دیدن یک آدم آشنا میان جمع، حتا اگر چند ماه از دیدار آخرتان گذشته باشد،‌ تو را به این فکر وا می‌دارد که درست است مدتی‌ست گوشه‌نشینی اختیار کرده‌ای و جز با یکی دو دوست دخترت در رفت و آمد نیستی، لااقل هنوز قدرت برقراری ارتباط داری. آن هم با آشنایی که برای مدتی بهش نزدیک شده بودی و حالا بعد از فاصله‌ای که افتاده میان‌تان می‌‌بینی‌اش و برای چند دقیقه جمع فراموش می‌شود، آدم‌های کناردستی‌تان که داشتید قبل‌اش با آنها حرف می‌زدید، فراموش می‌شوند و این شمایید که دارید از احوال هم می‌پرسید و تلاش می‌کنید به کلمات کلیدی چند ماه پیش اشاره نکنید اما گاه و بیگاه چیزهایی بپرسید از آن دوران و بعد بخواهید بدانید که چه چیزهایی فرق کرده. 

آشناهای محوشده‌ي زندگی آدم با تصادفی پیدا شدن‌شان، حضور مبهم خودشان را به یادت می‌آورند و شاید هم گاهی دل‌ات بسوزد که چرا بعضی از آشنایی‌ها قرار نیست هیچ‌وقت برای همیشه بمانند، شاید چون «دوستی» و «نزدیکی بیش‌تر» مرزی قطور دارند و قرار نیست او را که نمی‌خواهی نزدیک‌تر باشد، باز هم به عنوان یک دوست داشته باشی‌اش. باید بهش بگویی:«سی‌یو» و تند رد بشوی که بعضی دوستی‌ها و آشنایی‌ها مثل جرقه‌ی بی‌جان فندکی هستند در باد.