دوست‌داشتنی‌ها 35

(نور مي‌آيد. سهراب تنهاست و دوربين را به سوي خود گرفته است.)


سهراب:  هفته‌ي پيش دو نويسنده به قتل رسيدند (هفته‌ي پيش محمد مختاري كشته شد، ديروز هم محمد جعفر پوينده به قتل رسيد.) هر دوشون  جزو 134 نويسنده‌اي بودند كه نامه‌اي براي آزادي بيان نوشتند. من هم يكي از امضا‌كننده‌هاي اون نامه‌ام و  شايد يكي از اين روزها من هم كشته بشم. ديگه نه مي‌تونم بنويسم و نه مي‌تونم بخونم. فقط مي‌تونم حرف بزنم. جرات ندارم از خونه برم بيرون و اگه زنگ خونه به صدا دربياد، نمي‌رم در رو باز كنم. همسر و بچه‌م رو فرستادم  شهرستان، خونه‌ي پدر و مادرم. راست‌ش مي‌ترسيدم اگه همسر و بچه‌م اين‌‌جا باشند، بلايي سرشون بياد. من الان در شرايطي زندگي مي‌‌كنم كه از يك ساعت ديگه‌ي خودم مي‌ترسم. در زندگي‌م نه مرتكب قتل شده‌ام. نه مال كسي رو دزديد‌ه‌ام. نه سر كسي كلاه گذاشته‌ام و نه تقلبي كرده‌ام. من به‌خاطر نوشتن تهديد به قتل شده‌ام. مدام آدم‌هاي ناشناس به‌ اين‌جا تلفن مي‌زنند و من رو به مرگ تهديد مي‌كنند. با خودم فكر مي‌كنم چرا جواب اين تلفن‌هاي تهديد رو با معذرت‌خواهي نمي‌دم يا چرا فرار نمي‌كنم؟ بدون شك علت‌ش اين نيست كه از مرگ نمي‌ترسم. من هم آدمي هستم مثل همه. من هم آدمي هستم با تمام ترس‌ها و اضطراب‌ها و خجالت نمي‌كشم كه بگم مي‌ترسم. نمي‌خوام دروغ بگم. نمي‌خوام شعار بدهم. واقعيت اين ئه كه تحت هيچ عنوان دل‌م نمي‌خواد بميرم. زندگي رو دوست دارم. همسرم وبچه‌م رو دوست دارم. من آرزوهاي زيادي دارم. (نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود.) من اين روزها دارم نمايش‌نامه‌اي مي‌نويسم به اسم خداحافظ تا نمي‌دانم چه وقت. اين نمايش‌نامه بر اساس آرزوي من ئه. هميشه آرزو داشتم يه روز خواب‌م ببره و اين‌قدر بخوابم بخوابم بخوابم بالاخره روزي بيدار شم مثلن صد يا دويست سال بعد بيدار شم كه بدون شك همه چيز تغيير كرده. راست‌ش من به آدم‌هايي كه صد سال بعد به دنيا مي‌آن حسودي مي‌كنم. من مطمئن‌م صد سال بعد آدم‌ها ديگه وضع‌شون خوب ئه. دست‌كم وضع‌شون از ما بهتر ئه. من به گذشته فكر مي‌كنم و مي‌بينم وضع ما از گذشته بهتر ئه، گرچه وضع مطلوبي نيست، اما از گذشته بهتر ئه. با خودم مي‌گم حتمن كسايي كه صد سال بعد به دنيا مي‌آن خيلي بايد وضع خوبي داشته باشن. فكر مي‌كنم دنيا مدام به سمت عقل پيش مي‌ره و همين‌طور از شدت جهل كم و كم‌تر مي‌شه. چه‌قدر دل‌م مي‌خواست صد سال بعد به دنيا اومده بودم. گاهي وقت‌ها اين باور تمام ذهن‌م رو تسخير مي‌كنه كه من وقتي هم كه بميرم به شكل ديگه‌اي دوباره به دنيا برمي‌گردم. اما اين باور اصلن برام تسلي‌بخش نيست، چون دل‌م مي‌خواست صد سال بعد من، با همين جسم، همين شغل، همين سن و همين اسم زندگي مي‌كردم. بعد از اين اتفاق‌ها ادامه‌ي نوشتن اين نمايش‌نامه برام خيلي سخت شده. نمي‌تونم ذهن‌م رو بسپرم به كارم. طبيعي ئه كه انگيزه‌هام رو از دست داده‌ام. كسي كه مطمئن نيست امروز يا فردا زنده است طبيعي ئه كه نتونه راحت بنويسه. يكي دو صحنه‌‌اي هم كه به فكرم رسيده بنويسم به شدت تحت تاثير وضعي ئه كه دچارش هستم. دل‌م نمي‌خواست نوشته‌ام به سمت غم و غصه پيش بره، دل‌م مي‌خواست نمايش‌نامه‌ام با اميد تموم شه، اما با اين وضعي كه دارم نوشتن از اميد برام امكان‌پذير نيست. من سعي كرده‌م اون‌طور كه فكر مي‌كنم درست ئه زندگي كنم. اون‌طور كه فكر مي‌‌كنم درست ئه  بنويسم. چيزي كه هميشه خواسته‌م توي نوشته‌هام بيارم فقدان ارتباط بين آدم‌ها و نياز آدم‌ها به گفت‌وگو و دوستي بوده و اين‌كه توي اين كشور هيچ كس نمي‌تونه اون‌طور كه مي‌خواد زندگي ‌كنه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد لباس بپوشه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد حرف بزنه. من چشم‌انداز دردناك كشورم رو مي‌بينم و نمي‌تونم خون‌سرد باشم: فقر، رشد وحشت‌ناك جمعيت، از بين رفتن منابع ملي و از بين رفتن امكانات توليد داخلي، سيل مهاجرت جوان‌ها به خارج از كشور. من اين‌ها رو مي‌بينم و يه ملت خواب‌زده رو كه مدام دارن به‌ش مي‌گن اگه مشكلي وجود داره فقط در نتيجه‌ي توطئه‌ي كشورهاي حسود خارجي ئه و همه دنيا دارن به‌ ما غبطه مي‌خورن و مي‌خوان ما رو بچاپن و همه‌ي اين كشورها هم اين‌قدر غرق در فسادن كه به زودي نابود مي‌شن و فقط ما مي‌مونيم چون فقط ما خوب‌يم. من ايمان دارم كه ما مايه‌ی شرم نسل‌هاي آينده‌مون هستيم. (نور صحنه خاموش و  بي‌درنگ روشن مي‌شود.) من نمي‌خوام بگم افتخار كشورم هستم. من هر كاري كردم، هر چي كه نوشتم، به خاطر اين بود كه نوشتن رو دوست دارم. اصلن شايد هر چي نوشتم واقعن به‌خاطر ميل به جاودانه‌گي بوده. بنابراين نمي‌خوام هيچ منتي بذارم كه ملت و فرهنگ كشورم مديون من هستند. فقط مي‌خوام بگم به عنوان يك انسان مثل همه‌ي انسان‌هاي ديگه حق حيات دارم. دل‌م مي‌خواد احساس امنيت كنم. من براي نويسند‌گان آينده آرزوي خوش‌بختي مي‌كنم. آرزو داشتم روزي رو ببينم كه مي‌شه راحت نوشت، مي‌شه راحت حرف زد. دل‌م مي‌خواست روزي رو ببينم كه هيچ‌كس به‌خاطر عقيده‌ش كشته نمي‌شه. من ايمان دارم روزي مي‌رسه كه آدم‌ها از ديدن اين فيلم كه نويسنده‌اي مي‌گه به‌خاطر نوشته‌هاش تهديد به مرگ شده تعجب مي‌كنن. من ايمان‌ دارم روزي مي‌رسه كه آدم‌ها مي‌تونن هر چي مي‌خوان بنويسن و دست‌كم به‌خاطر نوشته‌هاشون تهديد به مرگ نمي‌شن.

 (نور صحنه خاموش مي‌شود.)

یک دقیقه سکوت - محمد یعقوبی
 

 

...

از يك پياده‌روي طولاني آمده‌ام اما
خيابان تمام نمي‌شود
و صدايي كه تكرار مي‌كند:
" پاييز را دوست مي‌دارم"
و مدام انكار از توالي روزها
و مدام ادامه‌ي تمام اين زندگي
و مدام به رگ بي‌خيالي زدن
خنديدن
و مدام تكرار يك "خوبم" غليظ
در پاسخ تمام سوال‌ها
و عباراتي كه از جملات جا مي‌مانند
و كلماتي كه پي‌در‌پي قيچي مي‌شوند
و صدايي كه نمي‌گويد، كه مي‌خواهد بگويد:
"پاييز را به خاطر تو دوست مي‌دارم"

ور فزونتر باز هم خواهي بگويم باز...

به گمانم تفاوت هست ميان انزوايي كه به جبر مي‌آيد و انزواي خودخواسته. يك وقت‌هايي مثل يك غروب جمعه كه هميشه‌ي خدا به خانه ماندن و محبوس اتاق شدن و ورق زدن كتابي كه ادامه‌اش ناممكن شده ختم مي‌شود، لحظاتي مي‌رسد كه نشسته باشي به شلاق زدن و شلاق خوردن، وقتي كه مرور مي‌كني هفت روز گذشته را. خودت را نگاه مي‌كني با سكوت‌هات وقتي يك جاهايي دوباره كلمه‌ها را از دست داده‌اي و خودت را آويزان آخرين سنگ تيز صخره كرده‌اي كه پرت نشوي توي دره، آن‌جايي كه خوب نقش بازي كرده‌اي و خنديده‌اي با كساني كه هم‌جنس تو نيستند اما دوستشان داري. آن‌جايي كه از ته دل خنديده‌اي با كسي كه از جنس توست و شوق وجودت را گرفته كه هنوز مي‌تواني از ته ته دل لامذهبت بخندي.

انزوا به گمانم از همان‌جايي خودخواسته مي‌شود كه دسته‌اي از آدم‌هايي را كه دوستشان داري حذف مي‌كني. آدم‌هايي را كه با وجود تعلق خاطر بهشان مايه‌ي عذابت مي‌بيني. انزواي خودخواسته از آن‌جا شروع مي‌شود كه براي خيلي از شروع‌ها ديگر توان بي‌هوده خرج نمي‌كني. كه اگر خرج كني بي‌هوده نيست و اگر خوب شروع نكني هنوز مثل قديم‌ها شلاق مي‌خوري. اما به خودت مي‌گويي:"مي‌ارزيد. مي‌ارزيد به شلاق خوردنش"انزواي خودخواسته از همان جايي شروع مي‌شود كه نظاره‌گر بودن برايت حسرت ندارد. شكل همان چيزي كه توي" با چيز ديگر زنده‌ام" مدام خودش را فرياد مي‌زند. هر چند نتواني هنوز با كلمات گم‌شده آن چيز ديگر را خوب وصف كني.

انزواي خودخواسته سرآخر مي‌رسد به مرور رنج‌هايي كه شايد افتخار ندارد. اما خود كوچكت را مرور مي‌كند و ضعف‌ها و كاستي‌هات را برجسته مي‌كند در برابرت و تو در برابر خود ِ خلع سلاح شده‌ات مي‌ايستي و محاكمه مي‌كني‌اش. بعد آن آخر‌ها وقتي كه در انزواي خودخواسته حتا نشسته‌اي به نوشتن‌ خودت، مي‌رسي به جملاتي كه جملات تو نبوده‌اند سابقن اما تك و توك توي حرف‌زدنت با ديگران مي‌شنوي‌شان. مثل وقتي كه به عزيزي مي‌گويي:"مي‌دانم آخر ندارد. چون من آدمش نيستم" ولي با وجود آدم آن راه نبودن ادامه مي‌دهي و هر چند مدام از خودت مي‌پرسي كه "چرا؟"، مي‌پرسي كه :" پس راه من كي پيدايش مي‌شود؟ يا من كي به راه خودم مي‌رسم؟" سكوت مي‌كني و مي‌گذاري حرف بزند و بپرسد و خسته بشود كه مي‌داني هيچ راهي ديگر قرار نيست همين‌طوري بي‌هوا سبز بشود جلوي پاي كسي مثل تو. كه تخيل و آرمان‌گرايي و ادبيات شده يك‌وقت‌هايي مايه‌ي گذران زندگي‌ات. كه هر چه‌قدر واقعيت اين زندگي با تمام قدرت بخورد توي صورتت، پرتت كند يك گوشه به دنبال پناهي، باز قرار نيست آدم آن راه‌ات كند. كه تو برخلاف آرامشي كه مي‌خواهد از ظاهرت خودش را به بيرون پرتاب كند، خيلي مقاومت‌هاي سبك‌سرانه داري و وقتي هم كه قرار شده با انزوايت كنار بيايي و آدم‌هات را خودت بچيني كنار هم و با خيالشان خوش باشي، قرار نيست به اين راحتي‌ها اهلي شوي. همين‌ است كه وقتي با خودت خلوت مي‌كني يا وقتي مي‌نشيني به تكرار سوالاتت براي كساني كه تو را مي‌فهمند، مغزت تا يك جاهايي خودت را درك مي‌كند كه وقتي نشسته‌اي به گوش دادن مكالمه‌ي دو دانشجو به انگليسي و قرار است نوت برداري، چرا حواست بي‌هوا پرت مي‌شود و مي‌رود پي خياباني كه دوستش داري. يا چرا وقتي كه داري فرندز مي‌بيني يك جاهايي گريه‌ات مي‌گيرد. يا چرا وقتي كه قرار است در برابر كسي كه از آينده‌‌ي كاري‌ات مي‌پرسد حرف بزني، بي‌هوا خنده‌ات مي‌گيرد. همه‌‌ي اين سرگشتگي‌ها را بايد ديده باشند، بايد چشيده باشند تا بفهمند كه تو چه مي‌گويي. وگرنه انتخاب، چيزي است كه اگر قرار باشد همين‌طوري اتفاق بيفتد هزار شكل و حالتش را ديده‌اي و تجربه‌ كرده‌اي و تهش مانده حسرت.

حالا توي اين انزواي خودخواسته غرقي. لذت دارد. لذت دارد به همين غروب جمعه‌ي آدم‌كُش كه ادامه‌دار هم شده. باز نشسته‌اي به فهرست‌ كردن انتخاب‌هات و نرسيدن به آن نقطه‌ي نهايي. و شبي كه مي‌گويد شايد قرار نيست يك سرگشتگي‌هايي توي زندگي بعضي‌ها تمام شوند. شايد كه بي‌سرگشتگي بميرند. نباشند. تمام شوند.

عنوان از شعر "آب، نان، آواز" شفيعي كدكني است

تند پارو بزن

مثل شوك بود. شوكي كه انگار به خاطر كش‌آمدگي روزها فكر كرده‌ بودم آمادگي‌ روبه‌رو شدن باهاش را دارم. شوكي كه انگار هر روز به شكلي تازه مي‌ساختمش و بعد باهاش رو‌به‌رو مي‌شدم. اما وقتي واقعن اتفاق افتاد، ماتم برده بود. انگار نه انگار كه مدت‌ها بازسازي‌اش كرده بودم و فكر مي‌كردم به آن سختي‌ها نيست.
سنگين بود، مثل آبي كه يكهو ريخته بودند روي بدنم. چند لحظه نمي‌شد چيزي بگويم يا واكنشي داشته باشم. فقط شروع كرده بودم خنديدن. توي خانه‌ي خالي صداي خنده‌ام مي‌پيچيد و دوستش داشتم. چه دوستش داشتم.
تا صبحش نخوابيدم. مدام مرور اتفاقي بود كه بر من گذشت و تمرين گفتن چيزهايي كه مدت‌ها مانده بود يك گوشه‌‌ي امن توي دلم. صبح فرداش بي‌جهت مي‌خنديدم. تا خود شركت موسيقي گوش دادم توي ماشين، تند مي‌رفتم و با صداي ابي مي‌خواندم و دلم نمي‌خواست ماشينه را پارك كنم كنار آن ديوار طويلي كه هميشه‌ي خدا زودتر از موعد پر مي‌شد از صف ماشين‌ها. تمام روز توي شركت خوب بودم و به طرز عجيبي همه چيز از واقعيت كناره گرفته بود. دلم مي‌خواست بزنم بيرون و همين‌طور هي برانم و برانم و اصلن بقيه‌ي چيزها چه اهميتي داشت؟ واقعن چه اهميتي داشت؟
حالا مي‌دانم كه هر چند هيچ كس نديد و نفهميد، همه‌ي اين‌ها من بودم. خود آن روزم را دوست دارم و بهش مي‌بالم. يادش كه مي‌افتم، هر چند كه ديگر گذشته، دور شده، اما بي‌هوا لبخند مي‌آورد روي لبم. و ديگر خبري از درد نيست. جاي خودش را دارد به خاكستر مي‌دهد آتشي كه ذره ذره آرام آرام با نوازش خاموشش كرده‌ام.
حالا حالم بهتر است. اين واقعيت من بود و نه چيز ديگر.

عنوان از شعر احمدرضا احمدي است

دوست‌داشتنی‌ها 34

Bernard: I'm glad you want to hear the news

Mathilde: no, I only listen to the songs. They tell me the truth. Even those that sound silly

Besides, they're not silly. You know what they say?"Don't ever leave me" or "you broke my heart" or "I'm like an empty house without you…" or "let me be your shadow" or "you're nothing without love

Bernard: beautiful Mathilde …I've got to run now. I'll be back

Mathilde: Don't bother Bernard; you don't have to come back. You can tell them:" mission accomplished". The nut is back to normal

The woman next door – François Truffaut, Suzanne Schiffman

تعليق

اسمش اعظم بود. يعني نمي‌توانست چيز ديگري باشد. هر چه فكر كردم اسم فاميلش يادم نيامد. هي خدا خدا مي‌كردم مجبور نشوم خطابش كنم جوري كه اسمش را بگويم. تكيه داده بودم به لبه‌ي فلزي جلوي رديف اول صندلي‌ خانم‌ها. داشتم به بينامتنيت فكر مي‌كردم و اين‌كه دوست دارم چه متن كهني انتخاب كنم كه داستان امروزي‌اش را بنويسم. كه يكهو خودم را ديدم بي كه بخواهم بهش گفتم:"سلام، چطوري؟" كه حواسش جمع من بشود و خوشحال بشود و بيايد جلوتر و دست بدهيم و من هي فكر كنم كه خب اين كه من دارم باهاش حرف مي‌زنم همان اعظم است. همان اعظم است كه از كلاس‌هاي خصوصي دبيرستان مي‌شناختمش و يك سال بعد از من آمد دانشگاه و حالا فوق ليسانس مكانيك مي‌خواند دانشگاه خواجه نصير. همان اعظم كه آن‌وقت‌ها هم اسم فاميلش يادم مي‌رفت. آن وقت‌ها كه براي خودم شاگرد اولي بودم و  چه و چه كه حالا بپرسد ادامه تحصيل داده‌ام يا نه كه بگويم نه، كه كار مي‌كنم. يك جايي نزديك همان دانشكده مكانيكي كه او تويش كارشناسي ارشد مي‌خواند. چند لحظه بعد بود كه داشت راجع به دانشگاه حرف مي‌زد و من يك جورهايي مثل ساكنين آلفاويل يك سري از مفاهيم كلماتش را نمي‌فهميدم.يك جورهايي يك سري از واژه‌هايش براي من تعريف نشده بود. هيچ وقت هم تعريف نشده بود. يك جورهايي انگار نشانه‌ها و كدهايي كه مي‌داد برايم بي‌معني بودند. از دانشگاه كه مي‌گفت حالم داشت بد مي‌شد. همان وقت بود كه دوست داشتم برگردم به فكرهايم درباره‌ي بينامتنيت و هيجاني كه مي‌تواند داشته باشد لااقل فكر كردن بهش هر چند اگر هيچ‌وقت ننويسمش.
دست كه داديم و پياده شد، دخترك لاغر و كشيده با مانتوي سبز و ناخن‌هاي فرنچ‌شده‌‌ي زيتوني رنگ و آرايش غليظ آمد جايش جلويم ايستاد، دوباره همان سواله سرم آوار شد كه:"راستي من كجا هستم دقيقن؟ مال كجا هستم؟"
توي آخرين مسير وقتي آن دختر جوان و مادرش كه ازم آدرس پرسيده بودند روي پل هوايي چند قدم عقب‌تر دنبالم مي‌آمدند و معلوم بود هيچ كجاي اين شهر گل و گشاد را بلد نيستند، وقتي سعي مي‌كردم گام‌هايم را كند كنم و حواسم را به اين جمع كنم كه تن‌ها نيستم و دو نفر ديگر پشتم مي‌آيند و حواسشان به من است و نبايد گازش را بگيرم و بروم، وقتي پايين پله‌ها منتظرشان شدم تا برسند و كلي عذرخواهي كردند و اين‌ها، باز از خودم ‌پرسيدم كه :" من كجا هستم؟ واقعن دارم چه كار مي‌كنم؟" جدا كه شدم ازشان و باد خنك پاييز ميدان شهرك خورد توي صورتم،  فهميدم كه يك جاي كار اين وسط فرق كرده كه من حالا از ميان چند نفري كه ازم آدرس مي‌پرسند مي‌توانم به يكي‌شان جواب بدهم، يعني دارم كم كم و خيلي دير و از سر به هوائي اين شهر گل و گشاد را مي‌شناسم. وقتي توي آن پيكان قديمي نشستم و خودم را جمع كردم، فهميده بودم كه حالا از آن معصوميت عجيب روزهاي گذشته فاصله گرفته‌ام. دارم اين شهر را مي‌شناسم كم‌كم و اين يعني من ديگر آن آدم قبلي نيستم. خوب يا بدش ديگر مهم نيست.