به گمانم تنهایی
حواسم نبود قدیمها. که حکیم به سمت جنوب نگاه میکند. شاید به سمت خیابان لالهزار، سمت چهارراه استانبول، سمت کافه نادری، سمت توپخانه و چه و چه.
صبحها با فحش و بد و بیراه شروع میشود، به میدان انقلاب که میرسم شروع میکنم صبحهای دیگر را با آن صبح به خصوص مقایسه کردن. ولی وقتی ناگهانی از دور پیدایش میشود که میان آلودگی هم سمج خودش را نشان میدهد، یادم میافتد که یک چیزهایی بیدلیل نیست. یک چیزهایی که باعث شده بود آن روز بيهوا توی فال حافظی که گرفته بودم، کلمهی "فردوس" افتاده باشد. یکچیزهایی بیدلیل نیست توی این دنیا. این که چرا حکیم ابوالقاسم خودمان به سمت جنوب نگاه میکند و چرا پشت به جنوب نایستاده. و اینکه خیلی چیزهای جورواجور سمت جنوب آن میدان است. و اینکه لااقل باید این بار هم با رنجها کنار بیایم و خودم را، دلم را خوش کنم به این دیوانهبازیهایی که هیچ کجای این زندگی بدریخت و بدقواره و خالی دیده نمیشود. شنیده نمیشود. حس نمیشود. باید تنهایی مرورشان کرد. تنهایی لذتش را برد. تنهایی و به هر کسی نگفت. اینجور لذتها هم وقتی انباشته شوند، شکل یک توده حرف ناگفته و کلمهی ابداع نشده میشوند که زبان آدم را از زبان آدمهای دیگر جدا میکند. و آن وقت است که بیدیالوگ، راهها جدا میشود و آدم یک سمت میماند و آدمهای دیگر یک سمت.
به گمانم تنهایی یکجورهایی به همین سادگی میآید و میماند.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست