یک وقتی ناچاری و ناتوانی در کمک گرفتن و از گرداب بیرون آمدن است که آدم را آزار می‌دهد. یک وقتی اما خیلی بیش‌تر از آن، ناچاری و ناتوانی‌ای‌ست که برای کمک دادن به دیگری، آدم را آزار می‌دهد. همین که می‌بینی هیچ کاری برای کمک کردن به کسی که دوست داری، نمی‌توانی بکنی، همین که می‌بینی نمی‌شود حتا به‌اش امید بدهی و وجودت با نبودت دیگر هیچ فرقی ندارد، آزاردهنده است. خیلی آزاردهنده است. 

با تمام وجودم، تا آن‌جا که می‌شود با نادیده گرفتن خودم و نیازهام، دوست دارم این روزها بگذرد و معجزه‌ای چیزی پیش بیاید، حتا کوچک، حتا خیلی کوچک.