با تو

می‌آید سمتم که نشسته‌ام پشت میز تا مرد چاق پشت کانتر صدامان بزند و شامی بخوریم بعد از یک روز خستگی. خودم را مشغول کرده‌ام که نگاهش نکنم شاید. شاید چون عصبانی‌ام ازش. بی که بهش بگویم، عصبانی‌ام ازش. سکوت بدترین سلاح است. اما شاید آن‌قدر دلم گرفته که دوست ندارم کلمات باشند. دوست دارم ساکت باشم تا همه‌ی‌ جهانم ساکت شود.

 نزدیک‌تر می‌آید. لحظه‌ای می‌ایستد و بعد دست می‌کشد به موهام. چیزی نمی‌گویم. شاید چون نمی‌دانم چه باید بگویم. نزدیک‌تر می‌شود و می‌گوید:«من تو رو خیلی اذیت کردم این چند وقته.» شاید می‌آیم بگویم اذیت نمی‌داند چیست. نمی‌داند آزار دیدن چیست که به حرف‌های گاه و بی‌گاه خودش می‌گوید اذیت. نمی‌دانم چرا. اما قفل شده مغزم. کلمات نیستند. خیلی خسته‌ام از حرف زدن. می‌گویم:«دتس فاین.». بلافاصله می‌گوید:«دتس‌ نات فاین.». خم می‌شود و موهام را می‌بوسد.


قطار که اشتباهی بود


خودم را گم کرده‌ام. خودم را یک جایی امروز من میان جنگل‌های تنک اما سبزی جا گذاشتم که بی‌هوا نشستم توی قطارش. قطار همین‌طوری می‌رفت. خلاف جهتی که باید می‌رفت خانه. آفتاب توی صورت‌ام بود و یک چیزی بهم می‌گفت این شبیه یک سفر است.

آدمی که برای همیشه یا لاافل برای مدتی نامعلوم مسافر است، چه‌طور دلش سفر می‌خواهد؟ و اصلن چه معنایی دارد این سفر براش؟ سفر از کجا؟ از خانه؟ وقتی خانه‌ای ندارد؟

چشم‌ام می‌رفت به مراتع و زمین‌های سبز بیس‌بال و آدم‌ها که گله به گله یا نشسته بودند زیر آفتاب درخشان حومه یا بازی می‌کردند یا پی کودکی می‌دویدند. 

قطار با فاصله‌ای نزدیک به خانه‌ها حرکت می‌کرد. نه چراغ راهنمایی بود و نه ایستی. انگار قرار بود همین‌طوری برود و من؟ من جادو شده بودم. دوست داشتم همان‌طور که چند دقیقه قبل یله داده بودم روی نیمکت ایستگاه، چشم‌ها را ببندم و قطار همین‌طور برود. 

خودم را گم کرده‌ام. خودم را مدتی است گم کرده‌ام و بس که خودم را زده‌ام به آن راه، آدم‌ها هم خیال می‌کنند این منم. اما این من نیستم. من خیلی دورتر از آنی هستم که می‌بینند. خودم را یک جایی امروز میان جنگل‌های تنک اما سبز آن مسیر اشتباهی، جا گذاشته‌ام.

برای نوشتن

گریه کردم. برای نوشتن گریه کردم. توی بغل‌اش برای نوشتن گریه کردم. ترسیده بودم. یک لحظه، وحشت برم داشت که نکند دیگر نتوانم بنویسم و اشک‌هام آمده بودند. آرام‌ام کرد. بهم گفت همه چیز درست می‌شود. بهم قول داد کمی صبر کنم. بهم گفت بهار دیر کرده، اما وقتی این‌جا بهار بشود، حال همه بهتر می‌شود. بهم گفت کمی که صبر کنم، سرم که خلوت‌تر بشود با تمام شدن ترم تحصیلی، می‌توانم دوباره بنویسم.

کلمه ندارم برای حالم. زخمی‌ام انگار و قدرت بلند شدن ندارم. پرم از دوری و اشتیاق برای نوشتن. ترسیده‌ام و ترس آفت است برای نوشتن. چندین بار می‌نویسم و پاک می‌کنم. شک آفت است برای نوشتن. 

دلم برای خودم کمی تنگ شده. برای آن ور جوجه نویسنده‌طورم.

ایتالیای کوچک من و تو

بهم می‌گوید آبجو را ترجیح می‌دهد. نمی‌پرسم چرا. می‌گوید چون وقتی شراب می‌خوریم، شوخ و شلوغ می‌شوم که خیلی خوب است؛ اما وقتی آبجو می‌خورم جور خوبی آرام‌ام؛ شوخ و شنگ‌ام. شوخ و شنگی‌ام را دوست دارد.

بهش می‌گویم خانه‌ی خیابان کامن‌ولث را بی‌خیال شود. بهش می‌گویم یکی از این‌ها را بخرد. که همین‌طور، دور از اجتماع خشمگین‌طور وسط به‌ترین جای این جهان، حیاط خلوتی داشته باشد با سکوت و صدای پرنده‌ای که می‌خواند و کمی بعدتر صدای قاشق‌ها و بشقاب‌ها.

وقت رفتن، در گوشی به شوخی چیزهایی بهم می‌گوید که هر چند می‌دانم شوخی‌ است، هر چند جور غریبی ترسناکش می‌کند، اما دوست‌اش دارم. یک جوری که خیال نکنم به خاطر سنگینی و گرمی سرم است. یک جوری که خیال کنم لیتل ایتلی جایی است که به‌ترین خاطرات‌مان را توی این شهر ازش خواهیم داشت؛ که هر بار می‌رویم آن‌جا، اتفاقات خوب می‌افتد.

نمی‌ترسم، فقط دوست دارم سکوت کنم.

دوست‌داشتن بلد نبودم. دارم ازش دوست‌داشتن یاد می‌گیرم. دارم می‌بینم چه‌طور می‌شود توی لحظه‌های ناخوش، کنار آدم‌ات باشی، هر چند خودت خراب و خسته و خواب‌آلود، گیر افتاده باشی، توی دامی که گاهی غربت تنگ‌ترش می‌کند. که چه‌طور می‌شود آدم‌ات را بخندانی، هر چند آدم‌ات تلخ، دل‌تنگ، خیره شده باشد به نقطه‌ای که معلوم نیست کجاست.

دارم به‌اش نزدیک‌تر می‌شوم. بی که آزار دیده باشم. دارم دنیام را  قد دنیاش می‌کنم. بی که نگران باشم دنیام روزی کوچک بشود یا نه.

دارم خودم را فراموش می‌کنم.

سو وات؟

این زوج‌ها را دیده‌اید که همه جوره ایده‌آل و پرفکت هستند؟ این دوتا ها را وقتی که کنار هم قرار می‌گیرند، زیر لب می‌گویی چه تناسبی، چه کنار همی خوبی. 

زن یک کیلو گوشت اضافه ندارد، با قد متوسط، با موهای صاف با قد متوسط، با چشم‌های شهلا و ابروهای کمانی. مرد یک سر و گردن بلندتر از زن، جوری که یک دست را حلقه کرده دور کمر زن و تو خیال می‌کنی زن رفته زیر سایه‌اش، زن توی مرد حل شده. مرد با موهای جوگندمی خوش‌رنگ، پوست تیره و چشم‌های مشکی. 

هر دو خوش‌لباس. مرد آستین‌های پلیور توسی سورمه‌ای را تا یک جا بالا کشیده و زن، دامن بلندش را جوری رها کرده توی باد که انگار این دو نفر تمام طبیعت را مسخ کرده باشند.

هر دو تحصیل‌کرده، روشن‌فکر، با وضع مالی متوسط به بالا، هر دو خوش‌اخلاق، مودب، بی کم و کاست.

این جور دوتایی‌ها را زیاد دیده‌ام و مدتی است به‌شان فکر می‌کنم که چی باعث شده این همه کنار هم خوب باشند و در نهایت به خودم نگاه کرده‌ام و بعد فکر کرده‌ام که شاید قرار است خیلی آدم‌های دیگر صرفن معمولی باشند، صرفن تناسبی در کنار هم نداشته باشند، چند کیلو اضافه وزن داشته باشند، قد و سایزشان به هم نخورد حتا، ماشین نداشته باشند، وضع مالی‌شان در حد یک دانشجو باشند، تفریح‌شان فرندز دیدن باشد و سوشی خوردن. هیچ جوری کنار هم توی عکس‌ها توجه آدم‌ها را جلب نکنند. شاید خیلی‌ها همین‌طوری معمولی و غیرپرفکت باشند و تو دل‌ برو و روشنفکر‌ و پر طرف‌دار و کنج‌کاوی بر‌انگیز نباشند. کسی هم غبطه‌شان را نخورد وقتی می‌بیندشان. 

همه‌اش همین است. شاید خیلی آدم‌ها مثل خود من، معمولی باشند. در کنار آدم‌های معمولی قرار بگیرند و زوج‌های معمولی بسازند. یک جورهایی شاید پرفکت بودن، بی کم و کاست بودن، مال آدم‌های دیگر باشد. قرار هم نیست یک چیزهایی مال آدم‌های معمولی باشد. 

چه اشکالی دارد؟

ایستادن در آب

وقتی دامنم را که روی مایو پوشیده‌ام در می‌آورم، سرما می‌رود تا روی ران‌هام. پاها را اما وقتی می‌گذارم توی آب، آن‌قدری گرم هست که وسواس به خرج ندهم و نپرسم که این آب تمیز است یا نه. گرما می‌رود تا توی جانم. همان‌طور که سرما توی زمستان طولانی‌مدت این شهر، رفته بود توش. 

استیسی خیلی شبیه الن دجنریز است. همان شکلی با بلوز و شلوار و موهای کوتاه رنگ روشن. ازم می‌پرسد چه‌کار می‌کنم. همین‌طور که دارم عرض استخر کوچک را راه می‌روم، براش می‌گویم که کجا کار می‌کنم و چه کار می‌کنم مثلن. می‌گوید که چه دانشگاه وحشتناکی. معلوم می‌شود پسرک که نشسته پشت مانیتور، هم‌دانشگاهی‌ام است و می‌خواهد سر به سر او بگذارد. پسرک می‌خندد و رو به من می‌گوید که دانشگاه ما عالی است و فلان و بهمان است. من؟ من دوست دارم زودتر پام خوب شود. دوست دارم پیاده‌روی‌های طولانی مدت بروم، دوست دارم بروم کلاس رقص. دوست دارم خیلی کارهایی که را حالا توی این اوضاع فقط حسرت‌شان را دارم، انجام بدهم. با وجود این‌که می‌دانم اگر خوب هم بودم، تنبلی می‌کردم براشان. 

کایلا، دانش‌جوی استیسی است. بهم می‌گوید آن وسط نزدیک قسمت ‌کم‌عمق بایستم و پاها را به هم بچسبانم و دست‌ها را از طرفین به سرعت باز و بسته کنم، در این حین نباید تعادلم به هم بخورد و باید هما‌ن‌طوری بایستم بی که پاهام از هم جدا شوند یا کف پاهام از کف استخر فاصله بگیرد. 

سخت‌تر از آن است که آدم فکرش را می‌کند. در سبک‌ترین حالی که می‌شود تصور کرد، توی محیطی آرام و گرم مثل آب یک استخر توی بوستون، وزن دست‌هات را بدهی به آب حتا، اما احساس کنی که هر لحظه داری فرو می‌پاشی، می‌افتی، غرق می‌شوی.

حال و هوا

چیز بدی نیست جنگ،

شکست می‌خورم،

اشغالم می‌کنی.


شمس لنگرودی

بهار برفی در بوستون

باران که نه،

برف هم بیاید،

 دیگر بهار شده.

و من

 دیگر پیش‌بینی وضع هوا را دنبال نمی‌کنم.


نوروز نود و دو

در من مرده است

دیشب دوباره آمده بودی. دوباره خودت بودی. با همان سکوت و همان نگاه آرام‌ات. آرام نه به معنای خوب. آرام به معنای خالی از چیزی مثل احساس. آرام یعنی که هنوز نمی‌توانستی و نمی‌خواستی کلمات‌ات را بگویی.

یک جایی، یک گرفتاری‌ای داشتی و من انگار میان آدم‌هایی بودم که کمک‌ات کرده بودند. بیرون که آمدی، از گرفتاری رها که شدی، توی کوچه، میان تاریکی، درست توی پیاده‌رو، چسبیده به دیوار یک لحظه برگشتی. خودت بودی. خودت با آن نگاه‌ات، همان‌جوری که عاشق‌ات بودم. یک لحظه انگار بخواهی ببینی آدم‌هایی که به‌ات کمک کرده‌اند کجا هستند، برگشتی و تا دیدی‌ام، جا خوردی. انگار که خیال نمی‌کردی من هم خوبي‌ات را بخواهم، راحتی و آرامش‌ات را بخواهم. یک لحظه انگار شرمنده شدی، اما نخواستی با وجود غرورت چیزی بگویی، سر چرخاندی و من راهم را کج کردم به سمت کوچه‌‌ی دیگر که یک لحظه بتوانم از نیم‌رخ نگاه‌ات کنم. بی که بدانم کجا می‌روم، فقط خواستم باز هم ببینم‌ات و تو نگاه‌ام کردی. نگاه خالی از احساس‌ات که می‌دانستم از قدرت‌ات نبود، از ضعفی برمی‌آمد که اغلب دوست داشتی پنهان‌اش کنی تا دیگران خیال کنند چه‌قدر قدرت‌مند و بی‌نیازی.

این شد که امروز همه‌اش جلوی نظرمی. این شد که من باز هم به وضوح دیدم که چه‌قدر در من مرده است عاشقی.