شکست
آزمایشگاه شلوغ است. هر کسی با لهجهی خودش به انگلیسی حرف میزند، یکی با لهجهی ایرانی، یکی با لهجهی ایتالیایی، یکی با لهجهی روسی و سرآخر دیگری با لهجهی چینی. میان تفاوت آهنگ صداها و لهجهها، توی سر و صدای ذهنیای که بالا گرفته توی من، لحظهای قبلتر از آنکه به عمق کارهای ناتمامم شیرجه بزنم، «شکست» حسین علیزاده را میگذارم توی گوشم. لحظهای به گورهای دستهجمعی زنان سنجار فکر میکنم و لحظهای بعد به آفتاب نارنجی اتاقی که شاید همین قطعه بارها درش پخش شده در یک غروب جمعهی دلگیر و تنهای تهران. باور کردناش سخت است حجم توالی اتفاقها در ذهن و میزان تناقض احساساتی که با شنیدن یک قطعه به جانم هجوم میآورد. یکی اشک میآورد و دیگری لبخند. یکی ناامیدی و دیگری سرخوشی. هر دو اما به شکل غریبی قابل نوشتن نیستند. با موسیقیست که ساخته میشوند و دستهای مرا روی صفحه کلید میرقصانند.
چهقدر جدام از محیط اطرافم این روزها. چهقدر روحم از بدنم فاصله گرفته است. چهقدر بیمکان و بیزمانم.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست