دوست‌داشتني‌ها 57



Pain comes in all forms. The small twinge, a bit of soreness, the random pain we live with every day
Then there's the kind of pain you can't ignore, a level of pain so great that it blocks out everything else, makes the rest of world fade away until all we can think about is how much we hurt
How we manage our pain is up to us
We anesthetize, ride it out, embrace it, ignore it… and for some of us, the best way to manage pain is just to push through it
Pain… you just have to ride it out, hope it gets away on its own, hope the wound caused it, heals…
There are no solutions, no easy answers. You just breathe deep and wait for it to subside
Most of the time pain can be managed

But sometimes, the pain gets you when you least expect it, hits way below the belt and doesn't let up

Pain… you just have to fight through. Because, the truth is you can't outrun it and life always makes more

Grey's anatomy – Season 2, Episode 5

همان جا كه...

يك جا توي بلو ولنتاين، زن و مرد درست آن انتهاي زندگي مشترك‌شان، وقتي ديگر هيچ راه چاره‌اي نيست، دعواي مفصلي مي‌كنند. مرد توي بيمارستان و محل كار زن، با او و همكارهاش درگير مي‌شود. زن كه ديگر طاقت‌اش تمام شده، با مرد از بيمارستان بيرون مي‌آيد و مي‌گويد كه ديگر تمام شد و طلاق مي‌خواهد.
حالا همه‌ي اين‌ها در حالي است كه شب قبل، مرد تلاش كرده بود دوباره رابطه‌ي در هم شكسته را به هم پيوند بدهد و يك جوري دوباره به زن نزديك بشود. اما هيچ فايده‌اي نداشت.
زن و مرد مي‌روند سوار ماشين شوند كه مرد، عصباني حلقه‌اش را پرت مي‌كند يك سمت جاده ميان بوته‌ها. سوار ماشين مي‌شوند اما ناگهان مرد پياده مي‌شود، زن مي‌زند روي ترمز و مي‌پرسد كه كجا؟ مي‌بيند كه مرد دارد ميان بوته‌ها دنبال حلقه‌اش مي‌گردد. زن هم مي‌رود نزديك و توي سكوت با هم دنبال حلقه‌ي پرت شده مي‌گردند.  همان‌جا...

براي من با وجود اين‌كه پايان تلخ فيلم قابل پيش‌بيني بود، اين سكانس پررنگ‌تر مانده. گاهي بهش فكر مي‌كنم و همين‌طوري الكي لبخند مي‌زنم.

.

باران- خیابان- اردی بهشت- عروسک- دلتنگی-تلاش-فراموشی- خواب- مرگ- بوستون- هاروارد- موراکامی- جنگل نروژی- رودخانه- س.ک.س-یکشنبه- فراموشی- خداحافظی- بی ارزش- الناز – فیلم- تروفو – آزاده – تارکوفسکی – چخوف – آپدایک-گلرنگ- فروغ- اردک- کار- بیهوده- عشق- بیهوده- اشتباه- تکرار- اشتباه – تکرار- گریه – دکتر – مشاور – هزینه – استطاعت- بابا- کار – زبان – هستی – عروسی – رمان – روجا – پوریا – سفر – استانبول – ویزا – سفارت – رانندگی – زانو- رضا یزدانی – تولد – کادو – اردی بهشت – جشن – کافه – نوشتن – کارگاه – ورزش – چاقی – لاغری – مامان – تمام – خانه – بکارت – عروسک – دست و دل بازی – دوست ات دارم – دوست ات دارم – دوست ات داشتم – گلرنگ – ظهیرالدوله – عکس – الناز – مریم – آزاده – گریه – اسموتی هندوانه – فرار کن خرگوش – سانست پارک – وبلاگ – فیس بوک – مزخرف – گند – دروغ – ادا- کثافت کاری – گودر – گودر – خالی – لایک – وان پرسن لایکد دیس – دل تنگی – خستگی – رقص – فیلم – فیفتی فیفتی – بابک – ستاره – جاده – شمال – شیراز – گلرنگ – کوچک – آل استار – بنفش – کفش پاشنه بلند – قد بلند – مردن – تمام – فراموشی – بیزاری – داستان – پناهگاه – خانه – خواب – تخت- خواب- آرشیو- تلفن – اس.ام.اس – بنفش – مانیتور – گوشی – صدا – خنده – منقطع – دلتنگی – سایکلو تایمیک – دو قطبی – قرار – فرار – آتو – رادین – آوین – گرد – تپل – چشم – خواب – ویلا – فریاد – دریا – خواب - اعتماد - دروغ - خوشگل- خط چشم - دروغ - خواب - رویا - وهم.

دوست‌داشتني‌ها 56

 

 

این چنین صبور، سنگین، سرگردان...

می گوید هفتاد درصد در زمان حال، سی درصد در آینده و صفر درصد در گذشته. من؟ انگار که خنده دارترین حرف دنیا را شنیده باشم، می زنم زیر خنده. می پرسم: آقای دکتر،مطمئنید هفتاد درصد در گذشته، سی درصد در آینده و صفر درصد در زمان حال، منظورتان نبوده؟
پاها را بغل کرده ایم، خیره به دخترها که یکی شان بد شعر می خواند. منتظریم بلند شوند و نوبت ما بشود. من؟ گیج سکوت قبرستان ام. گیج دل تنگی های بی فایده ام برای آدم هایی که به هیچ جاشان نیست. گیج خاطرات و گذشته. گیح دوری و کندن از آن سکوت و آرامشی که یک لحظه از یاد آدم می برد کجاست، توی چه سرزمینی است، با چه آدم هایی سر و کار دارد.
بهم می گوید یک ماه که چیزی نیست. بهش می گویم این یک ماه برای شما و دیگران یک ماه است. برای من در عرض طول کشیده. برای من مدام تکرار شده. وگرنه یک ماه که چیزی نیست. آدم حتا بعد از بیست سال باز هم سوگوار خیلی اتفاقات بد و غم انگیز زندگی اش می ماند.
درخت ها سایه انداخته اند بالای سرمان، قبرستان انگار سقف سبزی از برگ های بهاری دارد. انگار که قبرستان نیست اینجا. می گویم من احساس نمی کنم اینها مرده اند. اینجا با تمام قبرستان ها فرق دارد. انگار آمده اند که آرام بگیرند. می گوید: فکر کن اینجا یک روز پر از آدم بوده. همه همین جا ایستاده بودند. می گویم: اوهوم. سیاوش کسرایی، پدرش، مادرش... می گوید: شاملو...نفس مان را می دهیم بیرون. دخترها قصد بلند شدن ندارند. خیلی بد شعر می خواند. شعر فروغ را باید مثل خودش خواند. بی هیچ تاکیدی روی کلمات، با همان حس آرام بیرون ریخته شدن کلمات.
صبح مامان بغل ام می کند، می بوسدم. با وجود این که از سگ هار هم بداخلاق ترم وقتی قرار است بروم سر کار. بهم می گوید: تمام می شود. یک روزی می بینی تمام می شود. خیره می شوم به لیوان چای. می گویم: خاک بر سر من کنند. می بوسدم و می گوید: روزی طوری تمام می شود که باورت نمی شود چه طور تمام شد.
بالاخره می نشینیم کنار سنگ. قبل اش کلی عکاسی کرده ام. از در و دیوار قبرستان و چند تا قبر به خصوص. حال ام خوب می شود. توی خلسه ایم انگار.توی سکوت محض دست می کشم توی گودی حروف. توی گودی ف، گودی غ. صبح بی نظیر اشک انگیزی است. از آن روزها که آدم تا همیشه می تواند توی خیال اش تکرارش کند. از همان لحظه ی اول که می بینیم در قبرستان باز است و می شود بی هیچ تلاشی رفت دو ساعت چرخ زد و آرام گرفت. این آرام که می گویم آرام خیلی شدیدی است. انگار تمام تن ات خالی از بار شده باشد. انگار به معنای واقعی کلمه خالی شده باشی.
بهم می گوید پیش گوی خوبی نیستم. زیادی پیش گویی می کنم و همه غلط. سر تکان می دهم. چه کار می شود کرد؟ ذهن ام از خودم جلو می زند. از تن ام که دارد راه می رود سمت کسی، سمت دری، سمت خیابانی. بعد شروع می کند داستان سر هم کردن. همیشه هم داستانه را می پیچاند. می گوید این پیش گویی ها کار را خراب می کند. نگران ات می کند. جی ای دی داری. می پرسم یعنی چی؟ می گوید: جنرلایزد انگزایتی دیس اردر....می گویم هوم...چه چیز جالبی هستم من. می خندد.

و این قرار نیست که تنها یک مانیفست باشد

می گردم دنبال فرصت های شغلی. اما انگار روسی نوشته باشد، چیزی سر در نمی آورم. بعد توی بخش خانه ها می گردم. قیمت ها نجومی است. می شود گفت افسردگی می گیرم و می آیم از سایته بیرون. فکر می کنم. مدام فکر می کنم به اتفاقاتی که ممکن است بیفتد. به کارهایی که باید بعد از آن اتفاقه انجام بدهم. سردرد می گیرم.
شکل آدمی شده ام که به هزار سختی خودش را قانع کرده برای ترک وطن اما دم آخر، بهش هزار جور چیز دیگر نشان می دهند، بهش هزار جور هدیه و وعده می دهند که بماند. که وسوسه اش کند برای ماندن.
نه که حالا رفتن قطعی شده باشد. هنوز از هفت خوان، خوان سوم را رد کرده ام. اما هر کسی که این وضعیت را تجربه کرده باشد، می داند من چه می گویم. از زمانی که تصمیم ات را گرفتی، از زمانی که فکرش مثل آتش افتاد به جان ات، انگار که تمام. همه جوره معلقی. تصمیم ها موقتی هستند. مکان ها موقتی هستند و آدم ها... آخ آدم ها... همه اش به آدم هایی فکر می کنی که دیگر قرار نیست لااقل تا مدت زیادی ببینی شان. برای من که خیلی ترسناک است. چون آدم هایی دارم اینجا که شاید بشود گفت شبیه شان کم پیدا می شود. هیچ کجای دنیا آن شکلی و آن جوری، آدم زندگی نمی کند. این آخرها هم مدام به شان اضافه می شود. هی رو می کنم بهش و می گویم :"پس تدبیر و انصاف ات کو؟"به مثابه ی علی دهکردی توی "از کرخه تا راین" می ایستم جلوش و به جای این که  فریاد  بزنم:" چرا؟! چرا اینجا؟" نالان می گویم :" چرا؟! چرا حالا؟!"
همه چیز حکم شمارش معکوس می گیرد به خودش. انگار قرار است بمیری. دوست داری همه چیز را با دقت نگاه کنی انگار حالاست که پودر بشوند و بریزند روی زمین.
جدای این وضعیت، نگرانی پیش رفتن کارها هم هست. نگرانی مکاتبات با تاخیر دانشگاه ها، سفارت، ویزا، پول، خانه و همه چیز. یک وضعیت بلبشوی مضحکی است که نه راه پیش داری و نه پس. نه می شود خوب نفس بکشی توی این هوای پر از سرب برای روزهای آخر و نه این که مدام نگران باشی و به این فکر کنی که کارها سر وقت انجام بشوند.
با خودم خیلی فکر کردم. همین طور که تمرین های دکترم را انجام نمی دادم و البته این بار قرص ها را به موقع می خوردم. فکر کردم به کجای دنیاست اگر من بمیرم؟ به کجای دنیاست اگر من ایران باشم یا آمریکا؟ به کجای دنیاست اگر من اینجا کار کنم یا دانشجو بشوم؟ به کجای دنیاست که من با مقنعه بروم توی خیابان یا با تی شرت و دامن و کفش ورزشی؟ هوم؟ پس بهتر است همه را بسپرم به همین جریانی که تا حالا مرا با خودش تا اینجا کشانده. می شود لااقل کمتر فکر کرد. این همه فکر کردم، کجا را گرفتم؟
قصه این شد که تا می شود، با آدم هایی که دوست شان دارم، وقت می گذرانم. تا می شود، از پیشنهادهای دور هم جمع شدن استقبال می کنم. تا می شود، بیشتر به نوشتن فکر می کنم. تا می شود، فیلم می بینم و کتاب می خوانم. کارهایی که روزهای معمولی و بی دغدغه درست و دلخواه انجام شان نمی دادم. با خودم می گویم اگر بروم کمتر حسرت می خورم و اگر که نه، یاد گرفته ام چه طورکمی بهتر زندگی کنم و از گذشته فاصله بگیرم.

Hills and the gold

 

گوهرتپه - مازندران - فروردين ۱۳۹۱

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

به خودم نگاه می کردم که موهام لخت تر بود. درست شبیه این کره ای – ژاپنی ها. شبیه آن سریال که قدیم ها پخش می شد. اسم اش چی بود؟ از سرزمین های شمالی؟ پیراهن توری صورتی تیره پوشیده بودم که بابوشکا برام دوخته بود. سال هفتاد و یک. یک سال نمی شد که بابوشکا مرده بود. هفت سال ام بود. کفش های سفید پوشیده بودم با بندهای صورتی که با پیراهن ام جور در می آمد.
بعد به آدم ها خیره شدم. به آزی که نوزده ساله بود و هیچ شبیه حالایش نبود. توی اوج جوانی، از آن لباس های جینگیل مستون پوشیده بود و می رقصید. موهاش را فر کرده بود و یک لحظه نمی نشست. به مشی که تازه مادر شده بود. به مامان که پیراهن بنفش داشت و جوان بود. خیلی جوان. کنار من نشسته بود و " بره و گرگ" گوگوش را می خواند و من پاهام را تاب می دادم و یک جاهایی خمیازه می کشیدم. بس که نمی دانستم یک روزی این ترانه و آهنگ یکی از غمگین ترین ترانه هایی می شود که دوباره می شنوم. بابا جوان و لاغر، با موهای بیشتر که سیاه سیاه بودند، بشکن می زد یک جاهایی و برای مشی که "بس کن" را خوانده بود دست می زد. به هستی نگاه می کردم که کم کم دارد می شود 5 سال که ندیده امش، با آن لباس سرتاسر زرد رنگ، با آن  خارجی رقصیدن اش به سبک رقص های دهه ی هشتاد میلادی که همه بگویند این دختر از اول اش خارجی بود.
بعد دوباره به خودم نگاه می کردم که می رقصیدم. آن هم عربی! همگی با هم می خندیدیم به آن همه جدیت و اعتماد به نفس که انگار به قول آنها قرار بود مشق شب ام را تحویل بدهم. خودم که وقت باز کردن کادوها فضولی می کردم و  می رفتم نزدیک و دوباره وارسی شان می کردم. گاهی حتا عاقل اندر سفیه به آدم ها نگاه می کردم و آن آخرها که دندان ام درد گرفته بود، دست ام را چسبانده بودم به گونه ی چپ ام.
مدل لباس ها، مدل موها، آرایش صورت ها، فرم سبیل ها و عینک ها و شلوارها، همه بیگانه بود. بچه هایی که کوچک بودندو حالا خیلی هاشان یا در ایران نیستند یا اگر باشند شده اند یکی مثل من که با تصویر دخترک توی فیلم خیلی فرق دارد. حتا ترانه و آهنگ هایی که آدم ها باهاش می رقصیدند، خوب تر بود. نه مثل حالا که توی یک مهمانی نمی دانی دقیقن داری با چی می رقصی. ملغمه ای است از کلمات و ترکیبات فارسی،انگلیسی به زور چپانده شده توی دهان خواننده، با ملودی های تقلبی کپی شده از کارهای دیگر.
نه که غمگین شده باشم. نه. ولی خب بعد از بیست سال خودت را که ببینی با آن شیطنت و نگاه و بعد کمی دزدانه به خود حالات نگاه کنی، یک جورهایی ته دل ات تیر می کشد. از آن دختربچه ای که شاید هزار جور رویا و قصه توی سرش داشت و حالا شده شاید چیزی خیلی دور از آنچه قرار بود بشود. نه فقط من،که آدم های دیگر. همه خوش بخت تر بودند. حالا خیلی ها از هم پاشیده اند. خیلی ها غمگین و زخمی شده اند.خیلی ها رفته اند. انگار که بیست سال پیش با وجود تمام سختی ها، با وجود کمی امکانات، همه خوشحال تر بودند. که حالا نه وقتی هست برای جمع کردن آن همه آدم کنار هم و نه دل و دماغی.
فکر می کنم به بیست سال دیگر. به چهل و هفت سالگی ام. آن وقت کجام؟ آن وقت مدل و رنگ موهام چه طوری است؟ زنده ام اصلن؟ اگر هستم، بعد از دیدن فیلم ها و عکس های امروز چه حالی بهم دست می دهد؟ حسرت می خورم یا خوشحال می شوم که این روزها سرانجام تمام شد؟

 

عنوان از فروغ فرخ زاد است.

من از بس که تو خوابتم، زخمی ام...

 

بوسیدن ات...

کلمات هرز رفته ی بی اثر

او که به جای رقصیدن در مهمانی روی کاناپه یله داده و گیلاس نوشیدنی اش را توی دست گرفته و یک لحظه به ظرف مزه ی کنار دست اش نگاه می کند و بعد به آدم ها، او که توی واقعیت وجود خارجی ندارد، او که مدام به هزار رنگ توی خواب و خیال در می آید، او که شبیه یکی از شخصیت های داستانی یکی از فیلم های محبوب است، او که هیچ وقت، هیچ وقت شبیه نشده به کسی که باید، او که کم کم خواب اش می گیرد تا مهمانی را ترک کند...