آنها كه دست به دوستداشتههاشان نميزنند

خيال ميكردم كه ميشد دستنخورده نگهاش دارم. همانطور كه دوست داشتم، مثل روز اول. همانطور كه ميشد بهاش اعتماد كرد و اسماش را گذاشت معجزه توي اين دنياي واقعي تمامشدني.
خيال ميكردم مثل آنها كه دست به دوستداشتههاشان نميزنند مبادا از دست بدهندشان،ميتوانم از دور داشته باشماش و دل خوش كنم به چيزهايي كه مرا بهاش پيوند ميدهد.
خيال ميكردم خودش است، همان چيزي كه هزار بار توي كتابها خوانده بودم و توي فيلمها ديده بودم و فكر كرده بودم يك جاي جهان ميلنگد بدوناش.
اما خب...نشد. نميشود. يعني ديوار اعتماد آنقدر كوتاه شده كه جلوي هيچ بادي را نميگيرد، چه برسد به طوفانهاي ناگهاني، رگبارهاي ويرانگر و برفي كه آدم را زير خودش دفن ميكند.
خيلي وقتها زمان همان چيزي است كه ديواره را بلندتر ميكند. بهت ميفهماند با صبر ميشود به خيالها دل بست. اما گاهي هم درست برعكس است. گاهي بهت نشان ميدهد كه ديواري نبود، كه خيالاتي شده بودی بچه جان. آره ميگويم بچه جان چون ميدانم كسي كه دل به اين ديوارها و خيالها نميبندد واقعن واقعن ديگر بچه نيست. بزرگ شده. رفته قاطي آدم بزرگها. رفته قاطي همان دنياي واقعي تمام شدني و از دست رفتني.
اما چهقدر از دور؟ چهقدر فاصله؟ چهقدر قياس ميان خيال و واقعيت؟ چهقدر تصويرسازيهاي محال؟ تا کجا؟
يك زماني توي يك جايي مثل دركه، وقتي داري توي تاريكي مطلق شيب كوه را پايين ميآيي و باران ميخورد توي صورتات و سردت شده، وقتي قبلتر كلمات آشنا شنيدهاي و كلمات آشنا گفتهاي، وقتي کسی به آن دیگری ميگويد مواظباش باش كه سر نخورد و تو ميگويي كه:"نه. خوبم. خودم ميآيم"، ميرسي به آن نقطه شايد كه فكر كني خيالها همان چيزهايي هستند كه تو ميتواني باهاشان زندگي كني. تمامي ندارند. كه مثل تاريكي مطلق كوه وقت پايين آمدن، ممكن است باعث شوند كه پات بلغزد و قل بخوري تا آن پايين. اما خب، اگر نباشند هم نگراني افتادن نيست، نگراني از دست دادن نيست، غم دوري نيست، ترس زخمي شدن نيست و همهي اينها روزهاي آدم را به دست آوردني ميكنند. هر چند، دل بستن به تاريكي براي هميشه كاري ميكند كه ممكن است به نور يك چراغ قوه حتا عادت نداشته باشي و پساش بزني.
همينطورهاست كه يك آخر هفتههايي كه توي خانه تنهايي، يكبند سيكرت گاردن گوش ميكني و مينويسي و ميخواني و به خودت توي آينه نگاه ميكني كه هنوز ميخواهد براي بچه ماندن تلاش كند، هنوز نميخواهد ورود به دنياي آدم بزرگها را جدي بگيرد. هنوز دوست دارد دوستداشتههاش را دستمالي نكند و تو در برابر اين بچهي خيالباف كاري از دستات ساخته نيست.
عکس از امانوئل بریسون است.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست