غول مدفون
آیدا را که این هفته دیدم، بیشتر از کار جهان متعجب ماندم که چهطور دوستی را که نشد سال قبل در ایران ببینم، امسال توی شیکاگو میبینم. خوب بود و خوش گذشت. خوشحال بودم که با کسی حرف میزنم از نزدیک بعد از مدتها که از داستان و نوشتن میگوید. از طرفی خوشحالتر شدم که دورم از فضاهایی که تا حد زیادی میتوانند مخرب باشند. هر چند، ایران هم که بودم، دوستان خوبی داشتم و تا جایی که میشد از آن فضاهای دوستنداشتنی فاصله میگرفتم.
دیشب با هم رفتیم دیدن ایشیگورو! خیلی خوب بود، هم حرفهاش، هم شوخطبعی خوبی که داشت، و هم آن الهامبخشی ماجرا که وقتی کسی مثل ایشیگورو را میبینی، همهی وجودت را پر میکند.
سال تازه، خوب شروع شده، پر از هیجان و اتفاقها و آدمهای تازه. سعی میکنم جنبههای ناراحتکنندهی سال تازه را که پسمانده از سال گذشته است، تا مدت کمی لااقل نادیده بگیرم.
پ.ن: «غول مدفون» آخرین رمان ایشیگوروست که به خاطرش، توری در آمریکا گذاشته.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست