سلامتی بیست و هشت سالگی!
امسال ایران نیستم. پیش مامان و بابا و بیشتر آدمهام نیستم. اما خوشحالترم. رهاترم و شجاعتر حتا.
امسال ایران نیستم. پیش مامان و بابا و بیشتر آدمهام نیستم. اما خوشحالترم. رهاترم و شجاعتر حتا.
آقای حافظ میخواند که آرزو میکند اگر روزی معشوق را فراموش کرد، روحاش را فراموش کند.
وقتی میخواند، دستهام از حرکت میایستند.بس که این صدا را دوست دارم. این کلمات را.
یک وقتهایی هم هست که آدم دلاش رویاها و آرزوهایی را میخواهد که زمانی برای خودش میساخت. از آن عشقهای سوزانی که توی قصهها بود، دلش میخواهد. دوست داشتن اما قصهی دیگری است. حقیقت است که حالا، درست حالا که دارم تمام جنبههای یک رابطهی عاطفی جدی و عادی و دور از دیوانگی و ادا و اطوار را تجربه میکنم، میفهمم که یک جاهایی زندگی به هیچ وجه شبیه ادبیات و هنر نمیشود. ما فقط تلاش میکنیم زندگی را به آنها نزدیک کنیم. تلاش میکنیم خودمان را توی این شعرها، ترانهها و قصهها پیدا کنیم و یک وقتهایی، درست زمانی که در مییابیم دوست داشتن، تابعی از متغیرهایی است که خیلی خیلی به واقعیت و دنیای آن بیرون بستهاند، میبینیم که گم شدهایم. پیدا نمیشویم دیگر. و از واقعیت گریزی نیست.
شلوار صورتی جیغ دارم و پیراهن صورتی روشن، با لاکهای صورتی. باد میرود توی موهام و به گردنام میخورد. یک جور خوبی از بهار و آمدناش خرکیفم. از اینکه دیگر خودم را مچاله نکنم و زیر چند لایه لباس پنهان نشوم و با چکمههای بزرگ و خیس راه نروم. از اینکه بتوانم چند دقیقهای بنشینم روی نیمکت و چایام را بخورم و چشمهام را ببندم و بگذارم آفتاب برود تا مغز استخوانم و تمام تنم را گرم کند.
از اینکه تابستان بیاید، اولین بار است که خوشحالم. از این که وقت کافی برای نوشتن و خواندن و راه رفتن و سفر کردن دارم. از اینکه تلاش کنم درد پام را که دیگر مزمن شده، فراموش کنم یا باهاش کنار بیایم. از اینکه دامن بپوشم و خیره بشوم به رودخانه و با وجودی که حسرت دارم برای ایران، برای تهران، برای مامان و بابا و دوستهام، برای تمام آنچه که من را من کرده تا به امروز، لبخند بزنم و بگویم ناشکری است اگر شکایتی داشته باشم.
دارد کمکم میشود بیست و هشت سالم. بزرگ شدن چیز خوبی نیست. اما ازش گریزی نیست. شاید فقط بشود به تعویقاش انداخت. هر چه باشد، این تابستان، تابستان خوبی است. باور دارم. به این گرما باور دارم این بار. این را فقط کسی که در سرمای منفی سی درجه زندگی کرده، درک میکند و نه هیچکس دیگر.
چیکار میتوانم بکنم؟
خیلی فکر کردم که بهت زنگ بزنم مثلن یا اینکه دوباره برات ای-میل بزنم که چرا دیگر نیستی؟ که باید غیبتات را، نبودنات را نه فقط از نامه ننوشتن برام، بلکه از نامههای دیگران مثلن آقای «سین» حس کنم که حتا به قول خودش برای صلهی ارحام هم نمیروی توی جمع.
راستش را بگویم؟ راستش را گفتهام به تو همیشه. تو نویسندهای. خیلی نویسندهتر از خیلیها. خیلی نویسندهتر و بیادعاتر از خیلیها. کلمات تو، وقتی میخواندیشان بلند، یا وقتی میدادی دستم و خودم میخواندم، تصویر داشتند، بو داشتند، یک مجموعهای از موجودیتی داشتند که میشد لمسشان کرد. با داستانات میشد زندگی کرد. با آن دخترک سرتق و افسرده و باهوش و تلخ، میشد نه فقط وقت خواندن داستان، که بعدترش زندگی کرد.
باز هم راستش را میگویم. که شاکیام ازت. که عصبانیام ازت. که این دخترک را رها کردهای توی زمین و هوا. که مشغلهی این یک سال اخیر زندگانیات، نگرانیهات، بدوبدوهات و ناامیدیهات و خبرهای بد، همه میتوانند کوچک بشوند با نوشتنات. همه میتوانند کمرنگ بشوند با نوشتنات.
لام عزیزم، لام خوبم، از راه دور عصبانی و دلتنگام برات و نوشتنات. بنویس. هر طوری شده، بجنگ. نباز. تسلیم نشو. میخواهم نه فقط به عنوان کسی که خودش هم یک چیزهایی مینویسد، نه به عنوان یک دوست، بلکه به عنوان یک خواننده ازت خواهش کنم که این داستان را تمام کنی.
یک بار زندهایم، لام جانم. یک بار. داستانات را آدمها چند بار زندگی میکنند.
باور کن.
یک وقتهایی هم هست توی زندگانی که بیوقفه تصویر میآید توی چشمات، صدا میآید توی گوشات. کلماتی که کلمه نیستند، حرف نیستند، یک مشت حروف توخالیاند که کنار هم قرار گرفتهاند تا آدمهاش بتوانند پشتشان توخالی بودن خودشان را پنهان کنند.
راستش؟ راستش را میگویم. یک وقتهایی هم هست توی زندگانی که خوشحالم فاصله گرفتهام از آدمهای کلمه. آدمهای کلمههای توخالی و پر از ادعا. آدمهایی که زخم میزنند و یادشان میرود این زخمها آخر چه میکند با تصویر یا همان پرهیب بیمعناشان. آدمهایی که سراسر ادعا و ادا هستند و سرآخر، کمی آنطرفتر از نوک بینی مبارکشان را نمیبینند. همدیگر را تایید میکنند و دلشان به همین تاییدها خوش است.
گاهی خوشحالم از این که با این همه دوری و دلتنگی، دریافتهام که آن چیزهایی که یک زمانی باعث میشد بر خودم ببالم و به دیگران فخر بفروشم، چیزهای بیاهمیتی هستند و خیلی چیزهای دیگر توی این زندگانی اهمیت دارد که من تا به حال ندیده بودم.
یک وقتهایی به معنای واقعی کلمه احساس خوشبختی میکنم که آلودهی آدمهایی نشدم که یک زمانی خیال میکردم هر چه هست و نیست، آنها هستند.
همهی اینها یعنی غربت. یعنی دوری. و این یعنی غربت، همه چیزش بد نیست.
من بیجهت در ساحل میدویدم،
چیزی را که گم کرده بودم،
پیدا نمیشد.
ماهیای در کار نبود.
یک مشت سیاهی بود و کمی هم سفیدی.
دریایی در کار نبود.
تو حقیقت نداشتی.
اردیبهشت نود و دو
این که بعد از چند ماه، بفهمی آدمهات که نه، عزیزهات چه سختیها کشیدهاند. چه دردسرها به خاطر تو حتا. به اسم تو حتا. و تو بیخبر مانده باشی از همه جا، نالان از همین دردهای دم دستی تکراری روزانه، خوشی زده باشد زیر دلات، مشغول همین زندگانی تکراری ساده اما سیزیفوار.
تنهام. دوست دارم بروم یک گوشه دراز بکشم زیر آفتاب. گرما از کمرم بزند بالا تا توی سینهام. چشمها را ببندم و نسیمی به خوابم ببرد.