چند‌تکه می‌شود آدم بعد از تجربه‌ی غربت. تکه‌‌ای که مال وطن است و تکه‌هایی که بعد از مهاجرت، می‌سپارد به هر شهری که در آن روزگار گذرانده. غریب است که این تکه‌ها چه‌طور با هر شهری خو می‌گیرند، تلاش می‌کنند تا بسازند، آرام بگیرند و یکی شوند. آدم بعد از مهاجرت انگار قرار ندارد دیگر. همه چیز موقتی‌ست، خانه و کاشانه‌اش، شهرش، دوستان‌اش، روابط‌اش، دغدغه‌هاش و خواسته‌هاش، حتا رختِ تن‌اش که معلوم نیست در شهر بعدی، چه‌جور آب و هوایی در انتظارش باشد.
از طرفی هم همه چیز پر از تناقض است، لحظاتی هست در زندگی مهاجر که به خود می‌گوید:«من دیگر مال این‌جا هستم.» و لحظاتی هم هست که می‌گوید:«باید برگردم. این‌جا سرزمین من نیست.» مثل بهار همین شهر می‌ماند که برف می‌بارد در نوروز، تو بگو زمستانِ در بهار، بهارِ در زمستان. مهاجر با طبیعت خو می‌گیرد، جان‌اش انگار مثل همین طبیعت، روزی چند بار سرد و گرم می‌شود. میان این همه انبساط و انقباض چندباره، ترک‌هاست که به جا می‌ماند و پوستی که شبیه پوست کرگدن می‌شود، ضخیم، تیره و نفوذناپزیر.