غریبی و قربت
جانا به غریبستان
چندین به چه میمانی؟
بازآ تو از این غربت
تا چند پریشانی؟
میدانم که این شعر را برای من نمیخوانی. یعنی برای من میخوانی اما نمیخواهی بگویی مخاطب این شعر منم. نمیخواهی تشویقام کنی به ترک وضعیت فعلی، بس که میدانی منتظر اشارهایام، نشانهای شاید. اما لحظهای که به معناش فکر میکنم، میبینم حتا ایران هم ممکن است غریبستان باشد. حالا بعد از سه سال و اندی، حقیقت است که وطن من ممکن است دیگر ایران نباشد. چرا که وطن بخشیاش قابل حمل است و بخشیاش نه، چرا که بخشی از وطن ممکن است با دوری طولانیمدت رنگ ببازد، دیگر آشنا نباشد بعد از بازگشت. حتا ممکن است زننده و ترسناک و تعجبآور باشد.
مسأله نگاه توست به اطراف. قصه تعریفیست که از غریبگی و آشنایی توی دل و جانات میسازی. کسانی این همه نزدیک هستند اینجا و آنقدر بیگانه، کسی هم مثل تو این همه دور است و اینقدر آشنا و عزیز. میبینی؟ جغرافیا در تعریف غربت و قربت هیچکاره است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست