با شعلهای که دارد خاموش میشود.
وقتی دوری، وقتی فاصله گرفتی از جغرافیات، یک اتفاقی که میافتد این است که خاطرات مدام کمرنگ و کمرنگتر میشوند. یعنی کافیست به خود بیایی و ببینی آخرین باری که رفتهای به شهر پدری، آخرین باری که مثلن خانوادهات را دیدهای آنقدرها نزدیک نیست دیگر. حافظهی انسان هم مثل همان شعلهایست که وقتی رهاش کنی، وقتی همهی چوب را بسوزاند، دیگر کمسوتر و کمسوتر میشود. برای همین دست میزنی به بازسازی خاطرات، حتا خاطرات پیش پا افتاده که آن وقتها، وقت زندگی کردنشان، فکرش را هم نمیکردی روزی نیاز پیدا میکنی به یادآوریاش.
این تجربه شاید البته کاملن شخصی باشد. شاید برای خیلیها در غربت این اتفاق نیفتد. ولی من وقتی حالم خوب نیست، وقتی به معنای واقعی کلمه «حال» یا «زمان حال» خوبی ندارم، به گذشته پناه میبرم، به تخیل آنچه در گذشته بوده، آدمهای گذشتهام، مکانهای گذشتهام و نهایتن خودم در گذشته. همین «نوستالژی» که میگویند شاید از همینجا سرچشمه میگیرد. وقتی تو در زمان حال، چیز یا چیزهایی کم داری، گذشته برات حسرت میآورد و تکرار این قصه که تو دیگر به گذشته بازنمیگردی. هر چند شاید خود گذشته هم چیز دندانگیری نداشته به وقتی که باید.
خلاصه بگویم، این روزها دارم در گذشته میچرخم. خودم را، خود حالام را میگذارم در موقعیتهای گذشته، از دانشگاه و در برابر دوستانم، استادهام بگیر تا موقعیتهای جدیتر. خودم را میبینم که ایستادهام در زمان و مکان به خصوصی در گذشته، خودم را میبینم که چیز دیگری میگوید، کار دیگری میکند و واکنش دیگری دارد.
بخش دیگری هم از این گذشته کودکیست. برگشتهام به کودکیام و مدام تلاش میکنم خیلی به زور و کاملن مکانیکی خاطرات کودکیام را به یاد بیاورم. همیشه حسادت کردهام به آنها که خاطرات کودکیشان را خیلی واضح به یاد دارند. با یادآوری کودکی، خودم را رها میبینم از اینجا، از حال، تو بگو انگار که دیگر خیلی مسائل جدی بودنشان را از دست میدهند. حتا برای مدتی خیلی کوتاه. دارم بازسازی میکنم و راستش فکر میکردم برای طرح یک رمان، خوب است به گذشته برگردم، به خیلی گذشته اما دیدم حافظهام خیلی وقت است همهی سوزاندنیها را سوزانده و سوخت دیگری ندارد برای یادآوری. دور که میشوی، در غربت، حافظهات یک جاهایی نم میکشد و بی ابزار، بی مکانها و بوها و رنگها و آدمها نمیشود کاری کرد دوباره گُر بگیرد.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست