انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي

یک چیزی هست توی این آهنگ، توی کش‌آمدگی صدای سازش، توی آرامی صدای زن. توی تکرار:"ارجع یا حب" یک چیزی هست توی این آهنگ که شرح لحظه‌های عاشقی را فریاد می‌کند. آن‌جایی که دوری و دل تنگی خفه‌ات می‌کند اما خاموش می‌مانی و می‌دانی چیزی که زن می گوید راست است. بدبختانه راست است که می‌گوید:" انت حبي لكن مش ممكن تكوني هلالي You are my love but you can not be suitable for me "

گاهی لحظاتی را که هیچ جوری با هیچ کلامی نمی‌توان نوشت، این آهنگ و این ترانه و این صدا  برای من تمام و کمال ساخته. توی آخرین ردیف صندلی‌های یک اتوبوس شلوغ، وقت پیاده‌روی در خیابان، وقت رانندگی در شب یک بزرگ‌راه خالی. تفاوتی ندارد که کجا.

Natach atlas - Gafza

پ.ن۱: این همان آهنگ و ترانه‌ای است که دختر و پسر توی 3 - iron مدام گوش می‌دهند.

پ.ن۲: متن شعر و ترجمه را می‌توانید  اینجا بخوانید

 

تونل

با خانمه كه رفتيم توي اتاق مخصوص، دوست داشتم يك جايي يك انعكاسي پيدا كنم مثل آينه كه خودم را توي آن لباس آبي ببينم. اما هيچ جا نبود كه بشود خودم را ببينم. صداي تار بلند بود. دراز كه كشيدم و خانمه گوشي‌ها را گذاشت توي گوشم صداي استاد شجريان بلند شد. بعد يك فلز بزرگ را چفت كرد دور گردنم. درست شبيه يك قلاده‌ي بزرگ. شبيه اين زنداني‌ها توي فيلم‌ها كه علاوه بر دست و پا كه زنجير كرده‌اند، گردنشان را هم مي‌گذارند توي يك بست چوبي سوراخ دار بزرگ و بعد هي مي‌كشانندشان از يك ده به ده ديگر تا محاكمه. اولش كمي ترسيدم. خب تا به حال تجربه‌اش را نداشتم و حس مي‌كردم نفسم دارد بند مي‌آيد. خانمه هم كه تاكيد كرد تكان نخورم وضعيت بدتر شد. دست‌هام روي هم روي شكمم قفل شد و رفتم توي تونل. درست شبيه كسي كه توي آرامش توي كليسا توي تابوت خوابيده و دست‌هاش چفت هم روي شكمش مانده. فاصله‌ي صورتم با سطح بالايي تونل كمتر از يك وجب بود. يك نوار آبي داشت وسط سطح سفيد. چشم‌هايم را بستم. چون اگر همين‌طور خيره نگاهش مي‌كردم باورم مي‌شد كه آن‌جا آخر دنياست. حتا كوچك‌تر از قبر.تن‌ها چيزي كه باعث شد از ترس سكته نكنم، صداي استاد شجريان بود. صداي دستگاه كه بلند شد يك جورهايي انگار ديوار صوتي مي‌خواست بشكند. چشم‌هايم را به هم فشار دادم. صداي استاد ديگر گم شده بود ميان "وو وو" هاي دستگاه.يكهو سطح زيري كه رويش خوابيده بودم كشويي حركت كرد و آمدم بيرون. نور توي چشم‌هام بود و دوباره صداي استاد مي‌آمد. خوش‌خيال بودم كه فكر كردم دوباره برگشته‌ام به زندگي. گويا غل و زنجير گردنم خوب چفت نشده بود. مي‌شد فرار كنم. دوباره بازش كرد و بستش. و دوباره رفتم توي تونل. سخت بود تحمل دوباره‌اش. فكر كردم اگر همين‌جا بميرم چه مي‌شود. صداي استاد را مي‌شنيدم كه مي‌خواند:"شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان" بعد خودم شروع كردم آرام آرام لب‌هايم را تكان دادن، بي‌صداي بي‌صدا:"كه به مژگان شكند قلب همه صف‌شكنان  مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت"
 خب قرار نبود اگر بروم بيرون دنيا را فتح كنم. فكر كردم كه همه‌ي همه‌ي زندگي‌ام مي‌تواند همان‌جا تمام شود. چيزهاي زيادي جا مي‌ماند و ناتمام رها مي‌شد. دلتنگي‌هاي بيان نشده، دوست‌داشتن‌هاي ناگفته به عزيزانم، "دوستت دارم" های فراموش شده به مامان و بابا كه هميشه تا توانسته‌ام بهشان زخم زده‌ام و زخم‌هاشان را مرهم نبوده‌ام، كتاب‌هاي ناخوانده، فيلم‌هاي نديده و جاهاي مختلف دنيا را كه دوست داشتم ببينم يا قدم زدن توي خياباني آن سر دنيا با هستي كه بهم قولش را داديم، داستان‌هايي كه روزي روياي نوشتنشان را داشتم، همه‌ي اين‌ها مي‌شد جا بماند و تمام شود. وقتي خوب بهش فكر كردم ديدم چه مرگي مي‌تواند بهتر از اين باشد؟ با صداي استاد شجريان آرام و بي‌مزاحمت ،گيج غزل حافظ، توي يك لباس سبك و يك دست آبي با چشم‌هاي بسته آماده‌ي آماده بدون هيچ شي‌ء فلزي مزاحم، رهاي رها.
كشويي كه آوردندم بيرون، نور كه خورد توي چشمم، زنده كه مانده بودم، احساس كردم من تمام اين لحظه را به آن كسي كه صداي استاد شجريان را انتخاب كرده براي آن اتاق مديونم. هيچ چيزي جز آن نمي‌توانست آن همه فكر و صداي مزاحم را از فضا پاك كند. هيچ چيز

دوست‌داشتنی‌ها 33

... به دروازه‌ي پارك رسيده بود. لحظه‌اي ايستاد. به اتوبوس روباز در پيكادلي نگاه كرد.
حال درباره‌ي هيچ‌كس در اين دنيا نمي‌گفت كه فلان است يا بهمان است. سخت احساس جواني مي‌كرد؛ در عين حال سالخورده چنان كه به وصف نمي‌آيد. همه چيز را هم‌چون چاقو مي‌شكافت؛ در عين حال بيرون بود، نظاره مي‌كرد. به تاكسي‌ها كه نگاه مي‌كرد، احساس مي‌كرد همواره بيرون است، بيرون، دور ِ دور تا دريا و تن‌ها؛ هميشه احساس مي‌كرد كه زيستن حتا يك روزش هم بس خطرناك است. نه اين‌كه خود را باهوش بداند، يا بسيار غيرمتعارف. به عقلش نمي‌رسيد كه چطور توانسته با همان چند ريزه دانشي كه فرولاين دانيلز تحويلشان داده بود زندگي را پشت سر بگذارد. هيچ نمي‌دانست، نه زبان، نه تاريخ؛ اين روزها به ندرت كتاب مي‌خواند، جز كتاب خاطرات در رختخواب، و با اين حال سخت مسحورش مي‌كردند؛ همه‌ي‌ اين‌ها، تاكسي‌هايي كه مي‌گذشتند؛ و درباره‌ي پيتر نمي‌گفت، درباره‌ي خودش نمي‌گفت من فلانم، من بهمانم...

خانم دلوي – ويرجينيا وولف – ترجمه‌ي فرزانه طاهري – انتشارات نيلوفر

پ.ن: سپاس خانم وولف

مرمت کن منو از نو

شعره را نوشته‌ام. همين‌كه مي‌خواهم پست را بفرستم،صداش توي گوشم مي‌خواند. شعره را پاك مي‌كنم. به جاش ايني كه مي‌شنوم را مي‌نويسم. درست همين يك بخش را كه هي تكرار بشود توي گوشم. بعد از اين‌كه شعره را نگذاشته‌ام اين‌جا خوشحال مي‌شوم. يك جور خودسانسوري دلچسب توي اين‌ روزها از جنسي ديگر كه مي‌گذارم يكي ديگر مدام و مدام به جايم عاشقانه بگويد. انگار كه من دارم مي‌گويم ولي در واقع نه. و اين‌طوري همه چيز امنيت خودش را دارد. امنيتي كه هيچ‌جوري نمي‌گذارم ويران شود. حصاري كشيده‌ام دور اين منطقه‌ي خصوصي كه به اين راحتي‌ها شكسته نمي‌شود. گاهي خودم را هم شگفت‌زده مي‌كنم از وفور اين اصرار بر انكار! انكاري كه درست است و راست و بايد و بايد كه بهش وفادار باشم. به اين نگه‌‌ داشتن‌ها براي خودم. كه يك جاهايي فقط و فقط خودم را پيش خودم لو بدهم. و راستش هر چند كه نگهداري از اين منطقه‌ي خصوصي كه شايد از بيرون هيچ‌جور ويژگي عجيب و غريبي نداشته باشد، رنج هم داشته باشد توي خودش اما مي‌ارزد به لو رفتنش، به اشتباه فهميده شدنش و قاطي ديگر منطقه‌هاي خصوصي شدنش.
دوباره رضا يزداني دارد مي‌خواند و من انگار بيشتر از آن يك بخش كه دوستش دارم حرف زدنم گرفت بي‌هوا.
آن جايي كه يك جور غريبي مي‌خواند:
مرمت كن منو از نو
نذار خالي شم از رويا
نگاهم كن،اگه حتا
 تمومه اين سفر فردا

 

پیدا نمی‌شه

قسمت آخر سیزن چهارم که تمام می‌شود:
الف: هوم...
لام: هوم؟
الف: خداوکیلی بین شما دخترا کسی مثل ریچل پیدا می‌شه که با شلوار توی خونه یهو پاشه بره یه کشور دیگه عروسی اکس بوی‌فرندش که بهش بگه دوسش داره؟
لام: بعله خب...اینم سوال خوبیه
الف: همین دیگه...پیدا نمی‌شه
لام: هوم...
الف: هوم؟
لام: خدا وکیلی بین شما مردها کسی پیدا می‌شه که مثل راس توی کلیسا درست توی لحظه‌ی ازدواجش وقتی به عروس زل زده و داره می‌گه:"آی دو" به جای اسم زن تازه‌ی زندگی‌ش باوفا به عشق ده یازده ساله‌ش بمونه و اسم اکس گرل‌فرندش رو به زبون بیاره؟
الف:هوم
لام: همین دیگه...پیدا نمی‌شه

در این پاییز

... من اما دیگر با یادت

سر ِجنگ ندارم...

 

عکس از هستی

دوست‌داشتنی‌ها 32

  Later, back at the motel, in bed, she lay with her hand on her forehead and said:" I envy your wife. I envy Nancy. You hear people talk about "the other woman" always and how the incumbent wife has the privileges and the real power, but I never really understood or cared about those things before

Now I see. I envy her. I envy her life she will have with you in that house this summer. I wish it were me. I wish it were us. Oh, how I wish it were us. I feel so crummy, she said

 I stroked her hair 

Call if you need me – Raymond Carver

 

معادله

خواب:

تمام طول شب

تو گناه می‌کنی

بیداری:

تمام طول روز

من شلاق می‌خورم