راهی بزن که آهی از ساز آن توان زد
به جای حرف زدن مستقیم گاهی میرود ساز میزند. صدای سازش میتواند هزاران جملهی ناگفته باشد که در پاسخ به تو گفته است. مثلن که دلگیر است ازت، مثلن دلتنگات است، یا چیزی مثل این میگوید که:«با تو وفا کردم، تا به تنم جان بود.» صدای ساز، آن مضرابها که ضربه میزدند به سیمها، آن ارتعاشات میشد کلمه، میشد حرف، میشد جمله. در پاسخ اینها چیزی نمیشد گفت. در پاسخ اینها یا باید سکوت میبود یا دوباره چیزی از همان جنس میشد میساخت.
باور دارم که هنر، به هر شکلی به هر اندازه و رنگی، اگر ریشه کند توی جانات، اگر که جانات حاصلخیزی خاک مازندران و گیلان را داشته باشد، وقتی گیاهاش خوب رشد کند در تو و شاخ و برگ بگیرد و گل بدهد، آنوقت است که میشود ادعا کنی زبان همهی موجودات جهان را میدانی، که خالق آن کمیابترین خلوتهای دستنیافتنی جهانی که هیچ کس جز صاحبانش از او باخبر نیستند اما با دسترسی به آن گیاه، دیگران هم میتوانند درک کنند در آن خلوت چه گذشته، بر جان صاحبان آن خلوت چه رفته است. اگر که هنر در زندگیات، در روزهات منتشر شود، آن وقت تو هزار ابزار داری برای گفتن، برای گریستن و برای خندیدن، برای در آغوش گرفتن و شکایت کردن، حتا برای ساختن و ویران کردن. چیست که بتواند این همه قدرتمند باشد؟ چیست که بتواند این همه قدرتمند باشد و تو نتوانی در برابرش ایستادگی کنی، که نشود سرانجام تسلیم نشوی و جان و دل بهش نبازی؟
پ.ن: عنوان از جناب حافظ است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست