پراشتباه شده‌ام این روزها. به اشتباه مدل دیگری از امپلی‌فایر را سفارش می‌دهم و وقتی می‌رسم به آزمایش، می‌بینم امپلی‌فایرها یک مدل بالا یا پایین‌اند. نوشته‌هام غلط تایپی زیاد دارند و گاهی ساده‌ترین افعال را در نامه‌های روزمره به استادم و دیگر همکارانم جا می‌اندازم. اشتباهات به کنار، کنار آمدن با اشتباه چیز دیگری‌ست. تا ساعت‌ها خودم را شماتت می‌کنم که چرا به جای پنج، عدد صفر را تایپ کردم توی شماره‌ی مدل امپلی‌فایر. یکهو به خودم می‌آیم می‌‌بینم با وجود این‌که این اشتباه درست دو هفته مانده به مهلت نتیجه گرفتن از آزمایش‌هام چیز کمی نیست، بسطش داده‌ام به همه‌ی اشتباهات زندگی‌ام. مثلن این‌که چرا دقت نکردم وقتی فلان روز داشتم انتخاب رشته می‌کردم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز داشتم امتحان استاتیک می‌دادم و منتهی شد به مشروط شدنم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز فکر کردم عاشق فلانی شده‌ام و بی‌جهت چند سال را تلف وهم کردم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز که باید چشمم را خوب باز می‌کردم و آدم کنار دستی‌ام را خوب نگاه می‌کردم و دوستش می‌داشتم، چشم‌هام کور بود و ندیدم و دوست نداشتم. همین است این چرخه. یکهو به خودم می‌آیم و می‌بینم دارم شلاق می‌زنم و شلاق می‌خورم برای همه‌ي بی‌دقتی‌های روز و ماه و سال‌های دور. 

مامان همین الان برام فایل صوتی فرستاده توی تلگرام. من تنها توی آزمایشگاه نشسته‌ام و دارم چای می‌خورم. مامان در سکوت خواستنی اطرافم دارد می‌خواند:«همه شب نالم چون نی، که غمی دارم.» من احساس می‌کنم یا فکر می‌کنم که هر لحظه ممکن است در سیل غم بنیادکن غرق شوم. اما عجیب است. اشکم درست لبه‌ی پلک‌هام می‌ایستد و از ریختن باز می‌ماند.  در جانم وقتی کاروان می‌رود، فغانم می‌خواهد از زمین به آسمان برود، دور از یارم. دلم می‌خواهد خون ببارم. اما خب، این‌ها همه دلیل بر اشک نیست انگار. تو بگو اشک هم شده باشد کلیشه. 

به خودم می‌گویم از اشتباهات بعدی پیشگیرانه دوری می‌کنم. اما چه کسی از آینده خبر دارد؟ اشتباهات هم مثل بسیاری احساسات، مثل همین غم، مثل درد فراق یا شادی، آمدن و رفتن‌‌اش غیرقابل‌پیش‌بینی‌ست.