باران آن شب

داشت باران می‌آمد آن شب
همان شب که تمام من پرتاب شده بود
 به شالیزارهای شمال
به ساحل ابری
و شب‌هایی که تمام نمی‌شدند
داشت باران می‌آمد آن شب
که تو سکوت کرده بودی

ابرها تمام نمی‌شدند
انگار که ابرهای این شهر نبودند
که می‌باریدند و می‌باریدند
اتاق مرا آب گرفته‌ بود
برگه‌های روزنامه و پارچه‌های لای درزها
دیگر اثری نداشت
آن شب که سرب روی شیشه‌ها بوی شور دریا را داشت
و کودکی‌های من یک گوشه‌ی اتاق
با موهای لخت و چشم‌های خواب‌آلود اما نگاه کنج‌کاوش
به من زل زده بود
همان شب که در تمام طول تاریکی اش تو سکوت کرده بودی

باران شلاقی بود آن شب پشت پنجره‌ی اتاقم
شکل بارانی بی‌محابا
میان ردیفی از درخت‌های نارنج در خیابانی باریک و خالی
که در انبوهی از شکوفه‌ی بهارنارنج
می‌خواست پاییز را مثل شعرهای احمدی از صفحه‌ی تقویم جدا کند
باران آن شب، باران این شهر نبود
باران جغرافیای عجیبی بود
که کودکی‌های من از آن‌جا می‌آمد
جغرافیای عجیبی که کودکی‌های من به زبان آن‌جا حرف می‌زد
باران همان شب که تو بی‌محابا در آن سکوت کرده بودی

تسلیم اتاق و باران
کودکی‌هایم دست‌های کوچکش را روی گونه‌های سردم گذاشته بود
چشم‌هایم را بسته بودم
دست کودکی‌هایم خیس شده بود روی صورتم
صدایی نبود آن شب
باران بود و اتاق من که در باران غرق می‌شد
همان شب که تو در تمام تاریکی‌اش سکوت کرده بودی.

 


 

با آهنگی که بود و نبود

صندلی جلو گیرت آمده بود و این شروع خوبی بود برای صبح سردی که سرمایش را جدی نگرفته‌ای. رفتنی مامان بهت گفته بود که "سردت نشه" و تو یک لحظه دیده بودی که چه‌قدر خوب است یکی نگران آدم باشد، مثل وقت‌هایی که کسی منتظرت باشد و کلید که می‌اندازی خودت را رها نکنی توی تاریکی خانه و کورمال دنبال چراغ نگردی. لج‌بازی‌ات گرفته بود اما. دلت از جای دیگر پر بود، سر خودت خالی می‌کردی که آن بلوز آستین حلقه‌ای را پوشیدی زیر مانتو و آن سوئی‌شرت نازک را روی مانتو که بیشتر شبیه جوک بود در برابر سرما.
پسرک پشتی داشت با دخترک پشتی بحث فلسفی اجتماعی می‌کرد. آن یکی دختره هم زنگ زده بود به دوستش و مباحث خوانده و نخوانده‌ی امتحان را چک می‌کرد. از همه‌شان خسته بودی. از بحث فلسفی اجتماعی و چیزی به اسم درس. دکمه را زدی. نامجو شروع کرد به خواندن آن آهنگه که عاشقش هستی. یک لحظه که رها می‌شدید از ترافیک، تاکسی سرعت می‌گرفت و توی چمران باد بود که از لای شیشه‌ی پایین کشیده شده می‌خورد به صورتت. سرت درد می‌گرفت اما با موسیقی خوب بود. " ای علاج دل ای داروی درد، همره گریه‌های شبانه، با من سوخته در چه کاری؟" بی‌هوا پاهایت را تکان می‌دادی. دوباره رفته بودید توی ترافیک که نگاهش کردی که پشت فرمان داشت جوری هماهنگ با آهنگ توی گوشت تکان می‌خورد و خرکیف سر تکان می‌دهد. شک کردی یک لحظه. به بلندی صدای نامجو توی مونیتور کوچک نگاه کردی. آ‌ن‌قدر بلند نبود که بشنود. اما انگار داشت همان آهنگه را گوش می‌داد و تکان‌هایش حتی با ریتم تکان‌های پای تو یکی شده بود. سرِ کارگر که دختر و پسر فلسفی اجتماعی پیاده شدند، رفت روی آهنگ بعدی. صدا را زیاد کردی. گوش‌هایت داشت کر می‌شد.چشم‌هایت را بستی و تکیه دادی به پشتی صندلی. دیگر توی این چند وقت دستت آمده کدام یک از صندلی‌ها راحتند برای لم‌دادن، خوابیدن، فکر کردن یا بیدار و آگاه نشستن. حالت خوب نبود. ترمزهای پیاپی دچار سرگیجه‌ات کرده بود. چشم‌هایت را لحظه‌ای که باز کردی دیدی‌اش که باز داشت با کیف سر تکان می‌داد و حالا بود که توی یکی از انحراف‌ها دستش همان‌طور روی فرمان بماند و یادش برود جهت را باید عوض کند. به شانزده آذر که رسیدید، جرات کردی و دکمه‌‌ی استاپ را زدی. نامجو ساکت بود. صدای بوق بود و همان مجموعه صداهایی که اسم خاصی نمی‌شود رویش گذاشت. او همان‌جور خودش را تکان می‌داد و خرکیف بود. رادیو داشت از وضعیت ترافیک می‌گفت. دختر دانشجو اواسط خیابان پیاده شد. گیج‌ بودی. گوشی‌ها را از گوشت درآوردی. هفتصد تومانش را دادی بهش. با لبخند تشکری کرد. پیچید توی خیابان براون. هنوز داشت با آهنگی که توی گوشش بود و نبود، تکان می‌خورد. خرکیف‌تر از تو حتی در بهترین ساعت روز وقتی بهترین آهنگ دنیا توی گوشت باشد.

 

سقوط کن

تصویرت دارد با موسیقی یکی می‌شود
لبخندت دارد با سرگیجه یکی می‌شود
سقوط کن!
کلمه‌هایت پاک شده‌اند
یکی پاکشان کرده.
سقوط کن!
ترست از پشتشان حتی وقتی بسته‌اند
سُر می‌خورد و روی گونه‌ات ته‌نشین می‌شود
سقوط کن!
راه‌بندان شده
آدم‌ها چرا این‌قدر زیاد شده‌اند؟
تنت در متن تصویر گم می‌شود
سقوط کن!
می‌گویند این‌جا آلوده‌ترین نقطه‌ی تهران است.
تو هم که طبق معمول حواست نیست.
بازشان نکن.
نترس این بار.
سقوط کن!

انتهای این شب تیره

لحظه‌های آخر تن‌هایی است. تا چند ساعت دیگر این سکوت یک‌جورهایی شکسته می‌شود. احساس عجیبی دارم. نه که با این دو ماه و نیم تن‌هایی تجربه‌های عجیبی داشته باشم، نه. لیلی همان‌جور است که قبلش بوده. مثل همیشه بیشتر وقت‌هایش توی اتاقش گذشته و همان دیوانگی‌ها را تکرار کرده‌. اما این‌ تن‌هایی چیزهایی داشته که نمی‌شود انکارش کرد.
حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم وقت‌هایی تا چه اندازه بهش نیاز داشته‌ام و نبوده. که اگر بود و به وقتش بود، خیلی از رنج‌ها کم‌تر می‌شد. می‌شد توی این سکوت عمیقی که گاهی یک موسیقی دل‌خواه می‌شکندش آن‌قدر لیلی را تحلیل کنم که یادم بروم کجا هستم، یادم برود ساعت چند است، یادم بروم شام خورده‌ام یا نه. مثل امشب. شاید امشب به قدر تمام این دو ماه و نیم فکر کرده‌ام. خیلی خسته‌ام. سرم سنگین شده، سردم است و احساس گرسنگی می‌کنم.فکر کرده‌ام و حالا از این لیلی ناراضی نیستم. می‌دانم که همیشه زیادی بهش سخت گرفته‌ام. اما حالا می‌خواهم تمام ترس‌ها، تردید‌ها، ضعف‌ها و کلمات ناخواسته‌ای که از جانب او آمده‌اند را ببخشم. که دیگر برای این دو ماه و نیم تن‌هایی کافی است تمام این محاکمه‌ها و شلاق‌ها. که حالا می‌شود این شب آخری بیدار نگهش دارم، نگذارم که خوب بخوابد، که بگذارم درست و حسابی بزند زیر گریه و خلاص. که امشب دوست دارم همه‌ی حق‌های دنیا را به لیلی بدهم. که امشب دوست دارم تمام این بی‌رحمی‌ها و به خصوص این دو ماه نامهربانی‌هایم را با لیلی جبران کنم.
امشب، دوست دارم بهش یک نمره‌ی خوب بدهم. یک موسیقی خوب برایش بگذارم و رهایش کنم تا این شب آخری مجبور نباشد جواب بدهد. امشب قرار نیست حرفی بزند. امشب می‌خواهم رهایش کنم.

 

All of a sudden

دارم می‌روم با کتابه بیفتم روی تخت که دخترک توی آهنگه یک جور خاصی می‌گوید :" آل آو اِ سادِن"، یک جور خاصی بین هر کدام از کلمه‌های این عبارت مکث می‌کند که این " آل آو اِ سادِن" خیلی بیشتر از همیشه طول می‌کشد. یک‌وقت‌هایی است که این " آل آو اِ سادِن" ده‌ها برابر اثرش از "سادِنلی" بیشتر می‌شود. یک‌ وقت‌هایی هست که با این مکثی که بخواهی بکنی میان کلماتش از آن ناگهانی حرف می‌زنی که طول کشیده، از قبلش و خیلی قبل‌ترش. وضعیتی که کش‌ آمده، کش آمده و یک‌جا با همه‌ی موجودیتش ناگهانی رها شده است. جوری که "سادِنلی" دیگر برای توضیح وضعیت جواب‌گو نیست.
خودم حواسم هست که توی خستگی و خواب‌آلودگی دارم یک‌ چیزهایی می‌نویسم که بدجوری بی‌‌ سر و ته‌اند. اما این آهنگه به فکرم برد که من یک‌جورهایی شبیه این " آل آو اِ سادِن" شده‌ام. با همان رهاشدگی ناگهانی که می‌شود توی هر مکث و کش‌دادن کلماتش القا کرد به شنونده. با رهاشدگی که هیچ جور دیگری جز با این کلمه نمی‌شود نشانش داد.

 

فکرش را بکن

فکرش را بکن. با چشم‌های از سر صبح سنگین، تاب آورده باشم و تسلیم خواب نشده باشم. دیر برگشته باشم. کارهای نیمه‌کاره را همان طور نیمه‌کاره رها کرده باشم. موها را برخلاف همیشه با سشوار خشک کرده باشم. هی چرخشان داده باشم توی هوا وقت آن ده دقیقه رقصیدن زوری هر روز. سرگیجه گرفته باشم. گرسنه باشم اما پرت شده باشم روی کاناپه کنار گوشی‌های تلفن.
فکرش را بکن،همین‌طوری بی‌هوا تسلیم شده باشم، توی سکوت رفته باشم که ادامه‌ی یک کابوس بی سر و ته را که کش‌آمده  از دو سه شب قبل ببینم که زنگ بزنی. هر چند خودت نباشی، صدایت که باشد، کابوسه برود پی کارش و یک روز طولانی خستگی‌آور و بی‌جهت کش‌آمده، خوبِ خوب تمام شود.
فکرش را بکن...

دوست‌داشتنی‌ها 15

می‌آیی و می‌روی
رنگ‌ها
مُدها
و مُدل‌ها را
کوتاه و بلند
تند و ملایم و سنگیم
پا به پای فصول می‌آوری و می‌بَری.

دیگر چه باشی چه نباشی
تنها کتابِ بالینیِ من شده‌ای
در این اتاقِ پر از کتاب‌های ناخوانده.

با این حواس پنج‌گانه‌ای که هیچ‌کدام
حساب نمی‌برَد از من
هزار بار هم که آمده باشی
صدای پِت پِت ماشینت از کنار خیابان
هنوز گلویم را خشک می‌کند
و مرطوب می‌کند   کف دستانم را،

می‌آیی
می‌روی
و همیشه پیش از
پشت سر بستن در
طوری نگاهم می‌کنی
که انگار سقف دنیا از سنگ وُ
آسمان لرزه‌ای در راه...

کبریت خیس ـ عباس صفاری ـ انتشارات مروارید

رها شده در آب

دست‌هایت را از هم باز کن،
من دیگر در تو غرق شده‌ام.

ماهی تنها به فکر فرار نیست،
یک‌باره رها شده باشد هر چند در آب.

حالا هزار هم بگویند: ماهی‌ها که غرق نمی‌شوند،
من باور نمی‌کنم.
من در دریا زاده شدم،
شنا را خوب بلدم.
اما یک‌باره در عمق تو فرو رفته‌ام.
دست‌هایت را از هم باز کن.
حالا دیگر برای انکار خیلی دیر است.

پ.ن:
راه دیگری نمی‌دانستم برای جواب دادن به تویی که نظر خصوصی گذاشته‌ای برایم. به گمانم هیچ وقت دوست نداشتم فضای این‌جا بشود جای پاسخ دادن به آدم‌های بیرون. اما سوالی که کردی، شاید برایم مهم بود. باید بگویم من توی آن نوشته یا شعر خیلی چیزها را روشن کرده‌ام. و به گمانم اگر آن "اگر" که توی سوالت بود، راست باشد، می‌دانم باید چه کار کنم. تا حدی که می‌توانم و توانسته‌ام درک کنم. در حد خودم. در حد لیلی.

صبحی تمام عیار

همین‌طوری الکی وقت راه رفتن یادت افتاده که چه‌قدر دوم شخص نوشتن را دوست داری. یاد آن داستان‌هایی می‌افتی که خوب درآمده و همه دوم شخص هستند. داستان‌هایی که حالا دیگر گمند. دورند و یک‌جورهایی تو را به یاد خودت می‌اندازند. شکل آدم کوری که با دست‌ زدن به چشم‌هاش یادش می‌افتد عضوی به نام چشم دارد، اما فقط از کار افتاده‌اند.
دست‌هایت را که می‌کنی توی جیب‌هایت می‌بینی‌شان، ایستاده‌اند و زل زدند به جایی خلاف جهتی که حکیم خیره شده. از کنارشان رد می‌شوی. یک‌جورهایی انگار داری سان می‌بینی ازشان. آن‌ها سیخ ایستاده‌اند و با نفس‌های توی سینه حبس، دست‌هاشان به سپرهای محافظشان سفت‌تر می‌شود و باتوم‌هایشان را صاف نگه‌ می‌دارند و یک سرش را تکیه می‌دهند به زمین. در فاصله‌ی نیم‌متری‌شان به یکی دو تایشان نگاه می‌کنی. نگاهشان به کجاست این‌ها پس؟
مشتت توی جیبت سفت‌تر می‌شود. دست‌هایت سردند و با این‌کار هم گرم نمی‌شوند. دوست داری فریاد بکشی. اما خب، تو سکوت را خوب بلدی. خوب. پس آن انتهای صف طویلشان نگاه می‌اندازی به حکیم با آن کتاب توی دستش و آن کودکی که زیر پایش نشسته. همین‌طوری الکی نگاهت کش پیدا می‌کند. از پشت قطرات فواره‌های دورتادور میدان و اشکی که توی چشمت دارد سرک می‌کشد، حکیم را تار می‌بینی. دوست داری بی‌هوا بهش بگویی:" از این‌که ما هیچ شباهتی به آن کودک زیر پایت نداریم متاسفم. از این‌که گند که نه، گه زده‌ایم به هیکل و قواره‌ی مملکتی که تو بهمان دو دستی تحویل دادی متاسفم. از این که همه‌ی این‌ها را می‌بینی و ساکت و صبور روزگار می‌گذارنی، متاسفم. از این‌که در برابرت، در حضورت مسلح ایستاده‌اند و یادشان رفته بهت ادای احترام کنند متاسفم. از تمام آن‌چه رخ داده و نداده، از این‌ چیزی که بودیم و هستیم، بابت همه چیز متاسفم"
به گمانت بهش گفته باشی یک‌جورهایی. گام‌هایت کند شده وقتی خیابان فردوسی را می‌اندازی پایین.هیچ عجله‌ای نداری. کف کفشت به زمین کشیده می‌شود. حالت هیچ خوب نیست سر صبحی. و این را هیچ جوری به هیچ ترفندی نمی‌شود پنهان کرد.

 

گاهی

حکیم را که پشت سر می‌گذاریم چشم‌هام سنگین شده. به روی خودم نمی‌آورم. در مسیر بعدی وقتی درست در ورودی چمران مانده‌ایم توی ترافیک و با پنجره‌های تا خرخره بالا کشیده شده احساس خفگی می‌کنم، وقتی گوشی‌ها را می‌گذارم توی گوشم، یک جورهای بدی سنگینی‌شان را حس می‌کنم. که بعد نامجو و سعید مدرس و امیر آرام می‌خوانند و من درست سر آهنگه که می‌گوید:" برخیز شتربانا! بربند کجاوه" توی پیچ ورودی نیایش تکان می‌خورم و می‌پرم. خوابیده بودم. برای اولین بار توی زندگی‌ام توی تاکسی شهری خوابم برده بود.
یک وقتی خستگی جسمی خوب است. خستگی جسمی گاهی این اجازه را به تو نمی‌دهد که به خستگی‌ روحی‌ات برسی. به تو فرصت نمی‌دهد فکر کنی که حالا درست کجای کاری و اصلا چرا این طوری شده‌ای. به تو اجازه نمی‌دهد که دقیق شوی و دوباره شروع کنی به حفر آن روزنه‌های زخم‌آلودی که تا آن ته‌های روحت را مثل یک شبکه‌ی لانه زنبوری هزار تکه کرده‌اند. دیگر مجبور نیستی بعد از کاوش و محکامه و بازخواست به زور تکه‌های کنده شده را به هم چفت کنی جوری که دوباره به اشاره‌ای از هم بپاشد. خستگی جسمی گاهی از چندپارگی نجاتت می‌دهد. از این همه پخش و پلاشدگی در دقایق روز، از این همه اشک پنهان شده لای خنده‌های بلند بلند و چشم‌هایی که می‌خواهند از زل زدن توی چشم واقعیت فرار کنند.
خستگی جسمی خوب است. خوشحالم که امروز تمام راه را تا مقصد خوابیده بودم.

به گمانم تن‌هایی

حواسم نبود قدیم‌ها. که حکیم به سمت جنوب نگاه می‌کند. شاید به سمت خیابان لاله‌زار، سمت چهارراه استانبول، سمت کافه نادری، سمت توپخانه و چه و چه.
صبح‌ها با فحش و بد و بی‌راه شروع می‌شود، به میدان انقلاب که می‌رسم شروع می‌کنم صبح‌های دیگر را با آن صبح به خصوص مقایسه کردن. ولی وقتی ناگهانی از دور پیدایش می‌شود که میان آلودگی هم سمج خودش را نشان می‌دهد، یادم می‌افتد که یک چیزهایی بی‌دلیل نیست. یک چیزهایی که باعث شده بود آن روز بي‌هوا توی فال حافظی که گرفته بودم، کلمه‌ی "فردوس" افتاده باشد. یک‌چیزهایی بی‌دلیل نیست توی این دنیا. این که چرا حکیم ابوالقاسم خودمان به سمت جنوب نگاه می‌کند و چرا پشت به جنوب نایستاده. و این‌که خیلی چیزهای جورواجور سمت جنوب آن میدان است. و این‌که لااقل باید این بار هم با رنج‌ها کنار بیایم و خودم را، دلم را خوش کنم به این دیوانه‌بازی‌هایی که هیچ کجای این زندگی بد‌ریخت و بدقواره و خالی دیده نمی‌شود. شنیده نمی‌شود. حس نمی‌شود. باید تن‌هایی مرورشان کرد. تن‌هایی لذتش را برد. تن‌هایی و به هر کسی نگفت. این‌جور لذت‌ها هم وقتی انباشته شوند، شکل یک توده‌ حرف ناگفته و کلمه‌ی ابداع نشده می‌شوند که زبان آدم را از زبان آدم‌های دیگر جدا می‌کند. و آن وقت است که بی‌دیالوگ، راه‌ها جدا می‌شود و آدم یک سمت می‌ماند و آدم‌های دیگر یک سمت.
به گمانم تن‌هایی یک‌جورهایی به همین سادگی می‌آید و می‌ماند.

چهل و چهار روز است

 

چهل و چهار روز است که ندیدمت
تو بگو ده سال
انگار که یک قرن.
چهل و چهار روز است
به قدر از دست دادن پاییز
به قدر از دست دادن شب‌هایی که حالا دیگر بلندند

چهل و چهار روز است که ندیدمت
به قدر تمام رازهایی که می‌شد توی پاییز افشا شوند
به قدر تمام داستان‌هایی که می‌شد نوشته شوند
به قدر تمام کلماتی که می‌شد بی‌ترس بیایند

چهل و چهار روز است
تو بگو ده سال
انگار که یک قرن.
ندیدمت،یک قرن است
و صدایت دیگر از پشت خط کفاف نمی‌دهد!