.
لحظاتی هست که بیشک احساس میکنم روحم از جسمم جدا شده. احساس میکنم شبیه یک آدمآهنی که هیچ چیز نمیفهمد راه میروم، میایستم و چرخ میخورم. با این تفاوت که کارهای آدمآهنی بر طبق برنامه و خوب پیش میرود اما کارهای من...
همیشه فکر میکردم یک روز طعم رهایی یا طعم خودم بودن را میچشم. اما اشتباه میکردم. این روزها نه تنها به لحاظ عاطفی و احساسی تحت فشار عجیبی هستم، بلکه احساس میکنم مدام دارم از آن سبقتهای الکی که نامجو میخواند، سرشار میشوم و عقب و عقب و عقبتر میمانم از دیگران در به دست آوردن چیزها، در جلو بردن زندگی، در زندگی کردن. حالا نه فکر کنید میدوم. نه. ایستاده یا نشستهام به تماشا. همین سکون است شاید که بیشتر زخمیام میکند و از خود بیزارترم.
لحظاتی قلبم آنقدر تند میزند، که احساس میکنم حالاست که بایستد. درست توی آن زمانهاست شاید که در مییابم آدم آهنی نیستم. برعکس، آنقدر از پوست و گوشت و فکر و خیال ساخته شدهام که درد میکشم، که رنج میبرم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست