زمانی هم هست در زندگی که تمام دغدغه‌های پیشین‌ات به قول فرنگی‌ها دچار یک «ترن اور» درست و درمان می‌شود. چیزهایی که زمانی برایت در اولویت بوده‌اند، به طرز غریبی دیگر در زاویه‌ی دیدت جایی ندارند، یا بی‌دلیل و نامحسوس برای خودت بی‌رنگ شده‌اند یا تو هنوز کششی داری اما دیگر فرصتی براش نیست. 

یک وقتی شاید نوشتن و چیز چاپ کردن، تنها آرزوی دیرینه‌ات بود اما امروز، حتا فرصت نداری جاروبرقی تازه‌ای را که خریده‌ای از میان جعبه‌ها بیرون بیاوری و امتحان‌اش کنی. یک وقتی جهان را دیدن، رویات بود. امروز اما که بخشی از جهان را دیده‌ای، قانعی و به خود می‌گویی:«تنها جایی داشته باشم از آن خود که پا در آن دراز کنم.» 

گمانم این میان، تنها درد و درمان همین زمان است. بی‌رحم اجازه نمی‌دهد درک درستی از خودت داشته باشی در مقطعی. مدام می‌چرخاند احوال‌ات را و تو گاهی دست‌هات بالاست، تسلیمی اما بی‌دلیل داری می‌دوی. حالا از چه و از که می‌خواهی عقب نمانی، خدا هم شاید نداند واقعن. 

 

عنوان وام گرفته از «الکی» محسن نامجوست.