روی مچ دست چپم قرمز شده. چیزی انگار گزیده‌اش. نمی‌دانم چی و کی و کجا. قرمزی‌اش گاهی زیاد می‌شود و خارش‌اش شب‌ها وقت خواب، آزاردهنده است. بعد از اسباب‌کشی آدم چیزهای به ظاهر بی‌اهمیتی را گم می‌کند که نیمه‌های شب یکهو به مرز اضطرار می‌رسد وجودشان. یکی‌اش پماد ضد خارش است. یاد پماد کالان‌دولا می‌افتم توی تاریکی خانه وقتی در یخچال را باز می‌کنم تا کمی یخ بگذارم جای نیش. پماد کالان‌دولا رفیق همیشه‌ی من بود. چون همیشه من بودم که اول پشه‌ها می‌آمدند سراغش توی خانه. مامان نیمه‌شب می‌ایستاد جلوی یخچال، درش را که باز می‌کرد، نور یخچال آشپزخانه‌ را از تاریکی نجات می‌داد. من کلافه و بی‌خواب پشت مامان ایستاده بودم و هر جا که او می‌رفت می‌رفتم و هر جا او می‌ایستاد، می‌ایستادم. مثل بره‌ای که به دنبال مادر است همیشه و جایی دیگر را نمی‌شناسد جز مسیر آشنایی که مادر می‌رود. مامان پماد را از یخچال در می‌آورد و می‌زد به جاهای قرمز شده و ملتهب از نیش بی‌رحم پشه‌ها. چشم‌های خواب‌آلود مامان توی چشم‌هام بود که از طرفی خسته بودند و از طرفی نگران بره‌اش. جای نیش پشه‌ها سرد می‌شد و می‌سوخت و بعد لحظه‌ای بیشتر می‌خارید. می‌خواستم بی‌خیال پماد بشوم و آن جاهای نیش را از جا بکنم با ناخن‌هام. مامان سریع می‌گفت:«دست نزن بهش. دست نزن! خودش خوب می‌شود.» 

غریب است که آدم نمی‌فهمد این زخم‌ها، این التهاب‌های پرخارش و تمام‌نشدنی، کی یکهو تمام می‌شوند. کی یکهو فراموش می‌شوند. به جاش تصویر بره و مادرش می‌ماند نیمه‌های شب توی آشپزخانه‌ی تاریک در یک شب دم‌کرده‌ی تابستان مازندارن.