جِنگ و جِنگ ساز میاد

برای مریم

راستش را بگویم، میان این روزهای همه شبیه هم  امروز حال عجیبی دارم. شادم و شاید گاهی می‌خواهم بی‌هوا بخندم. میان مکالمه با ارباب‌رجوع یا وقتی مدیرم می‌آید توی اتاق یا وقتی دارم تایپ می‌کنم. بعد به این فکر می‌کنم که باید فردا تا می‌توانم زیبا باشم، تا می‌توانم سرحال و شاد باشم و تا می‌توانم برقصم. که تو برای من تن‌ها عضوی از خانواده نیستی. دختر جان، تو فراتر از همه‌ی این‌ها دوست منی. از آن دوست ها که کم دارم اما همیشه دارم.
خوشحالم به جای این‌که دو ماه پیش بلیط هواپیما بگیرم و بیایم پیشت به شب‌نشینی و من و تو و اشک، امشب پرواز می‌کنم برای شادی، رقص و موسیقی که می‌تواند تن‌ها برای تو باشد. که فردا باید و باید شادترین روز این زمانه و روزگارت باشد. به هر وسیله، به هر شکل.
می‌دانم حالا با دو تا شدنت سهم من از تو کم‌تر می‌شود و این طبیعت هر دو تا شدنی‌ است. اما دوست دارم و می خواهم که از فردا اول و اول به خودتان، به دوتایتان فکر کنی و تا می توانی برای دوتایتان باشی و بمانی و بایستی. فردا روز خاصی برای توست. روزی که همیشه به خنده و شوخی انکارش می‌کردیم، گاهی به طور مطلق نفی‌اش می‌کردیم و رسیدنش را غیرممکن می دانستیم که انگار دوتا شدن برایمان عجیب بود که بودن کسی که بخواهد همیشه با پیچیدگی ها و نشیب و فراز‌های دیوانه‌وار ما بسازد، محال بود. اما دیدی که آمده و رسیده و می‌خواهد که باشد و بماند و بایستد.
برایت خوشحالم و این همان چیزی است که روزها پشت خط برایت آرزو می‌کردم. و حالا که خوشحالم تو هم باید شاد باشی و رها کنی روزهای قبل را. بی‌نگرانی، بی‌ دغدغه که می‌دانم بخشی از این هراس‌ها طبیعت چنین روزهایی است. اما باید که شاد باشی و رها کنی گذشته را به آمدن نیامده‌ها، داستان‌های نانوشته، سفرهای نرفته و بازی های‌ تازه‌ای که هنوز قاعده‌شان را نمی‌دانی.
حالا مدام توی لباس سفید تصورت می‌کنم. تو اولین عروسی هستی که می‌خواهم به طور حرفه‌ای ازش عکاسی کنم. پس تا می‌توانی خوشگل شو لطفن!

پاييز با آن طوفان رنگ و رنگ

شب - يك خيابان نيمه‌خلوت - باد خنكي كه از شيشه‌ي نيمه‌باز مي‌گذرد و مي‌آيد توي ماشين - سعيد مدرس - نور - زمزمه با خواننده - رانندگي طولاني و بي‌هدف - ناباوري از احساس شادي گذشتن از تابستان و درازي روزهاش - حيرت از تكرار و بمباران تصاوير - بعدش...

 

عنوان از شاملوست

یک چنین آدمی هستم من

یک بار دوستی قدیمی بهم گفت که زیادی دل می‌بندم به اشیا و مکان‌ها. راست می‌گفت. جور عجیبی هم انحصارطلب شاید باشم در استفاده از اشیا و رفتن به مکان‌ها. که مثلن همیشه دلم می‌خواهد با ماشین کوچکتره رانندگی کنم و حتا وقت‌هایی که ماشین کوچک‌تره نیست ترجیح می‌دهم با تاکسی بروم تا این‌که سوار ماشین بزرگ‌تره بشوم. یک جورهایی خیانت است انگار به ماشین کوچک‌تره اگر با بزرگ‌تره بروم. یا خودکاره را، خودکار بنفشه را اگر قرض بدهم به همکاری،کسی، چشمم مدام پی‌اش می‌دود که پسش بگیرم. آخر آن خودکار بنفشه نماینده‌ی به خصوص تمام خودکارهای جهان می‌شود برایم تا زمانی که جوهرش تمام شود.

مکان‌ها هم که جای خود را دارند. یک جور مقدس‌سازی ابلهانه‌ای دارم از مکان‌ها که گاهی خودم احساس می‌کنم دارم به خرافات و خیالات و وهم کشیده می‌شوم. و این آن‌قدر ادامه پیدا می‌کند که اتفاقی، شرایط خاصی مرا از آن مکان‌ها دور کند. حالا که تقریبن چهار ماه از جداشدنم از محل کار قبلی‌ام می‌گذرد، مدام دل‌تنگ می‌شوم. دل‌تنگ میدان انقلاب ، سینما سپیده، تئاتر شهر، خیابان حافظ، قهوه‌فروشی‌های آن اطراف، میدان فردوسی، مجسمه‌ی حکیم ابوالقاسم خان، کافه رومنس و کوچه‌ی ضرابی، چهارراه استانبول و کافه‌نادری و خیابان لاله‌زار و ... البته گاهی که این دل‌تنگی می‌زند بالا به خودم حق می‌دهم. چون محل کارم درست در مرکز جاذبه‌هایی عجیب و غریب بود که من دیوانه‌اش هستم. پر از خانه‌های قدیمی با معماری‌های ناب و دست‌نخورده، کافه، سینما و تئاتر و ... چیزهایی که اگر نبودند تحمل آن چند ماه به مراتب سخت‌تر می‌شد که هر بار صبحی از کنار آن بیمارستان خوشگله‌ توی کوچه‌ی پارس که رد می‌شدم، حال خرابم خوب می‌شد. که همیشه در تمام آن مدت به طرز دیوانه‌واری جسمم توی شرکت بود و خودم داشتم توی یکی از آن عمارت‌ها قدم می‌زدم. درهای چوبی لنگه‌ای‌اش را باز می‌کردم و می‌رفتم توی اتاق‌هایش. یا داشتم توی کافه نادری بستنی ساده می‌خوردم و کتاب می‌خواندم یا ایستاده بودم کنار آن مغازه‌ی ست قهوه و بو می‌کشیدم و مست می‌شدم و ...

دست کشیدن از این‌ها برایم سخت است. دست خودم نیست. گاهی مکان‌ها آن‌قدر برایم پررنگند که بیشتر از آدم‌ها مانع رفتن و جداماندنم می‌شوند. مانع دور شدن. یکی از چیزهایی که همیشه مرا از زندگی خارج از ایران ترسانده همین از دست دادن مکان‌هاست. خودم هم می‌دانم که آن‌جا هم باز هزار جور چیز دیگر پای‌بندم می‌کند. اما بهانه می‌آورم برای خودم و دلم برای تنگ نشدن صورت مساله را پاک می‌کند.

...

 

سهم من از خودم تویی

...

 

به کدام دوست گویم که محل راز باشد؟

پ.ن: خواستم بگویم که دوست گرامی، من حواسم به آن پست درخواستی هست. بیشتر دنبال کلماتی هستم که آنطور که باید نوشته را بسازد :)

when the two stones are on your back

اگر قرار به رمز باشد تا ابد حرف‌ها طول مي‌كشند. قصه‌ها تمام نمي‌شوند. راه‌ها طولاني كه نه پر پيچ و خم‌تر مي‌شوند. صداها خاموش مي‌شوند. و كلمات... آخ اگر كه بداني همين كلمات چه جنايتي مي‌كنند. شكل فريادي كه توي يك تصوير متحرك از گلوي آدمي به بيرون پرتاب مي‌شود، همه چيز سر جاي خودش است، اما تصوير متحرك صامت است. امتحان كن. يك بار تصوير يك فرياد را با دقت نگاه كن، در حالي‌كه دكمه‌ي قطع صدا را فراموش نكرده باشي. آن وقت مي‌فهمي چه مي‌گويم.
رمز‌ها توي هم مي‌پيچند. راستش اين است. رمز‌ها كه توي خودشان پيچيدند آدمه توي خودش مي‌پيچد. آدمه كه توي خودش پيچيد، زبانش مي‌شود زبان رمز. زبانش كه شد زبان رمز و توي خودش كه پيچيد مگر به اين راحتي‌ها مي‌تواند با آدم‌هاي ديگر باشد؟ با آدم‌هاي دیگر حرف بزند؟ با آدم‌هاي ديگر بخندد؟ نه عزيز من، در اشتباهي. اگر كه خيال كني مي‌شود.
آدم‌ پيچيده را خيلي‌ها دوست ندارند. شايد كه در ظاهر محض تظاهر به لمس دنيايي ناشناخته ادعا كنند آدم‌هاي پيچيده را دوست دارند، اما كم مي‌آورند. يك جايي دير يا زود توي رابطه‌شان با آدم‌ پيچيده مي‌مانند. جا نمي‌زنند. يك جورهايي برمي‌گردند به خودشان. خودشان را يادشان مي‌افتد. شكل نور شديدي كه وقت بيرون آمدن از تونل توي چشم مي‌زند، براي يك لحظه چيزي را نمي‌بينند ولي كمي بعدتر دوباره همه چيز واضح مي‌شود.
 اين ميان سر آدم پيچيده توي خودش چه مي‌آيد؟ كاري ندارد حدس زدنش. آدم پيچيده بيشتر توي خودش مي‌رود. مي‌پيچد.هوم؟ از اين ميان يك سري آدم پيچيده‌ي ديگر پيدا مي‌شوند كه تعدادشان زياد نيست. كه زبان رمز اين آدم پيچيده را مي‌فهمند. آخر اين ماجرا هم حدس زدن ندارد. اگر قرار به رمز باشد، اين دو تا ابد مي‌روند. يك بار آن يكي که آرام مي‌شود و ساكت، اين يكي ادامه مي‌دهد و برعكس. آن وقت دنيايي پر از پيچيدگي ساخته مي‌شود كه غرق نمي‌كند، درست در آستانه‌ي غرق شدن، شكل يك گرداب مي‌گرداند و مي‌گرداند و نمي‌كُشد. دم رفتن مي‌كشد دستت را. دم كشيدن دستت رهايت مي‌كند. و آخ...چه‌طور بگويم؟
 كلمات سخت شده‌اند اين روزها عزيز من. خيلي خيلي سخت. كلمات شده‌اند رمز و به زبان رمز خودت خوب مي‌داني... نمي‌شود اين‌ چيزها را خوب نوشت.

دوست‌داشتني‌ها 31

 

ديگر نه به كلمات فكر مي‌كنم نه به ذغال‌هايي
كه در زمستان خاكستر شدند
كلمات در روزهاي سرد يخ زدند و در بهار
آب شدند اما در بهار ديگر معني واقعي خود را
نداشتند

ياد دارم سرما را پارو زدم
كه كلمات را بيابم
كلمات يخ‌زده و مرده بودند

واژه‌ي گرما را ديدم
كه چگونه در دستان تو از سرما مي‌لرزيد

چه پاك و منزه بوديم
كه در سرما مي‌لرزيديم
ما در سرما به آواز جغدي هم دل‌خوش بوديم
دريغ از آواز جغدي كه ما را در تابستان
ترك گفته بود

به من گفتي: ديگر وقتش است سرما را
فراموش كنيم
در ناگهاني كه سرما را فراموش كرديم
جغد از راه رسيد
آواره – خسته بود – آرزوي مرگ داشت
ما پناهش داديم
ديگر دير بود

احمدرضا احمدي – ساعت 10 صبح بود – نشر چشمه

پ.ن: بايد مي‌نوشتم شعر روز و ماه و ساليان.هوم؟

tell me your story

يك جايي توي مستند "Reza shooting back" رضا دقتي هنگام عكاسي از دو دختر هفت‌ساله‌ي افغان در خيابان‌هاي كابل كه براي ادامه‌ي حيات كيسه‌هاي بزرگ زباله‌ را جمع مي‌كنند و روي كولشان مي‌گيرند، انگار در توجيه اين‌كه چرا آن‌جاست و چرا آن‌جا عكاسي مي‌كند، مي‌گويد:
"happy people don't have a story, and I am a story teller"
چند جور به اين جمله‌اش فكر كرده‌ام. كه ما شاديم؟ من شادم؟ اگر شاد نيستم، اگر شاد نيستيم، پس آن دو كودك هفت‌ساله چه هستند ديگر؟ فكر كردم كه اگر شادم، اگر شاديم، پس يعني هيچ قصه‌اي هم نداريم براي گفتن؟ براي شنيده شدن؟
نمي‌فهمم. هر چه هست مي‌دانم بي‌قصه بودن شايد از ديد دقتي يعني شاد بودن، اما نعمتي است براي خودش قصه داشتن. كه آدم‌ها بدون قصه‌هايشان نيستند. وجود ندارند. خالي‌اند. تمام شده‌اند و خلاص...

 

آدم کمی آن‌طرف‌تر

حقیقتی است این برای خودش. که یک وقت‌هایی سربگردانی و به خودت که کمی آن طرف‌تر ایستاده نگاه کنی. بعد از خودت بپرسی که:"این منم؟ اگر این منم او کی بوده دیگر؟" که دست به کارهایی زده‌ای که روزی روزگاری به ذهنت خطور نمی‌کرد. اتفاقاتی را از سر گذرانده‌ای که وقتی کمی آن‌طرف‌تر بودی جوری متفاوت برای خودت ترسیمش کرده بودی. بعد هر چند یک جاهایی از رویاهای ناتمام و رها شده دلت بگیرد، اما سرآخر می‌فهمی ته ته ماجرا،این توئی که بزرگ شده‌ای، داری بزرگ می‌شوی. که کمتر حرف می‌زنی و بیشتر کنکاش می‌کنی. هر چند سرعت بزرگ شدنت هیچ‌وقت به سرعت آدم‌های هم سن و سالت نزدیک هم نشود. اما همه‌ی این‌ها را از سرکوب کردن احساست، خودداری از گفتن، از خندیدن به جای سکوت و بحث و مشاجره و کش‌دار کردن یک قصه‌ی بی‌معنا می‌فهمی.

حالا بیشتر اوقات از خودت تعجب می‌کنی تا از محیط بیرون. و این یعنی تو دیگر آن آدم کمی آن‌طرف‌تر نیستی. یک جاهایی اتفاقات مصیبت‌باری بر سر اعتمادی افتاده که آن آدم آن‌طرف‌تر داشته. که تو دیگر به این راحتی‌ها اعتماد نمی‌کنی و همین در هنگام تصمیم‌گیری‌ها، درتن‌هایی‌ها تن‌هاترت می‌کند. یک جاهایی اتفاقات بدی برای رویاهایش افتاده. حالا کمتر رویا می‌بافی، گاهی روزها بی‌رویا سر می‌کنی و این زندگی را بیش‌تر و بیش‌تر روزمره می‌کند برایت. واقعیتی که چه بخواهی و چه نخواهی واقعیت زندگی توست. اما در نهایت همه‌ی این‌ها به آن‌جا می‌رسد که با خودت روراست‌تر باشی، خودت را هر چند سخت بیشتر بخواهی و تلاش کنی کم‌تر دلت برای آن آدم کمی آن طرف‌تر تنگ بشود. هر چند گاهی از اینی که هستی، از اینی که شده‌ای بیزار بشوی. راه دیگری نیست.

نوسان

 و صداش مرز میان خیال

 و این دنیا

این روز‌ها

این زندگی‌ است انگار

...

که غیر خون جگر ندارد

HOW

توي اپيزود اول مستند "genius of photography" كه از "bbc4" پخش شده بود، راوي درباره‌ي مردي كه توي عكس يك قرن پيش در حال عبور از خيابان بود سوالاتي مي‌كرد. سوالاتي درباره‌ي زندگي كه مي‌توانست پشت آن تصوير خوابيده باشد. بهتر است بگويم زندگي‌ها. به اين كه چه رازي مي‌شد پس زندگي و آن لحظه‌ي مرد باشد.بعد اشاره مي‌كرد به ويژگي خاصي از عكاسي و مي‌گفت:
"how can something that reveal so much keep so much to itself"
از ديروز كه اين جمله‌ها رفته توي سرم هي تكرار مي‌شود. بعد مدام به جاي something مي‌گذارم somebody و به سوال‌هاي ديگر مي‌رسم كه جوابي برايشان نيست. كه اگر هم هست، بيشتر شبيه توجيه مي‌شود و قانعم نمي‌كند.

در ستایش رانندگی شبانه

یک چیزی باید نوشت درباره‌ی رانندگی شبانه درست بعد از افطار. یک چیزی درباره‌ی تن‌هایی خوبی که آدم توی ماشین در مسیر اتوبان‌ خلوت احساس می‌کند.درباره‌ی وقتی که با سرعت زیاد می‌راند و صدای یک آهنگ خوب را تا جایی که می‌شود بلند می‌کند و از فریاد‌های خواننده و ارتعاش ایجاد شده توی ماشین، لرزه‌ی شانه‌ها و سینه‌اش را حس می‌کند. درباره‌ی آن لحظه‌ی انحصاری و به‌خصوصی که به تن‌هایی تجربه می‌کند و دوست ندارد که تمام شود. انگار که بخواهد اتوبان همین‌طور کش بیاید و از هیچ خروجی خارج نشود. با صدای خواننده هم‌صدا می‌شود و فریاد می‌زند و می‌گذارد دنده پنج. یک جاهایی حواسش کاملن از اسم معابر و خروجی‌ها و مقصدی که باید بهش برسد، پرتاب می‌شود به وهمی که توی اندوه خوبی غرق می‌شود و می‌خواهد آرام آرام به اشک برسد.

یک چیزی باید بنویسم انگار از این لحظه‌های عجیب و غریبی که انگار تعریف‌‌ناشدنی‌اند و خوبند و تکراری نمی‌شوند هیچ‌وقت. انگار که هر بار با بار قبل فرق داشته باشند. انگار که مال خود خود آدم باشند و لحظه به لحظه شخصی‌تر بشوند و غیرقابل نوشتن.