باران آن شب
داشت باران میآمد آن شب
همان شب که تمام من پرتاب شده بود
به شالیزارهای شمال
به ساحل ابری
و شبهایی که تمام نمیشدند
داشت باران میآمد آن شب
که تو سکوت کرده بودی
ابرها تمام نمیشدند
انگار که ابرهای این شهر نبودند
که میباریدند و میباریدند
اتاق مرا آب گرفته بود
برگههای روزنامه و پارچههای لای درزها
دیگر اثری نداشت
آن شب که سرب روی شیشهها بوی شور دریا را داشت
و کودکیهای من یک گوشهی اتاق
با موهای لخت و چشمهای خوابآلود اما نگاه کنجکاوش
به من زل زده بود
همان شب که در تمام طول تاریکی اش تو سکوت کرده بودی
باران شلاقی بود آن شب پشت پنجرهی اتاقم
شکل بارانی بیمحابا
میان ردیفی از درختهای نارنج در خیابانی باریک و خالی
که در انبوهی از شکوفهی بهارنارنج
میخواست پاییز را مثل شعرهای احمدی از صفحهی تقویم جدا کند
باران آن شب، باران این شهر نبود
باران جغرافیای عجیبی بود
که کودکیهای من از آنجا میآمد
جغرافیای عجیبی که کودکیهای من به زبان آنجا حرف میزد
باران همان شب که تو بیمحابا در آن سکوت کرده بودی
تسلیم اتاق و باران
کودکیهایم دستهای کوچکش را روی گونههای سردم گذاشته بود
چشمهایم را بسته بودم
دست کودکیهایم خیس شده بود روی صورتم
صدایی نبود آن شب
باران بود و اتاق من که در باران غرق میشد
همان شب که تو در تمام تاریکیاش سکوت کرده بودی.
همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست