26
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست میگزم و آه میکشم
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست