چه خيال‌ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي

خواب ديدم، براي چندمين بار در اين هفته كه هر بار تكه تكه كابوس مي‌بينم و بعد بيدار مي‌شوم. و هر چند بار توي اين هفته، خواب اوست.
اين آخري خوب نبود. يا شايد هم واقعي‌ترين خوابي بود كه مي‌شد ديد. تشنه‌ام بود. توي يكي از اين پاساژهاي بزرگ كه همه‌اش كافه رديف شده، بوديم. دلم بستني مي‌خواست. اما انگار آن چيزي كه من مي‌خواستم را هيچ‌جا نداشت.
نمي‌دانم چه‌طور اما احساس كردم كه صداش را شنيده‌ام. قلب‌ آمده بود توي دهان‌. هستي بود، كي بود همراه‌ام كه بهم گفت برويم. من اما انگار كه شجاعتي عجيب و غريب داشته باشم، سر تكان دادم. از در آمدند بيرون. يك عده دختر بودند كه همه مانتوهاي سياه داشتند. و سرآخر بعد از يكي از دخترها كه از من پنج شش سالي كوچك‌تر بود، او بيرون آمد. تي‌شرت آبي روشن داشت. از اين ريش‌هاي پروفسوري گذاشته بود. دست چپ را حايل كمر دخترك كرده بود. انگار كه بخواهد توي راه رفتن كمك‌اش كند. لبخند مي‌زد. خوش‌حال بود. خوش‌حال بود؟يك لحظه از كنار هم گذشتيم. يك لحظه بود همه‌اش. اما توي خواب از اين تصاوير اسلو موشن بود. يك لحظه چشم‌اش به من افتاد و تعجب هم كرد. خوب نگاه‌ام كرد. من موهام كوتاه كوتاه بود. تصويري كه سال‌هاست باهاش بيگانه‌ام. مقنعه‌ داشتم. سينِ سلام آمده بود توي زبان‌ام. اما نگفتم. نگفتيم. مثل دو تا غريبه‌ كه هيچ‌وقت هم را حتا نديده بودند، از هم دور شديم. فقط صداي خنده‌ي دخترها مي‌آمد. و بعد سرم بود كه انگار تشنه بود. آب مي‌خواست. آب يخ.
ايستادم جلوي مرد و گفتم: بستني. مرد با تعجب نگاهم كرد و گفت: چه طعمي؟ گفتم: هر چي. هر چي كه دم دست‌ات است!
بستني را داد دست‌ام. سرما را دادم توي گلوم. حجم سنگين توي گلوم را هل دادم سمت سينه‌ام. به زور.
بيدار كه شدم، هنوز تشنه بودم.

عنوان از سعدی است.

خداحافظی

بيات شيرازم،
چه ترد بود ريسماني كه از يك سر به آسمان بند بود و از يك سر،
دست‌هاي ما به آن.

شراب جلفام،
چه دوست‌داشتني،
چه آرام،
چه بي‌رحم،
چه تند،
چه مردافكن
بودي و من نديده بودم.

كجاي اين شهر،
مي‌شود خاطره‌اي از تو را زنده نكرد؟
حتا اگر نواخته نشوي،
يا نوشيده نشوي. 

حقيقت تلخي است اين خيابان‌هاي يك‌طرفه،
هميشه‌ي خدا آدم را كر و مست،
توي تاريكي‌اش مي‌بلعد.

بارها با تو خداحافظي كرده‌ام،
نه خاموش ماندي،
نه بي‌اثر، نه بي‌بخار.

براي خداحافظي با تو،
هيچ‌وقت، وقت مناسبي نيست.

آدم باشیم

اين همه انتظار نداشته باشيد از هم آقا جان. اين هم مدعي نباشيد توي رابطه‌هاتان. يك وقتي مي‌بيند دوست‌تان خبري ازش نيست، متهم‌اش نكنيد به بي‌معرفتي. از موضع بالا حرف نزنيد كه انگار او نشسته بي‌كار و بي‌عار كه اتفاقات زندگي شما را مرور كند. يك بار هم شده خودتان را بگذاريد جاي آدمي كه توي چند ماه اخير، سرش به طرز احمقانه‌اي شلوغ بوده و نشده حتا فكر كند كه حال‌اش خوب است يا نه.
اين همه حق به جانب نباشيد آقا جان. زلزله و مصيبت‌هاي اين‌طوري را هم بهانه نكنيد براي سنجش دوستي آدم‌ها. كافي است يك بار هم شده به اطراف‌تان خوب نگاه كنيد و ببينيد چه گندي همه جا را گرفته. از زلزله وسيله درست نكنيد براي نژادپرستي و كارنامه دادن به دست چپ يا راست آدم‌ها. فيس‌بوك را هم اين‌قدر مهوع نكنيد با پيام‌هاي دل‌سوزانه‌تان. بعد از زلزله وقت کلاس اخلاق نیست. این اداها مال قبل از زلزله است. منتظريد اتفاق عمومي‌ئي بيفتند و از خواب زمستاني‌تان بيدار شويد؟ قبل‌ترش كه انگار نه انگار. فقط ادا و ادعا.
آدم باشيم كمي. حداقل كمي.

از رفتن

هستي از بزرگ‌راه‌ها مي‌ترسد. وقتي راننده‌اي يكهو مي‌زند روي ترمز و كمي آن‌طرف‌تر مسافر سوار مي‌كند، چشم‌ها را مي‌گيرد و خودش را مي‌چسباند به صندلي. هستي از رانندگي آدم‌ها تعجب مي‌كند، مدام به سعيد نشان‌شان مي‌دهد و مي‌گويد:«آن‌جا را ببين. ديدي چه‌كار كرد؟ ديدي چه‌‌طور پيچيد؟»
هستي مي‌گويد كه من از همه‌ي آن‌ها كه كنار دست‌شان نشسته توي اين يك هفته، به‌تر رانندگي مي‌كنم. مي‌خندم و مي‌گويم كه اين به خاطر ترسو بودن من است و محافظه‌كار بودن‌ام. هستي اما قبول نمي‌كند. مي‌گويد احتياط، من مي‌گويم ترس، مي‌گويد قانون، مي‌گويم نداشتن قدرت ريسك كردن.
به طرز غريبي حريم خصوصي‌ام شكسته شده. به طرز عجيبي رفتن‌ام تحت‌الشعاع آمدن هستي قرار گرفته. يك جاهايي يادم مي‌رود دو هفته‌ي ديگر، من اين‌جا نيستم. توي اين اتاق بنفش ننشسته‌ام به نوشتن و موسيقي گوش دادن. قصد نوشتن چيزهاي غم‌ناك ندارم. از سوگ‌واري خسته‌ام راستش. براي سوگ‌واري خسته‌ام اصلن. تحمل غم و آستانه‌ي دردم پايين آمده. ترجيح مي‌دهم همان به كوچه‌ي علي چپ زدن را.
كتاب‌ها و فيلم‌هايي را كه دوست دارم برمي‌دارم. مي‌گذارم‌شان توي چمدان. همين‌طوري بدون هيچ چيز اضافه‌اي مي‌شود ده كيلو. قرار است اين چمدان را با خودم ببرم توي هواپيما. بايد سبك‌تر از اين حرف‌ها باشد. هي از خودم مي‌پرسم: « كدام يكي را بردارم؟ نيمه‌ي تاريك ماه را؟ ويران مي‌آيي را؟ شياطين را؟ ترس و لرز را؟ مگر مي‌شود؟» شده‌ام شبيه اين خواب‌گردها. چشم‌هام مي‌چرخند همه جا دنبال چيزي كه به‌شان چنگ بزنم، اما سرآخر مي‌فهمم كه همه چيز، آن سمت مرز واقعيت مانده و قرار نيست اين‌طرف‌تر بيايد.
كتاب‌ها با يادداشت‌ اول‌شان، قصه‌ي خودشان را دارند. دست‌خط آدمي كه عاشق‌اش بودم و هنوز هم دل‌تنگ‌اش هستم و حتا باهاش خداحافظي هم نمي‌كنم. دست‌خط آدمي كه عاشق‌ام بود. زخمي‌ام كرد با دوست‌داشتن‌اش. دست‌خط آدمي كه باعث شد داستان بنويسم. آدمي كه حالا ديگر نيست. دست‌خط دوستي كه از دوستي‌اش ادعا مانده فقط. دست‌خط دوستي كه مرده است. همه را گذاشته‌ام كه بمانند. همه را كنده‌ام از وجودم. هر چند كتاب‌هاي خوبي باشند. اما خانه‌تكاني و زندگي‌تكاني و كتاب‌تكاني مگر همين نيست؟ كه جدا كني خودت را از يك مجموعه خاطراتي كه شيرين هم نيستند؟ يك زماني شايد شيرين بودند اما يادآوري‌شان درد مي‌آورد و حسرت و اشك. همه را گذاشته‌ام. كتاب‌هايي را مي‌برم كه دست‌خط دوستان جان تازه‌يافته‌اي دارند كه خاطرات‌شان دست‌خوش تغيير و كدورت نشده و نمي‌شود. يكي از خوبي‌هاي رفتن همين است. سي‌دي‌ها و كتاب‌ها را كه با يك لبخند حكيمانه مي‌گذارم سر جاي اول‌شان و به اين فكر مي‌كردم كه چه خوب است حتا ديگر جلوي چشم‌ام نيستند. چه خوب است تصادفي وسط يك شب شلوغ و ويران‌گر بازشان نمي‌كنم و غمگين نمي‌شوم از اين همه آوار.
هستي يك شب در ميان پيش ماست. يك شب در ميان مي‌آيد توي اتاق‌ام و چرخ مي‌زند و هر چند بار يك بار مي‌گويد كه:« يادم باشد اين‌جا عكس بياندازم. خيلي خوشگل است.» مي‌چرخم و به اتاق خيره مي‌شوم. خوشگل است. راست مي‌گويد. اما كجاي دنيا اين قصه توجيه دارد كه بعد از پنج سال، سه‌ هفته به با هم بودن‌مان خلاصه شود؟ سه هفته از ميان تمام چيزهايي كه از سر گذرانده‌ايم. و تازه سرآخر يادمان برود توي همين مكعب مستطيل بنفش عكس بياندازيم.
تلخ نيستم. اين روزها خيلي بزرگ شده‌ام. رها شده‌ام اصلن. دلم براي ناديده‌هام و ناگفته‌هام و ناشنيده‌هام مي‌سوزد فقط. براي آدم‌هايي كه مي‌شد زودتر بياورم‌شان توي زندگي‌ام و نياوردم. به حرف‌هايي كه بايد مي‌‌زدم به‌شان و نزدم. حالا حكم همان آدم دم مرگي را دارم كه ديگران را مي‌گيرد به رگبار نصيحت كه دم را غنيمت را بشمارند. حالا همه‌اش برام معني دارد. احمقانه است اگر همان‌‌طور حكيمانه بگويم. اما قدر زمان و آدم‌هاي جان‌تان را بدانيد. قدر همين بودن‌تان كنار آن‌ها كه خيال مي‌كنيد دوست‌شان داريد. چون ممکن است به هر دلیلی يك زماني برسد كه خلع سلاح، تنها براي خداحافظي كنارشان بنشينيد و اين خيلي تراژيك است.

برای نوزده سالگی‌

 

زلزله‌ي گرم و زنده‌ام،
در جنگ نابرابرم با تو،
زير آوارت
آرام گرفته‌ام.

...

بعضي‌ها مهارت‌هاي عجيبي دارند.

زخم مي‌زنند و از روي خون مي‌پرند و سوت‌زنان رد مي‌شوند.

 

دوست‌داشتني‌ها 62

ديوانگي است اگر به خواب‌هاي موروثي‌ام
سرك بكشي
پاي اين قاب عكس
اشك‌هاي‌مان سياه‌تر از پيراهني‌ست
كه ديگر
آبي نمي‌شود.

دير مي‌رسي
و ميز شام كه هميشه منتظر نبودن ديگران نخواهد ماند.

دلم هواي آغوش تو را دارد
فصلي كه مرخصي‌اش طول كشيده براي ديواري
كه نمي‌گذارد ما
ستاره‌هاي‌مان را در آسمان به يك‌ديگر نشان بدهيم

پاي اين قاب عكس
نشسته‌ام
و نمي‌دانم
چه‌طور مي‌شود به يك زنداني
سيب تعارف كرد.
هم‌ديگر را در خواب مي‌بينيم
و از بالاي سر خواب‌هاي‌مان
هواپيما عبور مي‌كند.

لعنت به صداي زنگ تلفن
هميشه يك نفر
در انتهاي سيم‌هاي خط اين تلفن مرده است.
هميشه يك نفر
به جاي مردي كه زندگي‌ام را زيبا نديد
و گذاشت تا بميرم
از بي‌كسي‌هاي خودم در غربت.

براي من ديگر
پايان غم‌انگيري‌ست
اين پياده رفتن‌ها!
به جايي نمي‌رسم آخر
چرا قبول نمي‌كني
به جايي نمي‌رسي
بايد به ميله‌هايی دخيل ببندي و اعتراف كني به گناهي كه نكرده‌اي.
دعوت شدي!
به دست‌هايي كه گل‌هايش پوچ در آمده‌ است.
با اين چند تا ديوار
چه مي‌كني اگر به ياد نياوري از اين به بعد
كجا
و با چه كسي به غير از آفتاب راه رفته‌اي؟
پاييز دارد ميزبان درخت‌هاي دم‌كرده مي‌شود
و من
دلم هواي آغوش يك نفر را سراغ مي‌گيرد.
غروب كافه‌اي شايد دور سرم سنگيني مي‌كند
يا اين‌كه، آن كسي كه رو‌به‌روي من نشسته، تويي!
وقتي سرانگشت‌هاي من
از جست‌‌و‌جوي اسم‌هاي
پاييزي برمي‌گشت...


آوازهاي زني كه از گرامافون مي‌آمد – سيد مرتضي نجاتي – نشر چشمه

پ.ن: يك جا شعر را تغيير كوچكي دادم.

...

من هنوز زخمي‌ ِ خاطره‌ام،
جز تو هيچ‌كس رو دل‌ام، مرهم نيست
اسم‌ات‌ُ صدا زدم
وقتي كه
حتا اسم خودم‌ام يادم نيست.
همه‌ي اميدمي اين روزا،
كه نجات‌ام بدي از اين زندون،
تو فقط اگه بخواي مي‌توني
ساعتا رو به عقب برگردون...

يك شب‌هايي هم هست توي زندگاني كه اين ترانه مي‌شود خود ِ آوار. حالا تو هي بگو گذشته گذشته است و زمان همه چيز را حل مي‌كند.
من اما مي‌گويم كار ما، كار ذهن و خيال ماست. زمان جايي ندارد. كه اگر داشت، تا به حال اين همه زخم به جا نمي‌گذاشتيم. تا به حال ديگر همه چيز خوب بود. خوب و سر جاي خودش. اين‌طور فكر نمي‌كني؟

پ.ن: ترانه از سروش دادخواه بود گمانم.

دور و دیرین


تصوير زرد پشت سرش و آدم‌هايي كه داشتند بدمينتون بازي مي‌كردند، چهره‌ي بابك را كه نشسته بود روي جدول حاشيه‌ي چمن‌هاي پارك، تيره مي‌كرد. زخم دندان عقلانيت‌ام درد مي‌كرد. فريد داشت از آن دور با سه تا بطري آب‌معدني مي‌آمد. شرجي هوا رفته بود تا زير شال‌ام. بابك مثل هميشه نبود. هميشه يعني گذشته‌ها. يعني پنج سال پيش. يعني زماني كه پرانرژي بود و تمام دغدغه‌اش ادبيات، حتا نه مثل حالا سينما. تلخ بود و خسته. به آدم‌ها كه از كنارمان رد مي‌شدند، با دقت نگاه مي‌كرد و مي‌گفت:«گاهي وحشت مي‌كنم از آدم‌ها. يك لحظه دقيق به‌شان خيره مي‌شوم و از تصور يك لحظه كه نتيجه‌ي همذات‌پنداري باهاشان است، وحشت مي‌كنم. خيلي.»
تا نزديكي‌هاي دو صبح راه رفتيم. دلم نمي‌خواست شب تمام شود. شب‌هاي آخرين، شب‌هاي سختي هستند. به خصوص اگر بداني از قبل كه دارند تمام مي‌شوند. برام پیش آمده با آدمي كه دوست‌اش داشتم شب آخر را گذرانده‌ام اما از قبل نمي‌دانستم كه شب آخر است. توش يك جور غفلتي بود كه بعدها با خودش حسرت مي‌آورد اما ته‌اش مي‌گفتم دست من نبود كه. اگر مي‌دانستم شايد...اگر فهميده بودم ممكن بود... اما وقتي بداني شب آخر، همان يك شب مانده توي بساط‌ات...
با فريد كه خداحافظي مي‌كردم، احساس مي‌كردم حالاست كه اشك‌ام در بيايد. اما مي‌دانستم كه نبايد تلخ باشم. نبايد فراموش كنم كه بايد محكم باشم. اين انتخاب خودم بوده. اما فريد...آخ فريد...تمام خاطرات خوش زندگي‌ام با اسم‌اش مي‌آيد توي نظرم. هيچ نقطه‌ي تاريكي، هيچ سمت گنگي ندارد، دوستي ما با هم. همه‌اش مثل يك منحني با شيب تند رفته بالا، آن‌قدر بالا كه كم‌كم با خطوط عموي مجانب شده. رفته تا بي‌نهايت. عجيب است. هيچ فرودي نداشته دوستي‌مان. هميشه توش تازگي داشته و كشف و آرامش. حتا جغرافيا هم نمي‌تواند توي اين رابطه نقش داشته باشد. اما خب... آدم هميشه نگران گنج‌هايي است كه توي زندگاني دارد. هر چه‌قدر ايمان و اطمينان پشت بودن‌شان باشد، آدم نگران است.
حالا پرتر از ديروز، با دل‌تنگي و درد دوري توي سينه‌ام برگشته‌ام اينجا. توي ذهنم پر از اتفاق و تصوير و اسم و عدد است. خدا به خير كند.

پنج روز مانده به تمام شدن پنج سال دوری

به دوستی گفته بودم که همه‌اش شبیه این فیلم‌های هندی است. مثل رام و شام، مثل هزار تا فیلم دیگر که برادرهای دوقلو بعد از چندین سال هم را پیدا می‌کنند و یکی از آن طرف قاب می‌دود و آن یکی از این طرف و به هم نزدیک می‌شوند و خلاصه به هم می‌رسند.
از همان وقت‌ها که هستی رفته بود، هر بار که به آمدن‌اش فکر می‌کردم، این ترانه را زیر لب می‌خواندم یا هر بار که یغمایی می‌خواندش، بی‌هوا می‌رفتم توی فکر و لحظه‌ی بازگشت هستی را توی خیال می‌ساختم.
حالا اما می‌شود هر روز براش بخوانم:
اون کوچه‌ی رو به خونه،
مریم تازه جوونه،
صدای تیک تیک ساعت،
می‌خوان تو برگردی خونه،
یـــــــــــــــه...

بادبادکی که باد با خود برد.


چه تلخ و دوري ازم،
با اخمي كه توي صورت‌‌ات است،
و لبخندي كه روي لب‌هات نيست.

چه امشب براي هميشه دوري ازم.
انگار كه نبوده‌اي هيچ‌وقت،
يا نبوده‌ام هرگز روي زمين.

چه ناباورانه ازت دورتر مي‌شوم،
هر لحظه كه از اين لحظه‌ها مي‌گذرد،
و تو حتا به خيال‌ات نيست،
دست تكان بدهي برام
كه شايد بخواهی برام آرزوی سلامت کنی،

شاید حتا، مثلن...