زبان خامه ندارد سر بیان فراق
فردا جشن شکرگزاریست. شب است حالا. حدود نه شب. از پنجره که به بیرون نگاه میکنم، سایهی درخت لخت آن بیرون پیداست و ردیف قطور چراغهای ریز و زیبا که کشیده شده در درازای باغچهی خانهی همسایه در پیادهرو. خیلی دوست داشتم چیز پرسوزی مینوشتم از چیزی که حالا دارد بهم میگذرد، چیزی که همان فراق است، از چیزی که خیلی سهمگین است در جان و دلم، بنویسم. خواستم از آن متنهای شاعرانهی خوش آهنگ نوشته باشم که خواننده بگوید عجب چیزی نوشته طرف. ولی دیدم در برابر غم و اندوه دیگران، در برابر هجمهی ناتوانیها و مصائب خیلیها این فراق، هدیه است، نعمت است. شاید که قرار است من در سی سالگی با همهی وجود کلمهای را زندگی کنم که پیشتر تنها در اشعار خوانده و در ترانهها شنیده بودماش. دیدم سکوت که کنم بهتر است و شاید خوبتر است اگر هر چند مثل دیگر آمریکاییها چهار روز تعطیلی برای شکرگزاری ندارم، میتوانم برای این رنج کوچکی که به مقیاس خودم چیز کمی نیست، شکرگزار باشم. شکرگزار باشم برای کلمه و سرآخر برای صدا و موسیقی.
پ.ن: عنوان از جناب حافظ است طبعن.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست