم و دکتر خوشتیپ و قشنگی مثل دکتر رستگار داشتم. اینها تازهترند و من فقط دارم مینویسم که خالی شوم.
پ.ن: مامان! اینها را جدی نگیر لطفن! دارم تمرین میکنم برای نوشتن. همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 6:57 توسط لیلی
|
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست