فصل من، فصل تو




تو گفته بودی که این زمستان
مثل دیگر زمستان‌ها غمگین نیست.
تو گفته بودی گاهی طبیعت
قانون فصل‌ها سرش نمی‌شود.
یادت هست؟

پاییز آمده اینجا.
آن‌جا زمستان است یا پاییز یا بهار برای تو؟


عکس: یک بعدازظهر پاییزی هاروارد

خیلی خیلی پراکنده‌تر از همیشه حتا

پرت شده‌ام به ایران. توی محوطه‌ی هاروارد، میان این پاییز بی‌نظیر راه می‌روم و به ایران فکر می‌کنم. به خودم، به خودمان. خیره می‌شوم به آدم‌ها که این همه آرام به نظر می‌رسند و احساس می‌کنم خیلی خیلی ناآرام‌ام. ناآرام از پذیرش ناگهان آرامش. از هجمه‌ی تمام تازه‌هایی که حتا میان ایرانیان این‌جا می‌بینم و شگفت‌زده‌ام می‌کند.

برگشتنی وقتی با بچه‌ها حرف زده‌ام و مریم مهمانم کرده به چای و کیک، وقتی رفته‌ام جایی که حرف از ادبیات و داستان بوده، حالم به طرز غریبی خوب نیست. شاید چون دوباره نشسته‌ایم از ایران حرف زده‌ایم و همان نگرانی‌ها و همان دلواپسی‌ها که چه می‌شود و چرا این‌طور شد و این‌ حرف‌ها. و زمین تا آسمان تفاوت میان زندگی این‌جا و ایران. تفاوت میان دغدغه‌ی آدم‌های اینجا که حتا یکی‌اش دوست نزدیک خودم است. که نگرانی‌اش این است که کسی که هفته‌ی پیش باهاش به اصطلاح رفته سر قرار، قرار نبوده اصلن که باهاش برود سر قرار! یعنی قرار بوده که خیلی عادی هم را ببینند اما خب...هاه!

برای میم زیاد می‌نویسم این روزها. میم دوست خوب من است. دوستی که دیر پیدا شد، وگرنه می‌دانم از آن دوستی‌ها می‌شد که می‌توانستم چندین پست از عروسک را کنار بگذارم براش. برای میم از همین هماهنگ نبودن زمان و مکان می‌گویم. این‌که شاید تو یک زمانی کسی را دوست داری اما آن آدم زمان‌اش با زمان تو یکی نیست. اختلاف ساعت دارید. برای همین وقتی به هم می‌رسید، یکی از دو نفر جت‌لگ دارد. یا شاید زمانی بهش می‌رسی که دیگر توی یک مکان نیستید. حقیقت این است که دوستی هم مثل عشق این‌جوری تغییر می‌کند، شکل می‌گیرد، خراب می‌شود و کم‌رنگ می‌شود. برای همین است که می‌گویم همه‌ی ما، چه آن زمان که توی ایران باشیم چه همه توی یک جای دیگر، دچار یک عدم انطباق بزرگیم که از جبر جغرافیایی‌مان می‌آید. حالا خوب یا بد، هیجان‌انگیز و داستانی شاید، این آدم‌ها نیستند که تصمیم می‌گیرند با کی باشند یا نباشند. گاهی همین زمان و مکان خوب کار خودش را بلد است. مثل میم، که اگر زمان تغییر مکان من نمی‌رسید، شاید به قول خودش به حرف تنبلی گوش می‌دادم و نمی‌خواستم که ببینم‌اش.

حرف‌های زیادی دارم برای نوشتن. که همه‌شان اتفاقن به همین زمان و مکان مربوط هستند. اما ذهنم هنوز نظم ندارد. و کار، پشت کار. سرم از دیشب که رفته‌ام پیش اندرو شلوغ‌تر شده. دیگر رسمن شده‌ام جزئی از گروه‌اش و کلی مقاله است که باید بخوانم و تا همین دوشنبه بهش بگویم که چی‌ها ازش فهمیده‌ام. همین حالا هم توی این نور کم اتاق داشتم می‌خواندمش و صدای هم‌خانه‌ای‌ام می‌آمد که داشت بلند بلند آواز می‌خواند که حس کردم دیگر نمی‌کشم. هیچ کدام از جملات را نمی‌فهمم و نمی‌توانم رابطه‌ای میان فرمول‌ها پیدا کنم.

برای همین تصمیم گرفتم این‌جا حرف بزنم و سرآخر بروم سراغ این عشق اخیرم، جناب رابرت داونی جونیور نازنینم و کمی نگاه‌اش کنم توی الی مک‌بیل.

مگر زندگی چیز دیگری هم دارد جز عشق؟ حالا تو هی بگو دلار و تحریم و بورسیه و اندرو و میان‌ترم و هم‌ورک و اجاره‌خانه و بلاه بلاه.

قصه‌ی من در شبی که تمام نمی‌شود.

قصه همین سطرهای نوشته شده و بعد پاک شده است. قصه همین رعایت حال دیگران و عزیزان و تلاش برای ثبت نکردن روزهای بد است. که من تنها بخشی از حال عمومی و نه خصوصی‌ام را توی بلاگ می‌نویسم.

قصه این است که من می‌خواهم از شنبه دوباره بروم کارگاه داستان. قصه این است که من مهندس نیستم. نبوده‌ام و نخواهم شد. با وجود سیل عظیمی که حالا دارد مرا با خودش می‌کشد و دست من تنها به شاخه‌ی تردی بند است که خیلی وقت است تسلیم شده. قصه این است که من حالا خیلی ناامیدم از مهندسی، مثل همیشه.اما شنبه دوباره می‌پرم توی آغوش ادبیات و بوش می‌کنم و مثل معشوقی کام می‌گیرم ازش. معشوقی که انگار سال‌ها ازش دور بوده‌ام و هیچ کس و هیچ چیز دیگری نشده جای آن را بگیرد.

چه عشق‌بازی بشود. فکرش را بکن...

کوتاه به خانم آکسو

خانم سیزین آکسو ی نازنین،

صدای شما ما را می‌برد به استانبول، به اسکله و موج‌ها، به خیابان استقلال و موسیقی‌ها و کافه‌هاش، به باد خنک و آفتاب خوب‌اش، به بوی قهوه و استکان‌های کمرباریک چای. سرآخر هم به عشق و باوری که زمانی با ما بود. باوری که نمی‌شد با هیچ تصویری از میان برش داشت. باوری که حالا دیگر نیست.

از شما سپاس‌گزاریم برای این همه یادآوری‌های خوب‌تان.

سنی سویوروم خانم آکسو، هر چند شما ندانید.

وهم

گفته بودم این‌جا هر بار که باد برگ‌های درختان را تکان می‌دهد، خیال می‌کنم صدای باران است؟ با عجله می‌روم کنار پنجره و می‌بینم آفتابی است. آفتابی و بادی. خبری اما از باران روز قبل نیست.

گمانم این تنها منم این‌جا که دچار وهم می‌شوم. همان وهمی که قبل‌تر توی تهران باهام بود، همان وهمی که می‌گذاشت خیال کنم آدم دیگری هستم. جای دیگری هستم و تمام این سختی‌ها و روزهای پشت سر هم، لحظه‌ای از روزگار دیگر آدم‌ها بوده که من زیسته‌ام‌اش.

شهر رویاهام

قرار بود هشت و نیم برسیم نیویورک. که من اتوبوس‌ام را عوض کنم و با اتوبوس نه و نیم، بروم فیلادلفیا. اما خب، از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، یازده و پانزده دقیقه بود که ما رسیدیم به نیویورک سیتی. مرد سیاه‌پوست که ایستاده بود توی باجه‌ی اطلاعات تنها چیزی که می‌گفت " آی ام ساری" بود. البته چیز دیگری هم گفت، که اتوبوس بعدی به فیلادلفیا ساعت سه و نیم صبح حرکت می‌کند.

خب، شما بگویید باید چه می‌کردم؟ اولین تجربه‌ام از شهر دوست‌داشتنی رویاهام دست‌کاری شده بود. مثل خیلی از خیال‌ها و رویاها که درست توی لحظه‌ی واقعی شدن، بوم، از هم می‌پاشند توی هوا. مثل حبابی که به هزار ذره تبدیل می‌شود.

یک ساندویچ مزخرف کالباس خریدم نزدیک هشت دلار. دیدم جا نیست، همان جا نشستم روی زمین و شروع کردم گاز زدن. تازه بعدترش مغزم شروع کرد به کار کردن. قبل‌ترش هیچ کار نمی‌کرد. حتا سر صبحی که شارژر آی‌فون را جا گذاشتم و هلک هلک راه افتادم و به خودم گفتم خب، هستی این‌ها شارژر دارند دیگر، فوق‌اش شش ساعت توی راهم دیگر. هاه!

رفتم طبقه‌ی بالای ایستگاه، خیابان از دور پیدا بود و همهمه‌ی شهر رویاها از منهتن، بلند. نگاه انداختم به دیوارها و گوشه‌های سالن. از دور بی عینک، سیم سفید شارژری را دیدم معلق توی هوا. دویدم سمت سفیدی. پسر جوان ایستاده بود و می‌خواست آی‌فون‌اش را که تازه توی هواپیما خاموش شده بود، به قول خودش زنده کند. بهش گفتم فقط چند دقیقه از شارژرش استفاده کنم ممنون می‌شوم. او هم گفت که موردی ندارد، مهم دوست‌دخترش بوده که حالا فهمیده او کجاست و قرار است بیاید دنبال‌اش.

آن میان هستی زنگ زد. نگران بود. حق داشت. خودم هم ترسیده بودم راستش. کمی البته. بهم گفت یک ایستگاه قطار آن نزدیکی هست. نزدیکی؟ هشت یا نه بلاک فاصله داشت. بهم گفت می‌روم آن‌جا که بعد بروم ترنتان؟ یک جایی نزدیکی فیلی؟ گفتم که می‌روم. پنج دقیقه‌ی بعد، من بودم که چمدان را تند تند می‌کشیدم و باد می‌خورد توی صورتم و یکی یکی از کنار آدم‌های شاد و مست جمعه شب می‌گذشتم. بالاخره رسیدم به ایستگاه و همین که بلیط را از دستگاه گرفتم، دیدم قطار دارد راه می‌افتد. نشستم کنار مردی که شبیه نویسنده‌ها بود. ازش پرسیدم این کی حرکت می‌کند؟ بهم گفت که همین موقع‌ها. کجا می‌روم؟ گفتم که ترنتان. گفت که یا حسین! همه‌ی جاده را تا ته می‌روم؟ یا حسین که نگفت. اما یک چیزی توی همان مایه‌ها می‌شد طبیعتن.

مرد جلویی‌ام یکی یکی بطری آب‌جوش را باز می‌کرد و می‌خورد. بعد می‌رفت سراغ بعدی. ترسیده بودم. همه مست بودند و بلند بلند حرف می‌زدند ساعت دو نصفه شب. بطری‌ها‌شان را پرت می‌کردند و من بارانی‌ام را کشیدم بودم روی خودم و به زور چشم‌هام را باز گذاشته بودم، انگار که قرار بود مرد جلویی بهم تجاوز کند.

مرد جلویی‌ام که رفت، خیالم راحت شد. چشم‌ها را روی هم گذاشتم که مرد کنار دستی‌ام بلند شد. بهم نگاه کرد و چشمک زد. من هم لبخند زدم و گفتم: بای.

خلاصه جانم براتان بگوید که طوری خوابیدم که پلیس خوش‌قیافه‌ی قطار زد به شانه‌ام و بیدارم کرد. گفت که رسیدیم. قطار خالی بود! من خوابیده بودم. تا خود ترنتان. ساعت حدود سه صبح بود که به هستی زنگ زدم که دارم می‌آیم بیرون توی خیابان. خیابان که چه عرض کنم. برهوت بود. زن سیاهی نشسته بود روی زمین و معلوم بود کسی را ندارد. یکهو مرد سیاهی آمد جلو و بهم گفت که یک دلار بهم می‌دهد که بهش سیگار بدهم. بعد یک دلاری‌اش را گرفت سمتم. گفتم که ساری و این‌ها. بهم گفت همین یک بار. گفتم ای بابا! سیگارم کجا بود؟ داشت گریه‌ام می‌گرفت که هستی آمد.

خلاصه بعد از حدود دوازده ساعت رسیدم فیلی. تنها کمی از سفر تهران - نیویورک کوتاه‌تر بود!

Except what we forgot to do, A Thousand kisses Deep

خب آن‌طوری که باید می‌شد، نشد. حالا هزار جور هم قصه را از اول تعریف کنی، یا از وسط و هی فلش‌بک و فلش‌فوروارد بزنی، فایده ندارد. اصولن این‌ قاعده را که هر چیزی باید فایده داشته باشد من نمی‌فهمم. ته ماجرا می‌گویند: "خب که چی؟" یا "خب بعد؟" خلاصه این‌که فایده‌ای در کار نیست، نبود. من این قصه را هزار بار برای خودم تعریف کرده‌ام. هزار بار مرورش کرده‌ام. با تمام دیالوگ‌ها، با تمام کلمات، با تمام نگاه‌ها، خنده‌ها، محافظه‌کاری‌ها و ته‌اش اعتراف‌ها و بی‌حرمتی‌ها. ته‌اش عشق. همین. حالا هی آدم‌ها بیایند بگویند که فاصله و زمان همه چیز را درست می‌کند. من می‌گویم نمی‌کند. من می‌گویم قصه‌ام را خوب گوش نداده‌اند. قصه را باید خوب گوش داد. نه این‌که وسط داستان‌خوانی بلند شوی چرخ بزنی و چای بخوری و هی بازی بازی کنی با کاغذهای کتاب روی پاهات. وقتی داستانی را برات می‌خوانند، باید خوب گوش کنی. همین‌طوری گوش کرده به شهرزاد آن یارو، نه؟

خلاصه این‌که من درد می‌کشم. خیلی هم درد می‌کشم. اما به روی خودم نمی‌آورم. این همه راه، این همه پرواز طولانی کرده‌ام از روی اقیانوس‌ها و کوه‌ها(به معنای واقعی کلمه)،‌اما درد دارم. دل‌تنگ می‌شوم. دوست دارم دوباره برگردم به همان رویای نیمه‌کاره‌ی سرد و دست‌مالی نشده، اما خب نمی‌شود. خودم انتخاب کردم که سلامت عقل را بیاورم توی زندگی‌ام تا تعلیق و مدام سرگیجه و مثل زاپاس بودن. یک بار یکی بهم چیز خوبی گفت. گفت یدک عاطفی نباش براش. راست می‌گفت. یدک عاطفی شده‌ بودم. فیس...صدای پنچری می‌آمد و بعد من می‌آمدم آن میان.

این‌ها را که می‌نویسم خیلی برام سخت بوده‌ها. خیلی. گذاشته‌ام فاصله بگیرم از همه بعد. حتا از مامان که از آن راه دور دوباره برگشته و وبلاگ‌ام را می‌خواند. انگار که منتظر نشانه‌هاست برای این‌که بفهمد من حالم خوب نیست. حقیقت این است که من خوبم مامان. لیلی تو خیلی بزرگ‌ شده. نسبت به قبل. اما می‌دانی خودت. لیلی عاشق بوده. لیلی عاشق هم هیچ عذر و بهانه‌ای ازش مورد قبول نیست. مجنون اگر بود، می‌گفتند مجنون است، اما لیلی؟ لیلی چرا؟ چه‌طور؟ این‌ها را می‌نویسم برای این‌که بگویم آدم درد می‌کشد، ممکن است، سمت راست سرش هی تیر بکشد، اما حالش خوب باشد. دلیل بر این نیست که حالش خوب نیست. فقط درد دارد کمی. یک وقت‌هایی عود می‌کند. یک وقت‌هایی هم اگر نباشد، یک جای کار دنیا می‌لنگد.

من این قصه را هزار بار برای خودم نوشته‌ام و مرور کرده‌ام. اما نفهمیدم دقیقن کجا اشتباه از بی‌شعوری من بود و کجا از باشعوری من؟ خنده‌دار است، نه؟ یک جاهایی فکر می‌کنی اشکال ندارد که می‌فهمی، بگذار طرف حس کند نفهمیدی. یک جاهایی هم طرف فکر می‌کند تو فهمیدی، در حالی که تو، توی باغ دیگری بودی. یا شاید این به خاطر بی‌شعوری طرف بوده یا باشعوری و در عین حال بی‌خیالی‌اش. می‌دیده که داری رنج می‌کشی، می‌فهمیده که نوشته‌هات بوی درد و مرگ دارد، اما به روی خودش نیاورده هیچ، نمک پاشیده روی زخم.

قصه‌های این‌طوری کم اتفاق می‌افتند. چون نیمی از وهم و نیمی از واقعیت شکل می‌گیرد. و این‌طوری تشخیص درست یا غلط بودن چیزها خیلی سخت می‌شود. خیلی خیلی سخت.

تهران...

دو سه هفته پیش بود گمانم که یکی از همین رزیدنت‌های دندان‌پزشکی هاروارد گفت هر چه بر سر مردم ایران می‌آید حق‌شان است. جواب‌اش را دادم. تا جایی که می‌شد. بهش گفتم که مردم بروند توی خیابان و تو بروی توی هاروارد اسکوئر آب‌جوی دست‌سازت را میل کنی؟ اما خب، چه فایده؟ چه فایده؟ نمی‌دانم، آن شب آن‌قدر حالم بد شد که اگر هزار تا آمریکایی می‌آمدند می‌ایستادند جلوم و بهم می‌گفتند تروریست، حالم بد نمی‌شد.این که یک ایرانی راجع به سرزمین‌اش این‌طور بگوید، باورکردن‌اش سخت بود برام. می‌گفت از بالارفتن قیمت دلار خیلی‌ها سود کردند، همین مردم طبقه‌ی متوسط! حالا بیاید ببیند که این مردم چه‌طور بدون هیچ رهبر و برنامه‌ای می‌روند و فریاد می‌زنند. بس نیود آن همه هزینه؟ بس نبود؟
حالا این اولین بار است که توی تهران اتفاقی می‌افتد و من آن‌جا نیستم. اما اولین بار نیست که با دیدن این تصاویر اشک می‌ریزم و دلم برای خودم، خودمان، آن مردم، تهران و ایران می‌سوزد. نگران همه‌مان هستم. نگران همه چیز. انگار که قرار باشد قصه‌‌ی این سرزمین مثل هزار و یک شب همین‌طور ادامه داشته باشد و هیچ‌وقت حکم خلاصی براش صادر نشود.

این‌جا، مردم این‌جا، زندگی‌های این‌جا و دغدغه‌هاشان...

آن‌جا، مردم ما آن‌جا، زندگی که....چه عرض کنم...

از دیدن این همه تفاوت، مغزم دارد منفجر می‌شود.

پراکنده از آخر هفته

هم‌خانه‌ای‌‌ام ناگهان می‌گوید:"آی وانت ئه من!". من انگار نشنیده باشم، به درخت‌ تمام‌زرد سمت راست اشاره می‌کنم و می‌گویم:"نگاه کن. صبر کن عکس بگیرم.". هم‌خانه‌ای‌ام با تعجب نگاهم می‌کند. می‌گوید که وقتی او دارد راجع به مردها حرف می‌زند چرا به درخت‌ها اشاره می‌کنم؟ جوابی نمی‌دهم. فقط می‌خندم.

دوباره می‌رویم از کنار تئاتر کولیج رد می‌شویم و من محو خیابان می‌شوم.این ناحیه را خیلی دوست دارم. بروکلاین چند قدمی‌مان است و همین که می‌دانی یک خیابان زنده و پر از درخت و فروشگاه و کافه نزدیک‌ات است، آرام‌ات می‌کند. پرانرژی‌ بودم از روز قبل. هر چه بود توی جمعی بودم که فارسی حرف می‌زدند و همه از ادبیات سرشان می‌شد. مریم مومنی را هم که دیدم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قصه‌ این‌طوری بشود که من بروم همان‌جا که مریم مومنی هست. وین کجا؟ لیلی کجا؟ بوستون کجا؟ خنده‌ام می‌گیرد. مدام عکس می‌انداختم. هم‌خانه‌ای‌ام اما تا دو نفر را می‌دید که هم را می‌بوسند یا دست در دست راه می‌روند، می‌زد به بازوم که چرا تنهاست؟ هان؟ من هم برای این‌که شیطنت‌ام بالا زده بود، یک درخت دیگر نشان‌اش می‌دادم.

آن آخرها یک درخت بنفش پیدا کردیم. باورتان نمی‌شود. باهاش عکس انداختم. هم‌خانه‌ای‌ام بهم گفت من دارم درخت‌ها را جایگزین مردها می‌کنم. چرا؟ چرا؟ من هم می‌خندیدم. بهش گفتم که عشق و این‌ها زوری نمی‌شود. حالا تو هی بگو چرا تنهایی و این‌ها. می‌شود مثل لکسی با کسی که حتا زبان‌ات را نمی‌فهمد و توی یک کنسرت دیده‌ای بروی بیرون و می‌شود هم از درخت‌ها عکس بیاندازی چون آن چیزی که باید، نیست، یا اگر هست، دور است، در دسترس نیست. یا تو کمال‌گرایی یا هر چی. چمیدانم. خلاصه این‌که نیست، نمی‌شود. پس نمی‌شود خودت را بکشی یا بزنی یا اذیت کنی. اما خب حرف‌های من فایده نداشت. بهش هم حق می‌دهم. یکی از پسرهای ایرانی باهاش بازی کرده و یک‌جورهایی دل‌زده است. توی یک بازی بودن را چشیده‌ام و می‌دانم چه‌طور است سر کارت بگذارند. اما خب، شاید تا حدی قوی‌ترم از او. خودم را جمع و جور می‌کنم توی این جور چیزها.

شب رفته بودیم توی بالکن، بچه‌ها سیگار می‌کشیدند و من نگاه‌شان می‌کردم. بعد با پیام تنها شدیم و نیم ساعتی حرف زدیم، چه‌قدر خوب بود. انگار رفته باشم جلسه‌ی مشاوره. هی حرف زد و محکم دعوام کرد که خودم را جمع کردم و دیدم همین‌طوری تکیه داده‌ام به دیوار و دارم می‌نشینم روی زمین. بعدتر فهمیدم که آدم‌ها گاهی یکهو سر راه‌ات قرار می‌گیرند. درست وقتی که انتظارش را نداری.

حالا هی به این دختر بگو صبر کن، گوش که نمی‌دهد. از طرفی سخت‌گیر و محافظه‌کار هم هست. نمی‌شود. یکی باید بهش بگوید که نمی‌شود هم تنها نباشی و هم سخت‌گیر و محافظه‌کار باشی. یکی از این‌ها با آن یکی جور در نمی‌آید. دیده‌ام که می‌گویم.


بیا و کشتی ما در شط شراب انداز

خسته‌ام. شب خسته‌ای است کلن. از آن شب‌ها که گرسنه‌ام و حال‌ام نمی‌کشد از روی تخت بلند شوم و چیزی بخورم. که البته می‌خورم.
هم‌خانه‌ای ارج‌مندم مثل همیشه هر جای خانه، نشانی از خودش باقی می‌گذارد. مثل سشوار و برس که توی دست‌شویی می‌ماند و ظرف شیر و رسید‌های دیگر که روی میز آشپزخانه است. بی که لباس عوض کند از سر کار که برمی‌گردد، دراز می‌شود روی تشک‌اش پشت لپ‌تاپ و بعد شروع می‌کند چیزهای عجیب دم دستی خوردن.

نمی‌دانم. دارم از چی و از کی ایراد می‌گیرم وقتی خودم همین‌طور کارهای ناتمام دارم و گذاشته‌ام‌شان روی هم. آدم وقتی خودش باشد و خودش، فکر همه چیز را باید بکند. حتا اگر کسی مثل پدر داشته باشد که مثل کوه پشت‌اش است. اما خب، در هر حال این تغییر ناگهانی مثل ضربه‌ی سختی بود که به سرم خورده. همین را امروز به آن پسرک نازنین، رامین، گفتم. توی استارباکس سرد دانشگاه نشسته بودیم و بهش می‌گفتم انگار سرم محکم خورده به جایی و حالا همین‌طور چشم‌هام سیاهی می‌رود. همین‌طوری آرام نگاهم کرد. یک جوری که انگار فهمید چی می‌گویم. چه می‌دانم، شاید هم نفهمید.

زندگی توی ایران به شدت راحت و عادی و آسوده بود. این‌جا اما این‌طور نیست. برای همین هم آمدم این‌جا. برای این‌که به یک زلزله نیاز داشتم و خداوکیلی زلزله‌اش سهمگین است. سهمگین و ویران‌گر.

فرید بهم می‌گوید کلیشه‌ها را باید بشکنم. کلیشه‌های ذهنی که از آن سرزمین، یعنی ایران، باهام آمده توی این سرزمین. اما سخت است. خودتان را بگذارید جای من. چه‌طور یک ماه که نشده، کلیشه‌ی بیست و چند ساله را بشکنم؟ یا شاید هم من همیشه در شکستن آن‌جه شکل داده‌ام، لنگ زده‌ام و حالا خب، تغییر همه چیز مشکل است.

یکی بهم می‌گوید بلند شوم و از شیشه‌ی شرابی که مانده توی آشپزخانه بخورم. چه می‌دانیم؟ شاید این‌بار گرفت. گرفت و کمی سرم سنگین شد.


عنوان صد البته که از حافظ است. در ضمن فال امروز هم بود.

دیگر وقت خواب است

یک چیزی توی سقف است شب‌ها. یک چیزی می‌کوبد به سقف هر شب به تناوب. نمی‌گذارد خوب بخوابم. هر شب تکه تکه می‌خوابم. تکه تکه و با شمارش کوبه‌ها به سقف. با انتظار کوبه‌ی بعدی. با آرزوی سکوتی طولانی‌تر و ترس شکسته شدن سکوت.

یله می‌دهم روی تخت و این مانیتور تنها چیزی می‌شود که تاریکی را از میان برمی‌دارد. خیره می‌شوم به آدم‌هام. عزیزهام. حالا همه توی کارگاه داستان هستند. حالا لیزا داستان می‌خواند. حالا مرضیه چیزی می‌گوید. حالا یکی چای می‌آورد. حالا سارا با برگه‌ها بازی می‌کند. حالا سهند یک چیزی می‌گوید. حالا آقای سناپور...

دوباره صدا می‌آید. گیج و خواب‌آلود دوباره بازسازی می‌کنم. حالا بابا بیدار شده. حالا مامان چای دم کرده. حالا بابا ظرف نهارش را می‌گیرد و می‌گوید: امری نداری سهیلا خانوم؟

صدای همسایه‌های آمریکای لاتینی‌ام می‌آید. اسپانیولی حرف می‌زنند. باید آن دفعه که لکسی آمده بود خانه‌مان ازش می‌پرسیدم این‌ها چه می‌گویند به هم. این‌طوری که نمی‌فهمم فایده ندارد.

خوابیده‌ام. توی خیال‌ام دارم با فرید راه می‌روم. خیابان دوست‌داشتنی همیشگی‌ام و بعد بستنی. کمی بعدتر بابک می‌آید و سیگار می‌کشند توی سکوت. کمی بعدتر موقع خداحافظی فرید دست می‌کشد به بازوم و من نمی‌توانم خوب حرف بزنم. خداحافظی بد است. در هر شکل و رسم و آیینی.

دوباره گلرنگ است. نشسته‌ایم توی ماشین. دارم می‌رانم. نزدیکی‌های میدان آزادی است. از تئاتر شهر برگشته‌ایم. تولد گلرنگ است. گلرنگ حالش خوب نیست. براش کادو خریده‌ام و می‌دانم که حالش خیلی زود خوب می‌شود. بس که بهش ایمان دارم من. می‌اندازیم توی بزرگ‌راه. بزرگ‌راه یا راه بزرگ.

بعدتر الناز است. اشکم درآمده. اما به روی هم نمی‌آوریم. او لبخند می‌زند. کمی قبل‌تر نشسته‌ایم توی کافه‌ی شهر کتاب مرکزی و او توی یک دفترچه یادداشت چیزی برام نوشته. کلمات را که می‌خوانم اشکه می‌آید. الناز است دیگر. الناز...

روزهای آخر است. روزهای آخر تهران، ایران، وطن. قبل‌تر بهش گفته‌ام که دوست دارم باهاش قهوه بخورم. او هم قبول کرده. سرانجام توی تمام شلوغی‌ها قرار می‌گذاریم. برای هم یادگاری گرفته‌ایم بی که بدانیم از قبل. دوست تازه یافته‌ام می‌شود. دوست خوب روزهای آخر.

صدائه نیست. باورش سخت است. فقط صدای کیبورد است و نفس‌هام. خودم هستم و تاریکی و ردی از عکس گلشیری روی دیوار.

من هنوز می‌نویسم. پس هستم.