صندلی جلو گیرت آمده بود و این شروع خوبی بود برای صبح سردی که سرمایش را جدی نگرفته‌ای. رفتنی مامان بهت گفته بود که "سردت نشه" و تو یک لحظه دیده بودی که چه‌قدر خوب است یکی نگران آدم باشد، مثل وقت‌هایی که کسی منتظرت باشد و کلید که می‌اندازی خودت را رها نکنی توی تاریکی خانه و کورمال دنبال چراغ نگردی. لج‌بازی‌ات گرفته بود اما. دلت از جای دیگر پر بود، سر خودت خالی می‌کردی که آن بلوز آستین حلقه‌ای را پوشیدی زیر مانتو و آن سوئی‌شرت نازک را روی مانتو که بیشتر شبیه جوک بود در برابر سرما.
پسرک پشتی داشت با دخترک پشتی بحث فلسفی اجتماعی می‌کرد. آن یکی دختره هم زنگ زده بود به دوستش و مباحث خوانده و نخوانده‌ی امتحان را چک می‌کرد. از همه‌شان خسته بودی. از بحث فلسفی اجتماعی و چیزی به اسم درس. دکمه را زدی. نامجو شروع کرد به خواندن آن آهنگه که عاشقش هستی. یک لحظه که رها می‌شدید از ترافیک، تاکسی سرعت می‌گرفت و توی چمران باد بود که از لای شیشه‌ی پایین کشیده شده می‌خورد به صورتت. سرت درد می‌گرفت اما با موسیقی خوب بود. " ای علاج دل ای داروی درد، همره گریه‌های شبانه، با من سوخته در چه کاری؟" بی‌هوا پاهایت را تکان می‌دادی. دوباره رفته بودید توی ترافیک که نگاهش کردی که پشت فرمان داشت جوری هماهنگ با آهنگ توی گوشت تکان می‌خورد و خرکیف سر تکان می‌دهد. شک کردی یک لحظه. به بلندی صدای نامجو توی مونیتور کوچک نگاه کردی. آ‌ن‌قدر بلند نبود که بشنود. اما انگار داشت همان آهنگه را گوش می‌داد و تکان‌هایش حتی با ریتم تکان‌های پای تو یکی شده بود. سرِ کارگر که دختر و پسر فلسفی اجتماعی پیاده شدند، رفت روی آهنگ بعدی. صدا را زیاد کردی. گوش‌هایت داشت کر می‌شد.چشم‌هایت را بستی و تکیه دادی به پشتی صندلی. دیگر توی این چند وقت دستت آمده کدام یک از صندلی‌ها راحتند برای لم‌دادن، خوابیدن، فکر کردن یا بیدار و آگاه نشستن. حالت خوب نبود. ترمزهای پیاپی دچار سرگیجه‌ات کرده بود. چشم‌هایت را لحظه‌ای که باز کردی دیدی‌اش که باز داشت با کیف سر تکان می‌داد و حالا بود که توی یکی از انحراف‌ها دستش همان‌طور روی فرمان بماند و یادش برود جهت را باید عوض کند. به شانزده آذر که رسیدید، جرات کردی و دکمه‌‌ی استاپ را زدی. نامجو ساکت بود. صدای بوق بود و همان مجموعه صداهایی که اسم خاصی نمی‌شود رویش گذاشت. او همان‌جور خودش را تکان می‌داد و خرکیف بود. رادیو داشت از وضعیت ترافیک می‌گفت. دختر دانشجو اواسط خیابان پیاده شد. گیج‌ بودی. گوشی‌ها را از گوشت درآوردی. هفتصد تومانش را دادی بهش. با لبخند تشکری کرد. پیچید توی خیابان براون. هنوز داشت با آهنگی که توی گوشش بود و نبود، تکان می‌خورد. خرکیف‌تر از تو حتی در بهترین ساعت روز وقتی بهترین آهنگ دنیا توی گوشت باشد.