26

 

ما آزموده​ایم در این شهر بخت خویش    

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می​گزم و آه می​کشم    

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می​سرود         

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو        

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد   

بگذر ز عهد سست و سخن​های سخت خویش

وقت است کز فراق تو و سوز اندرون   

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام         

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

 

.

 

شب همیشه هجوم خودش رو داره

روزنه


يك جاهايي توي زندگي، يك زمان‌هايي كه آدم كمي حواس‌اش جمع مي‌شود و به خودش نگاه مي‌كند، خودش را مي‌بيند كه تصوير سابق را ندارد ديگر.
نمي‌دانم چه‌طور مي‌شود اين چيزي را كه توي ذهن‌ام است بنويسم. به گمانم هنوز براي خودم ناشناخته است و خب همين تر و تازه بودن و همين بي‌سابقه بودن‌اش وادارم مي‌كند به نوشتن‌اش. يك وقت‌هايي با نگاه كردن توي آينه، تغييرات فيزيكي حتا ديده مي‌شود توي آدم كه سابقن وجود نداشته. تغييرات فيزيكي خوب. تغييرات فيزيكي يعني "اوضاع بهتر است". ديدن اين تغييرات باورنكردني است. چرا كه آدمه مي‌بيند توي دو سه هفته‌ي اخير زندگي‌اش و توي هر هفته، حداقل سه چهار روز بوده كه با انرژي تمام شده، حال آدمه خوب بوده.
باورنكردني است. چرا كه شرايط روز به روز بيشتر و بيشتر آن روزنه‌ي معروف نور را كوچك و كوچك‌تر مي‌كرده. ته ماجرا يك خيال واهي مي‌مانده براي فردا كه تنها به زنده ماندن و ادامه دادن به شكل گذشته، ختم مي‌شده. اما وقتي شب‌هايي هم يكهو پيدا مي‌شوند توي زندگي كه با وجود وحشتناك معمولي بودن‌شان، شكنجه‌گاه نيستند و ناتمام، فرساينده نيستند و ادامه‌دار، آدم كم‌كم به اين فكر مي‌كند كه يك جاهايي هم هست كه آن سهم هميشگي از دست رفته از آرامش يا رهايي يك‌جوري سر و كله‌اش توي روزهاي‌اش پيدا مي‌شود.
اين‌طوري آدمه به يك جايي مي‌رسد كه مي‌‌بيند چند وقتي است به تناوب حالش خوب است. با خودش خوب است و هيچ‌كدام اين‌ها ادا و تلقين نيست. يعني وقتي مي‌ايستد جلوي آينه، جلوي تصوير خودش تن‌ها كه كسي هم داخلش نايستاده، دوست دارد يك دقيقه‌اي بيشتر از مدت معمول به خودش نگاه كند. نگاه كردن به خودش بهش لذت مي‌دهد و مي‌خواهد تا مي‌تواند تصويره را دست‌كاري كند كه بهتر شود.
مي‌دانم براي من اين روزها چه چيزي بيشتر انرژي‌زاست. روزها در ظاهر مثل هميشه است. هيچ چيزي تغيير نكرده. اما دارم مرتب‌تر مي‌نويسم و حتا وقت‌هايي كه نمي‌نويسم توي ذهن‌ام مي‌نويسم و اين زنده نگه‌ام مي‌دارد. ادبيات هميشه آن آخرين پناه‌گاهي بوده كه هر چند دير اما سرانجام تأثير خودش را روي زندگي من گذاشته.
يك شب‌هايي كه مي‌رسم به هيچ، منظورم هيچ واقعي است، هيچ مطلق،يك شب‌هايي كه با سوال‌هاي بي‌جواب خودم را به رگبار مي‌بندم و بي‌دفاع مي‌ايستم با دست‌هاي تسليم روي سرم در برابر گلوله‌ها، تن‌ها و تن‌ها فكر نوشتن و ادبيات است كه بهم قدرت مي‌دهد يك جوري دوام بياورم و اين روزها با وجود سختي نوشتن، احساس زنده بودن دارم.
 به گمانم همه‌ي ما يك جورهايي اين روزنه را داريم، گاهي روزنه آن‌قدر ريز مي‌شود، كه هوا هم براي نفس كشيدن نمي‌ماند، چه رسد به نور در تاريكي. گاهي هم هوا و نور با هم مي‌آيد. هر چند اندك، هر چند فقيرانه. اما هست. و اين حقيقت ماجراست. هر چند باورنكردني.

...


يك‌شنبه‌ها شب كه مي‌آيم خانه، خسته‌ام. با وجود دوركاري تمام حجم مكاتبات، جلسات، مذاكرات تلفني و آمدن ارباب‌رجوع به يك‌شنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها خلاصه مي‌شود. يعني حتا فرصت نمي‌كنم چند قدم توي اتاق راه بروم. شب كه از كارگاه داستان برمي‌گردم، يك جور ديگري خسته‌ام، به خصوص اگر خودم داستان خوانده باشم. وقت رانندگي موقع برگشتن، تمام چيزهايي را كه شنيده‌ام دوباره مي‌شنوم. با وجودي كه ترانه‌هاي انتخابي مي‌گذارم با صداي بلند و توي ترافيك به ماشين‌ها حواسم هست، به كارهايي فكر مي‌كنم كه بايد براي داستانم بكنم. يك جاهايي اميدوار مي‌شوم و يك‌جاهايي بدجوري از خودم قطع اميد مي‌كنم. يك‌ جاهايي به خودم مي‌گويم نبايد دلسرد بشوم و يك جاهايي به خودم مي‌گويم :"تو اصلن توانايي‌ات در همين حده. مي‌خواي چه غلطي بكني حالا؟" پس وقتي برمي‌گردم، دقيقن انگار چند روز تنها رفته باشم كوه و صخره‌نوردي و اين‌ها و حالا برگشته باشم. گرسنه و گيج و خواب‌آلود.
امشب اما خستگي‌ام يك‌ جورهاي وحشتناكي با غم قاطي شده. غم سنگيني كه از ديدن تصاوير ناصر حجازي توي تلويزيون شروع شد. يادم است آن وقت‌ها كه بچه‌تر بودم و طرف‌دار دو آتشه‌ي استقلال، يك‌جورهايي ناصر حجازي را مي‌پرستيدم. مرد خوش‌چهره، خوش‌اندام و با ابهتي كه توي بچگي‌هايم دوست داشتم حالا افتاده روي آن تخت و حتا به سختي مي‌تواند حرف بزند. شام كه از گلوي هيچ‌كدام‌مان پايين نرفت. به اين فكر كردم كه چه انگل‌هايي هنوز زنده‌اند و نوح هم بايد بيايد پيش‌شان لنگ بياندازد و امثال حجازي بايد بيفتند روي تخت بيمارستان.
نمي‌دانم چه مرگي‌ام بود كه شب‌تر نشستم به خواندن نامه‌ي نبوي. نخوانده بودمش. به عنوان كسي كه دورادور او را مي‌شناخته اما هنوز تصويرش را توي ذهن واضح نگه داشته، بايد همان اول كه نامه درآمد مي‌خواندمش. اما نخواندم. دوست داشتم فكر كنم كه اوضاع بد است و بد است و نبوي هم آدم قدرت‌مندي است.دوست داشتم فكر كنم اوضاع همانقدر بد است كه هميشه بوده. اما همان كه گفتم، مرگ‌ام گرفته بود و نشستم به خواندن. نامه را انگار با همان صداي آرام و خالي از ترس و تنش نبوي مي‌‌شنيدم اما سراسر آغشته به ترس و تنش و انزجار و شگفتي. بعد همين‌طور كه هي نامه را دوباره خواندم و باورم شد كه همه‌اش راست است و داستان كوتاه نيست مثلن، بلند شدم زدم بيرون از اتاق. بابا نشسته بود، داشت فوتبال مي‌ديد. بارسلونا بود به گمانم. آره. با يك تيمي كه اول اسمش به لاتين اس پي ان داشت. بابا بهم گفت كه نوري‌زاد آزاد شده. قبلن مي‌دانستم. اما همين كه نشستم انگار كه از شنيدن دوباره‌ي خبر خوشحال نشده باشم، انگار كه بخواهم حال بابا را هم خراب كنم، گفتم:"ضيا نبوي چي پس؟" بعد نشستم از وسط نامه شروع كردن و با جزئيات برايش گفتن. بابا هم بيچاره كم‌كم رفت توي لك. فكر كنم تصور نمي‌كرد اوضاع زندان اهواز اين‌قدر خراب باشد. چه مي‌گويم من اصلن؟ وقتي خود نبوي فكرش را نمي‌كرده، بابا كه سهل است ديگر.
اين است كه حالا انگار به يك حد از بيزاري از خودم رسيده‌ام، گيج و منگم. اصلن نمي‌فهمم. هيچ‌ كجاي  اين قصه و اين زندگي را نمي‌فهمم. نمي‌دانم بايد چه كار كرد. بايد دعا كرد؟ بايد نفرين كرد؟ بايد چه كار كرد كه كسي مثل نبوي لااقل توي جايي زنداني شود كه شبيه زندان باشد؟ خدا دقيقن اين ميان كجاي كار است؟ اصلن اين ميان هست؟
تصويرش مي‌آيد كه نشسته روي يكي از صندلي‌هاي رديف پشتي ميان صندلي‌هايي كه بچه‌ها توي بزرگ‌ترين كلاس دانشكده‌ي عمران،گرد كرده‌اند. اين چندمين باري است كه مي‌آيد توي جلسه.با پيراهن رنگ روشن، با يك نگاه عاقل اندر سفيه و لبخندي كه هميشه انگار توي چشم‌هايش هم هست. حرف مي‌زند.‌آخر از همه. حرف همه را نقض مي‌كند. از اساس همه چيز را زير سوال مي‌برد. خطاب بهم چيزي مي‌گويد. من گير كرده‌ام. مي‌خندم فقط. بعد كه حرف‌اش تمام مي‌شود يك جورهايي خوشم مي‌آيد ازش. بعدتر مي‌فهمم كه او ضيا نبوي است.
امشب هم شب است آنجا توي آن زندان. كار ديگري نمي‌توانم بكنم حالا. دوست دارم فكر كنم كه خدا هست هنوز. مي‌شنود لااقل.دعا مي‌كنم. فقط و فقط دعا مي‌كنم روزنه‌اي كوچك از نور پيدا شود. براي حجازي، براي نبوي...
حالا هم خب لابد وقت خواب است ديگر.برويم توي تخت‌هاي راحت‌مان بخوابيم و خواب‌هاي رنگي چند بعدي ببينيم و صبح كه شد باز هم  همين‌طوري هي زنده بمانيم.هي زنده بمانيم...

 

هيچ آدم عاقلي

 

سرابي تو
كه توي خيابان پشت رديف ماشين‌ها
آن‌طرف چراغ قرمز
كه ثانيه‌هاي سرخ‌اش مدام زياد مي‌‌شوند،
پيدات مي‌شود

سرابي تو
كه بي‌وقت
درست زماني كه احساس مي‌كنم براي هميشه رفته‌اي
ابتداي ترانه‌اي كه مي‌خواهد شيشه‌هاي ماشين را خرد كند
پيدات مي‌شود
شيشه‌هاي ماشين را
و قلب مرا كه خيره است به پرهيبي از تو
كه پيدا و پنهان مي‌شود

سرابي تو
كه هر چه تند مي‌رانم
نمي‌رسم به خودت
كه هر چه نگاه مي‌كنم
باز هستي و تمام نمي‌شوي

در تمام اين خيابان
ادامه‌داري تو،
 و قلابي،
همان‌قدر كه سراب.
هيچ آدم عاقلي
كاري را نمي‌كند كه من مي‌كنم
هيچ آدم عاقلي
از كنار تمام خروجي‌هاي بزرگ‌ رد نمي‌شود
و همين‌طور پايش را روي پدال گاز فشار نمي‌دهد
تا به جايي برسد كه تويي

اما خب،
هيچ‌كدام اين‌ها براي من مهم نيست
آدم عاقل حتا توي بيابان
هميشه دل‌اش به سراب خوش است

سرابي تو
و من دل‌ام به تو خوش است
به اين پيدا و پنهان‌ات
كه لبخند مي‌آورد
 و سوزش عجيبي توي قفسه‌‌ي سينه‌ام
همين‌ها كافي است
توي هيچ قانوني نيامده
كه همه‌ي آدم‌هاي اين شهر بايد عاقل باشند


 

برای تو ای روز اردي‌‌بهشتي كه مي‌رسي از راه


دوري ازم. اما انگار كه يك لحظه از فاصله‌ي دو آدمي كه تنگ تنگ هم را در آغوش گرفته باشند، دورتر نرفته‌اي. انگار كه تنگ‌تر و تنگ‌تر شده باشد آغوشت. تا تابستان كه صبر كنيم، مي‌شود چهار سال. چهار سال كه دوري ازم و من همان‌طور پيوسته روز و شب، بي كه بدانم، تنگ تو را در آغوشم فشرده‌ام.
فكر كردم چه مي‌شود براي روز تولدت نوشت؟ چيزي كه از پشت سيم‌هاي تلفن راه دور يا توي فيس‌بوك يا جي‌ميل يا هزار جاي ديگر نمي‌شود گفت. فكر كردم كه چه‌طور مي‌شود شادي‌ام را و پشت گرمي‌ام را از داشتن‌ات توصيف كنم و به زبان بياورم. همين‌قدر مي‌دانم كه تاب دوري‌ات، تاب قهر‌ت، تاب تندي‌ و تلخي‌ات را ندارم. آدم براي عزيز‌ترين‌هاش اين‌طور مي‌شود. حتا اگر جغرافيا دست‌ات را كوتاه كرده باشد. آدم براي عزيز‌ترين‌هاش تاب نمي‌آورد آن‌طور. نشان به آن نشان كه توي همين تعطيلات نوروز، وقتي بي هيچ نگراني با هم حرف زديم و حرف‌هاي سخت و تند به هم زديم، تاب نياوردم. نيم ساعت هم نكشيد كه دوباره بهت زنگ زدم كه مي‌دانستم تو هم آن‌طرف توي غربتستان بيشتر بهت سخت مي‌گذرد كه هر دو با آن همه غرورمان چه خوب زديم زير آن حرف‌ها و فهميديم اين به هم پريدن‌ها از كجا آب مي‌خورد.
هستي‌ام، بايد بداني كه خواهر كوچك‌ترت توي اين مدت نبودن‌ات زياد فرق كرده. همين‌كه حالا قدر عزيز‌هاش را بيشتر مي‌داند. قدر يك لحظه‌هايي را كه توي زندگي تكرارناشدني‌اند. قدر يك سري حرف‌ها كه از هر كسي نمي‌شود شنيد. بايد بداني كه حالا بي بغض و بي اشك در روز تولدت، با تو هستم. با تو مي‌رقصم و مي‌شمارم روزها را تا روز ديدن‌ات. كه مي‌دانم براي ديدارت و دوباره بوسيدن‌ات، هنوز كه هنوز است بايد بها بدهم كه ارزش ديدارت توي آن لحظه خيلي بيشتر از اين حرف‌هاست و من صبورم. صبور و آن‌قدر صبور كه اين چهار سال را تاب آورده‌ام و آن بخش كوچك‌ترش را هم.
تولدت مبارك هستي‌ام. تمام قلب‌ و دوست‌داشتن‌ام هديه به تو.

داستان در داستان

حتمن پيش آمده برايتان كه كسي بيايد خاطره‌اي يا داستاني را برايتان تعريف كند از آدم‌هايي كه اسم‌شان را شنيده‌ايد اما هنوز آن‌ها را نديده‌ايد و قرار هم نيست كه ببينيد. خب يك وقت‌هايي توي زندگي اتفاقاتي مي‌افتد يا شرايط طوري فراهم مي‌شود كه شما بي آن‌كه خودتان بدانيد با يكي از آن آدم‌ها برخورد مي‌كنيد. آن موقع درست وقتي است كه راوي داستان ديگر كنار شما نيست. اين شما هستيد كه بايد با چيزهايي كه شنيده‌ايد و چيزهايي كه مي‌بينيد كنار بياييد. به فرض چيزهايي را كه مي‌بينيد، با چيزهايي كه شنيده‌ايد مقايسه كنيد و ببينيد به نظرتان كجاي كار مي‌لنگد. روايت آن راوي يا شناخت و ديد شما. آن وقت مي‌دانيد چه مي‌شود؟ اگر كمي به شناخت خودتان ايمان داشته باشيد و تلاش كنيد با نظرگاهي جز نظرگاه راوي، آن آدم را نگاه كنيد، ممكن است برسيد به يك راوي غير قابل اعتماد. خنده‌دارش مي‌دانيد كجاست؟ اين‌كه آن راوي ديگر نيست و شما نمي‌توانيد بهش بگوييد كه روايت ناقصش را كه عامدانه به خورد شما داده، خوب درك كرده‌ايد و بهش بفهمانيد كه بلانسبت آن حيوان درازگوش معروف نيستيد.
حالا دوست دارم با نگاهي ديگر به اين ماجرا نگاه كنيد. به قولي از نظرگاهي ديگر. فرض كنيد زماني طولاني براي مثال يك و نيم يا دو سال از آشنايي شما با همان آدم داستان مي‌گذرد، آن‌وقت يك روز تصادفي و خيلي هم تصادفي، شخصيت دوم و اصلي داستان را مي‌بينيد. اين‌بار شخصيت دوم را كنار شخصيت اول خيلي شبيه به داستاني كه شنيده‌ايد، خواهيد يافت. آن‌وقت البته حق داريد كه كمي مات‌تان ببرد تا بتوانيد خوب تمركز كنيد، اما بعد مثل همان ناظر لخت معروفي كه توي فيزيك وجود دارد، ايستاده‌ايد و شاهد حركت اشيا و آدم‌هايي هستيد كه حالا ديگر موجوديت پيدا كرده‌اند. حالا هر چند آن راوي تا حدي توي ذهن شما غير قابل اعتماد باشد، دوست داريد دوباره گفته‌هايش را مرور كنيد. به چيزهايي تازه مي‌رسيد و يك جاهايي از قضاوت‌ سريع‌تان فاصله مي‌گيريد و حق مي‌دهيد به آن راوي و سعي مي‌كنيد حالا اتفاقات و تصاوير تازه را هضم كنيد.
بعد يك اتفاق كوچك اما مهم ديگر كه ممكن است براي همه‌تان پيش نيامده باشد، اتفاق مي‌افتد. اگر يك زماني راوي به شما نزديك بوده و حالا ديگر نيست، اگر بعد از وقتي طولاني زمان خواسته خاطرات راوي و روايت‌هايش را از روزها و داستان‌هاي شما پاك كند، اين اتفاق تصادفي هر چه زمان رشته كرده را پنبه مي‌كند. به همين راحتي. آن‌وقت است كه همين‌طور كه داريد به آن شخصيت‌هاي اصلي داستان نگاه مي‌كنيد و با آن‌ها حرف مي‌زنيد، دل‌تان براي راوي تنگ مي‌شود. چرا كه انگار همه‌ي اين‌ها بهانه‌اي بوده براي نزديكي به راوي يا دوري از او. نزديكي يا دوري كه به خاطر شيوه‌ي روايت‌اش به شما تحميل شده. آن‌وقت احساس خستگي مي‌كنيد. احساس خستگي از خواندن داستاني پيچيده كه مدام شما را فريب داده. انگار كه هيچ‌وقت شما محرم نبوده‌ايد. هيج‌وقت به شما آن‌طور اعتماد نشده كه بدانيد و ايمان داشته باشيد كه آن‌چه براي شما گفته شده، تمام حقيقت يا بخشي از آن بوده است. اين است كه احساس خستگي به دل‌گرفتگي هم منجر مي‌شود.
همه‌ي اين‌ها را گفتم كه بدانيد و باور كنيد، زندگي گاهي درست شكل داستان است. گاهي بيش از آن‌چه فكر كنيد زندگي شبيه ادبيات و داستان مي‌شود و همان‌طور كه توي خيلي از داستان‌هاي نامتعارف خوانده‌ايد، شخصيت‌هاي داستان از دل داستان بيرون مي‌آيند و صاف مي‌ايستند جلوي چشم‌تان، حتا شما را هم در داستان‌شان دخالت مي‌دهند. حالا بماند كه اگر راوي نباشد، بايد فقط لبخندي بزنيد و آرام يك آه بكشيد و آن دل‌تنگي را تا جايي كه مي‌توانيد آرام آرام پنهان كنيد.

چنين عكاسي مي‌باشد 9

همين‌طور كه توي يك سري سايت‌هاي عكاسي مي‌گشتم، به عكس‌هايي برخوردم كه جناب مایکل کنا انداخته بود. عكس‌ها به نظرم بي‌نظير بودند. عكس‌هايي بود از ژاپن. سياه و سفيد. خالي از آدم‌ها. فضايي فراخ غرق در برف توي پس‌زمينه  و آن ميان شايد تك درختي یا نیمکتی یا یک توده درخت که یک جا جمع شده باشند. اين خلوت و خالي بودن اغراق‌آميزي كه عكس‌ها به ذهنم القا مي‌كردند، عالي بود. يك جورهايي خالي شدن از فكر‌ها و اشيا و اتفاقات اطرافم. انگار كه من هم مثل آن درخت‌ها يا نيمكت‌ها رها شده باشم توي يك سفيدي ساكتي كه حالا حالا‌ها قرار است ادامه داشته باشد.
خلاصه اين‌كه براي چند شماره‌ي بعدي اين بخش، دوست دارم عكس‌هاي اين آقا را توي بلاگ به اشتراك بگذارم.
پ.ن: جالب است که این آقا مقدمه‌اي نوشته براي مجموعه عكس "آدم‌ها" كه عكاس جوان ايراني، محمدرضا میرزائی عكس‌هايش را انداخته است.

 

تازه‌ها

يك وقت‌هايي به آدم‌هاي رفته‌ي زندگي‌ات كه نگاه مي‌كني از دور، وقتي به چشم ناظري نگاه مي‌كني كه خودش هيچ نقشي توي مكالمات و معاشرات آدمه ندارد، چيزهاي تازه كشف مي‌كني. مثلن دقيق كه مي‌شوي به كلمات و الفاظي كه استفاده مي‌كند، ماتت مي‌برد چه‌طور اين آدم زماني به تو نزديك بوده. فكر مي‌كني تو با اين سخت‌گيري‌هات و اين وسواسي كه توي استفاده نكردن از هر كلمه‌اي داري، چه‌طور هم‌پاي آن آدم يك مسيري را كه كوتاه هم نبوده رفته‌اي.فكر مي‌كني چه‌طور مي‌خواستي از عميق‌ترين درونياتت براي آدمي بگويي كه حالا حتا نمي‌تواني هم‌كلامي باهاش را تصور كني. بعد به خودت و انتخاب‌هات شك مي‌كني و گاهي مي‌گذاري به حساب بچگي‌ات. سرآخر يك لبخند خوب مي‌نشيند روي لب‌هات كه اندوه رفتن آدمه را خيلي خيلي سبك مي‌كند.

پ.ن: از گودر منتقل شد :)