باید اعتماد کنم. باید اعتماد کنم به کلمه، به صدای این مضراب‌ها که سر می‌کوبانند به جداره‌ی سیم‌های سنتور. باید که اعتماد کنم به این نهال نارس و جوان که دارد ذره ذره پا می‌گیرد. کاش چشم‌هام درست ببیند و گوش‌هام درست بشنود این بار، از همه بیش‌تر دست‌هام درست‌تر کار کنند و پاهام، قدم‌های درست‌تری بردارند. کاش بشود که این اعتماد، نعش ناامیدی مرا ذره ذره زیر بار روزافزون جان بالنده‌اش، له کند و ترس مرا مثل شربتی تلخ برای رفع مرض بنوشد و بعد تنها چشم‌های امیدوارش را مثل گوش روزه‌دار به الله‌اکبر بدهد. 

ترس و ناامیدی دو یار غار من‌اند. این اعتماد چه کار سخت و چه راه صعب‌العبوری در پیش رو دارد. این کلمات و این صدای مضراب‌ها چه راه‌های نرفته‌ای دارند. چه سخت می‌شود آن سوی گردنه را دید. آن‌جا که دیگر سرازیری‌ست و مسیر دل‌کش رسیدن به آبادی. جایی که نان گرم هست و جایی برای خواب شبانه تا پاهای خسته دراز شوند و لب‌ها به سخن بیایند.