خواهشن
يك جايي هست توي "همسفر" كه شب، وثوقي و گوگوش يك اتاق ميگيرند و وقت خواب، وثوقي كه الكل سر شب حسابي سرش را گرم كرده، ميگويد:"عجب مستي كرديم امشب. خدايا اين حال خوش رو از ما نگير"
درست همان نيايش، همان...
يك جايي هست توي "همسفر" كه شب، وثوقي و گوگوش يك اتاق ميگيرند و وقت خواب، وثوقي كه الكل سر شب حسابي سرش را گرم كرده، ميگويد:"عجب مستي كرديم امشب. خدايا اين حال خوش رو از ما نگير"
درست همان نيايش، همان...
به رفتن فكر ميكنم. توي "زنگبار يا دليل آخر" آلفرد آندرش، پسرك كه از رفتن ميگويد، براي رفتن سه تا دليل ميآورد. اولياش اين است كه :"اينجا هيچ اتفاقي نميافتد"
حالا من هم مثل پسرك آن كتاب دوستداشتني نشستهام جلوي دريا، خيرهام به كشتي كه تازه لنگر انداخته و مدام صبح تا شب، شب تا صبح روي آب آبي و سياه تكان تكان ميخورد. هي بهم چشمك ميزند كه بيا و بگذر. بيا و برو. بيا و رها كن. بيا و اتفاق بساز.
يك وقتهايي از اتفاق تازه نااميد بودم. نااميد نااميد. كافي بود يكي بگويد اتفاق تازه، تا بخندم. حالا هم خوب خوب نشدم. اما دارم ياد ميگيرم، وسوسه بشوم. وسوسهاي كه تا ديروز حرف ممنوعه بود. خودم را رها كردهام. دو هفته است از قرص خبري نيست و من حالم خوب است. خودم قطعاش نكردهام. فقط چند تا داروخانهاي كه سر زدهام، داروها را نداشته.گاهي فكر ميكنم آرامش پيش از طوفان است. يا اين مريضها را ديدهايد كه آخرهاي درمان، وا ميدهند؟ انگار كه آنطور. هر چه هست، تاثيري كه تا به حال پيداش نكرده بودم، پيداش شده. يك جاهايي خودم را ميبينم خالي خالي كه ميروم پشت آن ميز مينشينم و از خودم ميپرسم :"من كجام؟ نه، واقعن من كجام؟" باور كنيد هزار بار خواستم اين شرايط را عادي كنم. به هزار كلك. اما نشده. هر روز كه ميگذرد بيشتر و بيشتر ميفهمم كه اينجا اشتباهي ايستادهام.
خيلي چيزها را نميشود تغيير داد. خيلي اشتباهها مثل آب است كه ميريزد روي زمين. ديگر جمع نميشود. مثل وقتي كه اشتباهي كسي را دوست داري. حتا اگر همه چيز تمام بشود، باز هم هست. اشتباهه با تو هست. حتا اگر آدم تازه بيايد، باز هم آن اشتباه مال تو بوده و نميشود تغييرش داد. دروغ هم نميشود گفت، زمان هزار بار هم كه به عقب برگردد، تو باز همان شكر را ميخوري.
ولي يك جايي ميشود ديگر نايستاد، ميشود رفت. حتا اگر آن جلو را غبار گرفته باشد. حتا اگر هنوز ترسخورده و بيجسارت باشي، اما ديگر نميشود يك اشتباه را تا ابد ادامه داد. ميشود كاري كرد كه اتفاقي بيفتد. حتا اتفاقي ترسناك. لااقل اتفاق است. لااقل تازه است. مگر نه؟
چراغ چشمكزن من،
قلبام را توي دستهايات بگير.
سرانجام اين خيابان، روزي،
ما را فراموش ميكند.
بيست و هفتم آبان
گفته بودم زياد خواب ميبينم اين شبها؟ به محض خوابيدن، تصوير است و آدم و رنگ و شكل كه هجوم ميآورد. صبح انگار كه بعد از تماشاي چند فيلم در هم و پشت هم از تخت بلند شده باشم، خستهام. جوري كه تا بيايم بفهمم اين بيداري است يا ادامهي خوابها كمي طول ميكشد. جوری كه صبحها كه ميروم سر كار تا خود عصر تصويرها ميآيند، واضحتر ميشوند، يك چيزهايي يك جاهايي يادم ميآيد و تلاش ميكنم به هم وصلشان كنم تا معنايي، چيزي ازشان بيرون بكشم.
آدم اگر سر جنازهي خودش گريه كند مضحك است. نه؟ كه مثلن نشسته باشد كنار خودش كه بيصدا و بيحركت دراز شده روي زمين، با موهاي باز و چشمهاي بسته و بعد هي ضجه بزند كه :"بيدار شو. لعنتي بيدار شو" صبح اما وقتي بيدار شدم، خندهام نميآمد. پوزخند حتا. دلم هم نميسوخت. نه براي خودم كه از بس توي خواب گريه كرده بودم، نفسام بند آمده بود و نه براي خودم كه مرده بود. راستش اين قضيهي دلسوزي و اين حرفها بيشتر به نظرم مضحك است. بايد سخت گرفت ديگر وگرنه از يك جايي بيرون ميزند. مثلن وقتي خبر مرگ دختره را ميشنوي كه توي اتوبان قم زده به گارد ريل و بعد از اينكه دو تا پايش رفته به امان خدا، خودش هم توي كما رفته و سرآخر راحت و خلاص تمام كرده. اينجور وقتهاست كه دلسوزي ميشود حرف مفت.
نه كه بخواهم بگويم حالا افسردگيام عود كرده. نه كه بخواهم بگويم زياد به مرگ فكر ميكنم. نه، دارم فقط از تاثير خوابها و وهمي كه اين شبها و ادامهاش روزهايم را پر كرده حرف ميزنم. نميگذارد داستانه را بنويسم. عوضاش دوست دارم اينجا بنويسم. گودر كه نيست، اينجا پناهگاه كه نه، ايستگاه آخر است. وگرنه اينجا با اينكه قديمي است، عزيز است، گودر نميشود! اصلن شايد گودر كه تمام شد، من زياد خواب ميبينم. بس كه حرفهايم را نميزنم و تكه تكه حسهايم را بيرون نميريزم. اينطوري همه جمع ميشود توي خواب و خيال.
خودم ميدانم مزخرف ميگويم. گودر هم اگر بود، آدمي را كه دوست داري نميآورد جلوي چشمات جوري كه كمتر از يك وجب باهاش فاصله داشته باشي. نفساش به نفسات بخورد،جوري كه انگار واقعن ديدياش. هيچ كدام از اين چيزها مثل وهم و خواب چنين تأثيري ندارد.
لابد حالا بايد به قول آقاي صدا بگويم كه من هنوز خواب ميبينم، كه اين خودش غنيمتاه. اما راستاش از يك جايي به بعد اين غنيمت زياد كه بشود، ديگر غنيمت نيست. ميشود تكرار و تكرار و بازگشت تمام گذشته، جوري قدرتمند كه انگار همين حالا دوباره اتفاق افتاده. و اين بازسازيها، كندن را سخت ميكند. كندن كه سخت شود، روزهايت ميشود، باتلاق. مرداب هم نه، باتلاق. و اين صد درجه فجيعتر است و مهلكتر.
پ.ن: خواستم اضافه كنم اگر به هر دليلي مدتي است خواب نميبينيد، عين خيالتان نباشد. بي خواب و خيال، راحتتر است به گمانم.
عنوان به صورت خبری از جناب سعدی است :)
دیدی حواست نبود؟
پانزدهم ِ ماه هم گذشت...
نه كه ابر بود و باران، نه كه خوابآلود و خسته توي ماشين داشتم همان آهنگه را گوش ميكردم كه يك جاهايياش هميشه مرا از زمين ميكند،جوري كه يادم ميرود دارم ميروم جايي و يا قرار است بپيچم توي فلان خيابان. نه كه آبان ماه باشد و دوباره تمام پاييز آوار بشود سرم كه بخواهد بگويد او هم هست، به همان پررنگي قديم.
به خاطر هيچكدام اينها نبود كه يك لحظه چشمهايم را ميبستم و فكر اينكه يك روزي تو هم توي همين اتاق بودي و هواي همين اتاق را كشيدهاي توي ريههات، صداهاي اين اتاق را شنيدهاي و توي اين اتاق، صداي تو، صداي خندهي تو پيچيده، ديوانهام ميكرد. چه اهميت دارد كه چرا من اين روزها اينهمه خيالزده شدهام؟ چه اهميت دارد كه دوباره آن ور ِ منطقيام كه نشسته بود جلوي دكتر و خيره بود به كراواتاش و خيلي قاطع گفته بود كه :"من ميخوام، ميخوام بكنم" بدجوري ضعيف شده است؟ چه اهميتي دارد كه آن خيابانه كه هميشه تويش با تمام سرعت ميرانم تا فرار كنم ازش، اين روزها اين همه كشدار شده، فقط و فقط به اين خاطر كه من عمدن دنده يك ميروم و بيخيال ماشينهاي عجول پشتي لحظه لحظه، متر به مترش را ميكشم توي وجودم؟
هه!
اينها همه يعني بينهايت نزديكي به تو وقتي اين همه دوري ازم. اينها همه يعني شكنجه، يعني عذاب، يعني لذت حتا. اينها همه يعني من هنوز همان ديوانگيها را با خودم ميكشم اين طرف و آن طرف شهر و اينها يعني من هنوز نمردهام.
حالا اثبات اين زنده بودن به چه بهايي تمام شود، براي تو و اين وبلاگ و خوانندههاش چه اهميتي دارد؟ مهم اين است كه در جواب احوالپرسيها بگويي :" ميگذرونم".
همين.
عنوان از سروش دادخواه است.

يك جايي هست توي نمايش اميررضا كوهستاني كه ايوانف رو به يكي دو تا از آدمهاي اطرافاش ميگويد: "شما چهجوري زندگي ميكنين و عذاب وجدان ندارين؟"
ايوانف به شدت درگير ملال است. بعد از يك دوره سراشيبي در زندگي زناشويي كه به قول خودش فقط دو سه روز اولاش بالاست و بعد تا آخر پايين، ميشود شكل يك مرداب. مينشيند توي حياط خانه و زبان ياد ميگيرد. مدام كلمات توي گوشاش تكرار ميشود و او تكرار ميكند. چيزي كه كوهستاني در ميان تمام نشانهها و ويژگيهاي ايراني كردن نمايش به نمايشنامه اضافه كرده و خيلي تأثيرگذار است و باعث همذاتپنداري غريبي ميشود.
ايوانف خسته است. با وجودي كه ميداند همسرش به زودي ميميرد، كاري نميكند كه حتا مرگ را به تعويق بياندازد. با وجودي كه با ساشا دختر جواني كه خيلي از خودش كوچكتر است رابطه دارد، نشانهاي پررنگ از عشق يا تعلق خاطر يا دوست داشتن توي رفتار و حرفهايش نيست.
ايوانف از آدمهاي اطراف خسته است. آدمهاي دو دو تا چهار تا كه مينشينند از صبح تا شب حرف ميزنند و حرف ميزنند و آخرش هم معلوم نميشود راجع به چي داشتند حرف ميزدند.
من ايوانف چخوف را نخوانده بودم وقتي نمايش را ميديدم و خيلي افسوس خوردم.چون دوست داشتم تكه تكه تفاوتهاي نمايشنامهي چخوف و كوهستاني را با هم مقايسه كنم. اما طنز و بازيهاي روان نمايش كوهستاني جوري قابل باور و درست نشسته بود سر جايش كه به گمانام خود جناب چخوف هم از اين تغييرها و بوميسازي نمايشنامهاش راضي بود. هيچ كجا اين ايراني شدن، توي ذوق نميزد. فقط اسمها و چيزهاي بياهميت ديگر روسي بودند.بقيهي فضا همه ميشد همين تهران خودمان. با همان هواي آلوده، ملال و صف طويل آدمهايش كه مدام دست و پا ميزنند به چيزي برسند كه نميدانند واقعن چيست.
ايوانف چخوف در پايان نمايش خودش را ميكشد. ايوانف كوهستاني اما به نظر من پاياني خيلي تلختر از يك خودكشي دارد. درست زماني كه فكر ميكني به عشقاش رسيده و بعد از مرگ همسرش حالا وقت زندگي دوباره است، دچار عذاب وجدان و بيتفاوتي ميشود كه تازه عروس هم او را تنها ميگذارد. اين تلخي ماجرا نيست. تلخي قصه آنجاست كه ماني حقيقي جملاتي را به انگليسي توي گوش ايوانف ميخواند. و از او ميخواهد كه تكرار كند. جوري كه انگار دارد به تماشاگر ميگويد تكرار كند. صدا از كسي بلند نميشود. حقيقي دوباره ميگويد: پليز ريپيت! و بعد ايوانف شروع ميكند تكرار كردن. انگار كه به جاي تمام تماشاگران سالن.
جملاتي كه آن انتها به ايوانف تلقين ميشود و او تكرار ميكند، تكرار و تثبيت وضعيت اسفبار كسي است كه ديگر چيزي براي از دست دادن ندارد. ايستاده پشت پنجره و خيره نگاه ميكند به از دست رفتههاش. اين ميان اين پايان، پاياني بهتر است.واقعيتر است. مرگي كه آرام آرام، پنهاني، توي خيلي از ماها جان ميگيرد و آنقدر ريشه ميدواند كه ميشود ملكهي ذهنمان. ميشود همهي وجودمان. مرگي موازي با زندگي.
پ.ن: شمايي كه امكاناش را داريد، توي همين تهران هستيد، برويد و اين نمايش را ببينيد.
جزيرهي بويوك آدا - تركيه - بهار ۱۳۸۸
اولهاي سيزن پنجم فرندز، يك جايي هست كه ريچل ميخواهد دوباره به راس بگويد كه عاشقاش است. خودش هم ميداند اشتباه است. اما انگار باور ندارد. يك جايي اما به اين نتيجه ميرسد. اينطوري ميشود كه بعد از اعلام آمادگي مانيكا، ريچل از او ميخواهد كه رسمن تصميمگيرندهي لاو لايفاش بشود. يعني مثلن بگويد كه ريچل با فلاني برود سر قرار و او بايد برود. يا مثلن بگويد كه ريچل بيخيال راس شود و او بايد بشود. اينطوري انگار ديگر ريچل اشتباه نميكند. زحمت تصميم گرفتن هم ميافتد گردن كسي كه احساسات را قاطي منطقاش نميكند.
ميخواهم بگويم حالا بدجوري نياز به يك عدد مانيكا دارم. كه حالا نه فقط مسئول لاو لايفام بشود، بلكه توي يك سري تصميمها كه مدام مينشينم بررسيشان ميكنم و به عواقبشان فكر ميكنم، يكهو بهم دستور بدهد كه بايد بيخيال شوم. يا چشمهايم را ببندم و به فلان آدم، فلان حرفها را بزنم. اينطوري تا مدتي انگار خيال آدم راحت است. اينطوري نميگويي احساساتي شدي يا ترسيدي يا زيادي جوگير شدي يا بس كه فكر كردي بهش، گند زدي. اينطوري يك نفر بيطرف ميآيد از بيرون بهت نگاه ميكند. ظرفيتهات را ميبيند، ناتوانيهات را حتا. بعد حكم ميدهد برايت. اينجوري حتا تو نميتواني اخراجاش كني. چون به قول مانيكا اون تصميمگيرنده است و كسي مثل ريچل حق اخراج او را ندارد.
حالا هم اگر كسي مايل است مانيكاي من بشود، با كمال ميل حاضر به همكاري هستم.مثل ريچل هم شيطنت نميكنم و زيرآبي نميروم.
اينطوري است ديگر. يك وقتهايي آدم از تصميم گرفتن خسته ميشود.