صبحی تمام عیار
همینطوری الکی وقت راه رفتن یادت افتاده که چهقدر دوم شخص نوشتن را دوست داری. یاد آن داستانهایی میافتی که خوب درآمده و همه دوم شخص هستند. داستانهایی که حالا دیگر گمند. دورند و یکجورهایی تو را به یاد خودت میاندازند. شکل آدم کوری که با دست زدن به چشمهاش یادش میافتد عضوی به نام چشم دارد، اما فقط از کار افتادهاند.
دستهایت را که میکنی توی جیبهایت میبینیشان، ایستادهاند و زل زدند به جایی خلاف جهتی که حکیم خیره شده. از کنارشان رد میشوی. یکجورهایی انگار داری سان میبینی ازشان. آنها سیخ ایستادهاند و با نفسهای توی سینه حبس، دستهاشان به سپرهای محافظشان سفتتر میشود و باتومهایشان را صاف نگه میدارند و یک سرش را تکیه میدهند به زمین. در فاصلهی نیممتریشان به یکی دو تایشان نگاه میکنی. نگاهشان به کجاست اینها پس؟
مشتت توی جیبت سفتتر میشود. دستهایت سردند و با اینکار هم گرم نمیشوند. دوست داری فریاد بکشی. اما خب، تو سکوت را خوب بلدی. خوب. پس آن انتهای صف طویلشان نگاه میاندازی به حکیم با آن کتاب توی دستش و آن کودکی که زیر پایش نشسته. همینطوری الکی نگاهت کش پیدا میکند. از پشت قطرات فوارههای دورتادور میدان و اشکی که توی چشمت دارد سرک میکشد، حکیم را تار میبینی. دوست داری بیهوا بهش بگویی:" از اینکه ما هیچ شباهتی به آن کودک زیر پایت نداریم متاسفم. از اینکه گند که نه، گه زدهایم به هیکل و قوارهی مملکتی که تو بهمان دو دستی تحویل دادی متاسفم. از این که همهی اینها را میبینی و ساکت و صبور روزگار میگذارنی، متاسفم. از اینکه در برابرت، در حضورت مسلح ایستادهاند و یادشان رفته بهت ادای احترام کنند متاسفم. از تمام آنچه رخ داده و نداده، از این چیزی که بودیم و هستیم، بابت همه چیز متاسفم"
به گمانت بهش گفته باشی یکجورهایی. گامهایت کند شده وقتی خیابان فردوسی را میاندازی پایین.هیچ عجلهای نداری. کف کفشت به زمین کشیده میشود. حالت هیچ خوب نیست سر صبحی. و این را هیچ جوری به هیچ ترفندی نمیشود پنهان کرد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست