پریدن از ارتفاع کم

شنبه اولین روز امسال بود که سرما دوباره بیرحمانه برگشت. یادم رفته بود زمستان چه طعمی داشت. حافظهام از روزهای یکسر سرد و بیآفتاب و سفید پاک شده بود. بدترش این است که دست راستم خوب نیست. توی سرما حالش بدتر میشود. امشب یک لحظه دستکش نداشتم و حس کردم وقتی منتظر اتوبوسم، دستم دارد قطع میشود.
شب، همین نیم ساعت پیش، پریدن از ارتفاع کم را دیدم. چهقدر با نهال قصه همراه بودم. چهقدر میفهمیدم وقتی راهی این همه به بنبست برسد، وقتی افسردگی به نهایت خودش برسد، آدم ممکن است دست به هر کاری بزند. به جای بقیه حرف بزند و چارچوبها را بشکند. با کسی که همیشه خوب است، خوب نباشد و با کسی که هیچ ارتباطی بهش ندارد، خوب باشد، بیدلیل.
یک جا بود توی فیلم که نهال از دوستش میپرسد اگر از زندگی شوهرش، بابک، برود بیرون آیا دوستش حاضر است با او باشد. دوستش اما خیلی راحت و صریح جلوی بابک میگوید که نه، چون او خیلی معمولیست. گمانم یک جایی، یک عدهای با معمولیها دوام نمیآورند. برای همین است که سرگردان میشوند، گیج میشوند و دوست دارند یک روزی بزنند زیر همه چیز. معمولی بودن گاهی سازگار نیست با گروه خونی عدهای. اگر تنها امید آن آدمها هم روزی مثل وجود آن بچه، نابود شود، دیگر براشان مهم نیست چه میشود. چون میان معمولیها احساس خفگی دارند. دوست دارند خودشان را حبس کنند و تنها باشند.
پریدن از ارتفاع کم را دیر دیدم چرا که غربت تو را به لحاظ زمانی از تولیدات فرهنگی سرزمینات جدا میاندازد. اما دوستش داشتم. بعد از مدتها شاید بعد از قصهها و در دنیای تو ساعت چند است، فیلمی از سینمای خودمان را دوست داشتم. ایرادهاش؟ خب مگر میشود بهش ایراد نگرفت؟ اما حالا که دارم این را مینویسم، نمیخواهم ایراد بگیرم بهش. دوست دارم به نهال و احوالاش بیشتر فکر کنم.
پ.ن: پریدن از ارتفاع کم ساختهی حامد رجبیست.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست