باید اعتماد کنم

باید اعتماد کنم. باید اعتماد کنم به کلمه، به صدای این مضراب‌ها که سر می‌کوبانند به جداره‌ی سیم‌های سنتور. باید که اعتماد کنم به این نهال نارس و جوان که دارد ذره ذره پا می‌گیرد. کاش چشم‌هام درست ببیند و گوش‌هام درست بشنود این بار، از همه بیش‌تر دست‌هام درست‌تر کار کنند و پاهام، قدم‌های درست‌تری بردارند. کاش بشود که این اعتماد، نعش ناامیدی مرا ذره ذره زیر بار روزافزون جان بالنده‌اش، له کند و ترس مرا مثل شربتی تلخ برای رفع مرض بنوشد و بعد تنها چشم‌های امیدوارش را مثل گوش روزه‌دار به الله‌اکبر بدهد. 

ترس و ناامیدی دو یار غار من‌اند. این اعتماد چه کار سخت و چه راه صعب‌العبوری در پیش رو دارد. این کلمات و این صدای مضراب‌ها چه راه‌های نرفته‌ای دارند. چه سخت می‌شود آن سوی گردنه را دید. آن‌جا که دیگر سرازیری‌ست و مسیر دل‌کش رسیدن به آبادی. جایی که نان گرم هست و جایی برای خواب شبانه تا پاهای خسته دراز شوند و لب‌ها به سخن بیایند. 

جان جهان، جهان جان

زمانی هم می‌رسد در زندگانی که جهانی دیگر را به طرزی باورنکردنی تجربه می‌کنی. خودت و جسم‌ات در جهانی‌ست، زندگی می‌کند، چیزی می‌خورد، می‌خوابد و کار می‌کند و حرف می‌زند و سکوت می‌کند. اما تکه‌ تکه‌های دیگرت در زندگی‌هایی موازی در حال گسترش‌اند، در حال جان گرفتن و بالیدن و آجر آجر روی هم گذاشتن و ساختن چیزی که تو بگو از خیال است انگار اما مستحکم‌تر از این جهان واقعی ملموسی‌ست که هر روز بیش‌تر و بیش‌تر غرق در مرداب روزمرگی‌ می‌شود.
زمانی هم می‌رسد در زندگانی که ممکن است در شگفت بمانی که چه‌طور پیش از این‌ از قدرت عجیب آن جهان‌ دیگر بهره‌ نمی‌بردی. که چه‌طور است که هر روز جهان‌های موازی دیگر دارند بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند در حالی که این جهان، این زندگی به ظاهر واقعی کوچک است، ناتوان است و بی‌خبری درش ترسناک‌ترین چیزی‌ست که اگر بهش خو کنی، باید به فتوای جناب حافظ بر مرده‌ات نماز کنند.

.

دل جای تو شد

وگرنه پرخون کنم‌اش

در دیده تویی

وگرنه جیحون کنم‌اش.

گمانم این یعنی دوست‌ داشتن. همان‌طور که جناب ابوالخیر گفته.

سبقتای الکی

زمانی هم هست در زندگی که تمام دغدغه‌های پیشین‌ات به قول فرنگی‌ها دچار یک «ترن اور» درست و درمان می‌شود. چیزهایی که زمانی برایت در اولویت بوده‌اند، به طرز غریبی دیگر در زاویه‌ی دیدت جایی ندارند، یا بی‌دلیل و نامحسوس برای خودت بی‌رنگ شده‌اند یا تو هنوز کششی داری اما دیگر فرصتی براش نیست. 

یک وقتی شاید نوشتن و چیز چاپ کردن، تنها آرزوی دیرینه‌ات بود اما امروز، حتا فرصت نداری جاروبرقی تازه‌ای را که خریده‌ای از میان جعبه‌ها بیرون بیاوری و امتحان‌اش کنی. یک وقتی جهان را دیدن، رویات بود. امروز اما که بخشی از جهان را دیده‌ای، قانعی و به خود می‌گویی:«تنها جایی داشته باشم از آن خود که پا در آن دراز کنم.» 

گمانم این میان، تنها درد و درمان همین زمان است. بی‌رحم اجازه نمی‌دهد درک درستی از خودت داشته باشی در مقطعی. مدام می‌چرخاند احوال‌ات را و تو گاهی دست‌هات بالاست، تسلیمی اما بی‌دلیل داری می‌دوی. حالا از چه و از که می‌خواهی عقب نمانی، خدا هم شاید نداند واقعن. 

 

عنوان وام گرفته از «الکی» محسن نامجوست.

سودای سالیان

امروز صد و چهل و یکمین سالروز تولد لوسی مونتگمری بود، خالق ان شرلی. خودم را یادم آمد که چه‌قدر سودازده از نوشتن داستان‌های بی‌شمار دوست داشتم این قصه را، این سریال را. 

دیروز داشتم از کنار هتل چهارفصل در مرکز شهر می‌گذشتم که یک لحظه خیال کردم طرح داستان کوتاهی آمده به ذهنم. داستانی مربوط به یک هتل، جایی که دو عاشق شبی را در آن گذرانده‌اند. غریب است که بعد از مدت‌ها چیزی به ذهنم تلنگری بزند، چیزی هر چند کوتاه و سرسری. یک تصویر از داستان آمد توی ذهنم و با خودم گفتم زود بنویسمش. اما دیدم شاید اگر بیش‌تر فکر کنم، بشود بهش کمی پر و بال بدهم. 

ننوشتم‌اش. تصویره اما هنوز هست و گاهی بی‌دلیل لبخند می‌آورد به لبم. شاید چون هنوز سودازده‌ام برای نوشتن.

همه شب نالم چون نی

پراشتباه شده‌ام این روزها. به اشتباه مدل دیگری از امپلی‌فایر را سفارش می‌دهم و وقتی می‌رسم به آزمایش، می‌بینم امپلی‌فایرها یک مدل بالا یا پایین‌اند. نوشته‌هام غلط تایپی زیاد دارند و گاهی ساده‌ترین افعال را در نامه‌های روزمره به استادم و دیگر همکارانم جا می‌اندازم. اشتباهات به کنار، کنار آمدن با اشتباه چیز دیگری‌ست. تا ساعت‌ها خودم را شماتت می‌کنم که چرا به جای پنج، عدد صفر را تایپ کردم توی شماره‌ی مدل امپلی‌فایر. یکهو به خودم می‌آیم می‌‌بینم با وجود این‌که این اشتباه درست دو هفته مانده به مهلت نتیجه گرفتن از آزمایش‌هام چیز کمی نیست، بسطش داده‌ام به همه‌ی اشتباهات زندگی‌ام. مثلن این‌که چرا دقت نکردم وقتی فلان روز داشتم انتخاب رشته می‌کردم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز داشتم امتحان استاتیک می‌دادم و منتهی شد به مشروط شدنم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز فکر کردم عاشق فلانی شده‌ام و بی‌جهت چند سال را تلف وهم کردم. چرا دقت نکردم وقتی فلان روز که باید چشمم را خوب باز می‌کردم و آدم کنار دستی‌ام را خوب نگاه می‌کردم و دوستش می‌داشتم، چشم‌هام کور بود و ندیدم و دوست نداشتم. همین است این چرخه. یکهو به خودم می‌آیم و می‌بینم دارم شلاق می‌زنم و شلاق می‌خورم برای همه‌ي بی‌دقتی‌های روز و ماه و سال‌های دور. 

مامان همین الان برام فایل صوتی فرستاده توی تلگرام. من تنها توی آزمایشگاه نشسته‌ام و دارم چای می‌خورم. مامان در سکوت خواستنی اطرافم دارد می‌خواند:«همه شب نالم چون نی، که غمی دارم.» من احساس می‌کنم یا فکر می‌کنم که هر لحظه ممکن است در سیل غم بنیادکن غرق شوم. اما عجیب است. اشکم درست لبه‌ی پلک‌هام می‌ایستد و از ریختن باز می‌ماند.  در جانم وقتی کاروان می‌رود، فغانم می‌خواهد از زمین به آسمان برود، دور از یارم. دلم می‌خواهد خون ببارم. اما خب، این‌ها همه دلیل بر اشک نیست انگار. تو بگو اشک هم شده باشد کلیشه. 

به خودم می‌گویم از اشتباهات بعدی پیشگیرانه دوری می‌کنم. اما چه کسی از آینده خبر دارد؟ اشتباهات هم مثل بسیاری احساسات، مثل همین غم، مثل درد فراق یا شادی، آمدن و رفتن‌‌اش غیرقابل‌پیش‌بینی‌ست. 

زبان خامه ندارد سر بیان فراق

فردا جشن شکرگزاری‌ست. شب است حالا. حدود نه شب. از پنجره که به بیرون نگاه می‌کنم، سایه‌ی درخت لخت آن بیرون پیداست و ردیف قطور چراغ‌های ریز و زیبا که کشیده شده در درازای باغچه‌ی خانه‌ی همسایه در پیاده‌رو. خیلی دوست داشتم چیز پرسوزی می‌نوشتم از چیزی که حالا دارد بهم می‌گذرد، چیزی که همان فراق است، از چیزی که خیلی سهمگین است در جان و دلم، بنویسم. خواستم از آن متن‌های شاعرانه‌ی خوش آهنگ نوشته باشم که خواننده بگوید عجب چیزی نوشته طرف. ولی دیدم در برابر غم و اندوه دیگران، در برابر هجمه‌ی ناتوانی‌ها و مصائب خیلی‌ها این فراق، هدیه است، نعمت است. شاید که قرار است من در سی سالگی با همه‌ی وجود کلمه‌ای را زندگی کنم که پیش‌تر تنها در اشعار خوانده و در ترانه‌ها شنیده بودم‌اش. دیدم سکوت که کنم به‌تر است و شاید خوب‌تر است اگر هر چند مثل دیگر آمریکایی‌ها چهار روز تعطیلی برای شکرگزاری ندارم، می‌توانم برای این رنج کوچکی که به مقیاس خودم چیز کمی نیست، شکرگزار باشم. شکرگزار باشم برای کلمه و سرآخر برای صدا و موسیقی. 

پ.ن: عنوان از جناب حافظ است طبعن.

 

جوری که نباید

این روزها، این لحظه‌ها را حالا نمی‌نویسم. در ذهنم زندگی می‌کنم‌شان تا رسوب کنند در جانم. وقت خوبش که برسد، قول می‌دهم کلمات خوبی باشند. قول می‌دهم این آتشی که در جانم دوباره شعله‌ور شده و دارد نسوج بدنم را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند، بنویسم، جوری که کسی قبل‌تر ننوشته باشدش، جوری که خواننده مات‌اش ببرد، جوری که شبیه هیچ چیزی در گذشته نباشد. 

سکوت کرده‌ام و ذره ذره از منافذ پوستم، کلمه و دود بیرون می‌زند. من اما به هر زحمتی هست منافذ را بسته نگاه می‌دارم. باید که سکوت کنم تا کلمات به عمل بیایند، که رنج، که این رنج مرا بسازد، که از من دیگر آدمی بسازد که بعد از سی‌سالگی دیگر نشناسم‌اش. تو بگو همه‌ی لیلی‌های پیشین، همه و همه مقدمه‌ای بوده باشند برای این لیلی، برای این لیلی با این رنج تازه، با این امتحان بزرگی که باید به تنهایی ازش عبور کند. قول می‌دهم چیزی که می‌نویسم، چه داستان، چه متن و چه روزنگاری و چه شعر، خوب باشد، خیلی خیلی خیلی خوب باشد که باور کرده‌ام همه‌ی آن‌ها که خوب نوشته‌اند، روزی درد را، رنج را، خواستن و نیافتن را، شوق دیدن و دوری را توأمان زندگی کرده‌اند. 

می‌نویسم این روزها را. با حافظه‌ای که ضعیف است اما کلمات رفیقان‌اش هستند، شمع‌های شب تارش هستند. می‌نویسم، جوری که ندیده باشد کسی. خیلی هم دراماتیک و شاعرانه می‌خواهم سوگند بخورم به همین اشک‌هایی که صحفه‌ی مانیتور را تار کرده‌اند و می‌بارند و می‌بارند و پایانی ندارند. 

پریدن از ارتفاع کم

شنبه اولین روز امسال بود که سرما دوباره بی‌رحمانه برگشت. یادم رفته بود زمستان چه طعمی داشت. حافظه‌ام از روزهای یک‌سر سرد و بی‌آفتاب و سفید پاک شده بود. بدترش این است که دست راستم خوب نیست. توی سرما حالش بدتر می‌شود. امشب یک لحظه دستکش نداشتم و حس کردم وقتی منتظر اتوبوسم، دستم دارد قطع می‌شود.

شب، همین نیم ساعت پیش، پریدن از ارتفاع کم را دیدم. چه‌قدر با نهال قصه همراه بودم. چه‌قدر می‌فهمیدم وقتی راهی این همه به بن‌بست برسد، وقتی افسردگی به نهایت خودش برسد، آدم ممکن است دست به هر کاری بزند. به جای بقیه حرف بزند و چارچوب‌ها را بشکند. با کسی که همیشه خوب است، خوب نباشد و با کسی که هیچ ارتباطی بهش ندارد، خوب باشد، بی‌دلیل. 

یک جا بود توی فیلم که نهال از دوستش می‌پرسد اگر از زندگی شوهرش، بابک، برود بیرون آیا دوستش حاضر است با او باشد. دوستش اما خیلی راحت و صریح جلوی بابک می‌گوید که نه، چون او خیلی معمولی‌ست. گمانم یک جایی، یک عده‌ای با معمولی‌ها دوام نمی‌آورند. برای همین است که سرگردان می‌شوند، گیج می‌شوند و دوست دارند یک روزی بزنند زیر همه چیز. معمولی‌ بودن گاهی سازگار نیست با گروه خونی عده‌ای. اگر تنها امید آن آدم‌ها هم روزی مثل وجود آن بچه، نابود شود، دیگر براشان مهم نیست چه می‌شود. چون میان معمولی‌ها احساس خفگی دارند. دوست دارند خودشان را حبس کنند و تنها باشند.  

پریدن از ارتفاع کم را دیر دیدم چرا که غربت تو را به لحاظ زمانی از تولیدات فرهنگی سرزمین‌ات جدا می‌اندازد. اما دوستش داشتم. بعد از مدت‌ها شاید بعد از قصه‌ها و در دنیای تو ساعت چند است، فیلمی از سینمای خودمان را دوست داشتم. ایرادهاش؟ خب مگر می‌شود بهش ایراد نگرفت؟ اما حالا که دارم این را می‌نویسم، نمی‌خواهم ایراد بگیرم بهش. دوست دارم به نهال و احوال‌اش بیش‌تر فکر کنم. 

پ.ن: پریدن از ارتفاع کم ساخته‌ی حامد رجبی‌ست.