دست‌هایت را از هم باز کن،
من دیگر در تو غرق شده‌ام.

ماهی تنها به فکر فرار نیست،
یک‌باره رها شده باشد هر چند در آب.

حالا هزار هم بگویند: ماهی‌ها که غرق نمی‌شوند،
من باور نمی‌کنم.
من در دریا زاده شدم،
شنا را خوب بلدم.
اما یک‌باره در عمق تو فرو رفته‌ام.
دست‌هایت را از هم باز کن.
حالا دیگر برای انکار خیلی دیر است.

پ.ن:
راه دیگری نمی‌دانستم برای جواب دادن به تویی که نظر خصوصی گذاشته‌ای برایم. به گمانم هیچ وقت دوست نداشتم فضای این‌جا بشود جای پاسخ دادن به آدم‌های بیرون. اما سوالی که کردی، شاید برایم مهم بود. باید بگویم من توی آن نوشته یا شعر خیلی چیزها را روشن کرده‌ام. و به گمانم اگر آن "اگر" که توی سوالت بود، راست باشد، می‌دانم باید چه کار کنم. تا حدی که می‌توانم و توانسته‌ام درک کنم. در حد خودم. در حد لیلی.