امروز صد و چهل و یکمین سالروز تولد لوسی مونتگمری بود، خالق ان شرلی. خودم را یادم آمد که چه‌قدر سودازده از نوشتن داستان‌های بی‌شمار دوست داشتم این قصه را، این سریال را. 

دیروز داشتم از کنار هتل چهارفصل در مرکز شهر می‌گذشتم که یک لحظه خیال کردم طرح داستان کوتاهی آمده به ذهنم. داستانی مربوط به یک هتل، جایی که دو عاشق شبی را در آن گذرانده‌اند. غریب است که بعد از مدت‌ها چیزی به ذهنم تلنگری بزند، چیزی هر چند کوتاه و سرسری. یک تصویر از داستان آمد توی ذهنم و با خودم گفتم زود بنویسمش. اما دیدم شاید اگر بیش‌تر فکر کنم، بشود بهش کمی پر و بال بدهم. 

ننوشتم‌اش. تصویره اما هنوز هست و گاهی بی‌دلیل لبخند می‌آورد به لبم. شاید چون هنوز سودازده‌ام برای نوشتن.