دل تنگ و مچ سرخ من

روی مچ دست چپم قرمز شده. چیزی انگار گزیده‌اش. نمی‌دانم چی و کی و کجا. قرمزی‌اش گاهی زیاد می‌شود و خارش‌اش شب‌ها وقت خواب، آزاردهنده است. بعد از اسباب‌کشی آدم چیزهای به ظاهر بی‌اهمیتی را گم می‌کند که نیمه‌های شب یکهو به مرز اضطرار می‌رسد وجودشان. یکی‌اش پماد ضد خارش است. یاد پماد کالان‌دولا می‌افتم توی تاریکی خانه وقتی در یخچال را باز می‌کنم تا کمی یخ بگذارم جای نیش. پماد کالان‌دولا رفیق همیشه‌ی من بود. چون همیشه من بودم که اول پشه‌ها می‌آمدند سراغش توی خانه. مامان نیمه‌شب می‌ایستاد جلوی یخچال، درش را که باز می‌کرد، نور یخچال آشپزخانه‌ را از تاریکی نجات می‌داد. من کلافه و بی‌خواب پشت مامان ایستاده بودم و هر جا که او می‌رفت می‌رفتم و هر جا او می‌ایستاد، می‌ایستادم. مثل بره‌ای که به دنبال مادر است همیشه و جایی دیگر را نمی‌شناسد جز مسیر آشنایی که مادر می‌رود. مامان پماد را از یخچال در می‌آورد و می‌زد به جاهای قرمز شده و ملتهب از نیش بی‌رحم پشه‌ها. چشم‌های خواب‌آلود مامان توی چشم‌هام بود که از طرفی خسته بودند و از طرفی نگران بره‌اش. جای نیش پشه‌ها سرد می‌شد و می‌سوخت و بعد لحظه‌ای بیشتر می‌خارید. می‌خواستم بی‌خیال پماد بشوم و آن جاهای نیش را از جا بکنم با ناخن‌هام. مامان سریع می‌گفت:«دست نزن بهش. دست نزن! خودش خوب می‌شود.» 

غریب است که آدم نمی‌فهمد این زخم‌ها، این التهاب‌های پرخارش و تمام‌نشدنی، کی یکهو تمام می‌شوند. کی یکهو فراموش می‌شوند. به جاش تصویر بره و مادرش می‌ماند نیمه‌های شب توی آشپزخانه‌ی تاریک در یک شب دم‌کرده‌ی تابستان مازندارن. 

شکست

آزمایشگاه شلوغ است. هر کسی با لهجه‌‌‌ی خودش به انگلیسی حرف می‌زند، یکی با لهجه‌ی ایرانی، یکی با لهجه‌ی ایتالیایی، یکی با لهجه‌ی روسی و سرآخر دیگری با لهجه‌ی چینی. میان تفاوت آهنگ‌ صداها و لهجه‌ها، توی سر و صدای ذهنی‌ای که بالا گرفته توی من، لحظه‌ای قبل‌تر از آن‌که به عمق کارهای ناتمامم شیرجه بزنم، «شکست» حسین علیزاده را می‌گذارم توی گوشم. لحظه‌ای به گورهای دسته‌جمعی زنان سنجار فکر می‌کنم و لحظه‌ای بعد به آفتاب نارنجی اتاقی که شاید همین قطعه بارها درش پخش شده در یک غروب جمعه‌ی دلگیر و تنهای تهران. باور کردن‌اش سخت است حجم توالی اتفاق‌ها در ذهن و میزان تناقض احساساتی که با شنیدن یک قطعه به جانم هجوم می‌آورد. یکی اشک می‌آورد و دیگری لبخند. یکی ناامیدی و دیگری سرخوشی. هر دو اما به شکل غریبی قابل نوشتن نیستند. با موسیقی‌‌ست که ساخته می‌شوند و دست‌های مرا روی صفحه کلید می‌رقصانند.

چه‌قدر جدام از محیط اطرافم این روزها. چه‌قدر روحم از بدنم فاصله گرفته است. چه‌قدر بی‌مکان و بی‌زمانم.

سه قطره خون در شنبه

حسن گفت می‌تواند راجع به «سه قطره خون» حرف بزند. من گفتم که مشکلی نیست. امشب نشسته‌ام به دوباره خواندن داستان که فردا اگر نکته‌ای بود، اضافه کنم. دیدم چه داستان سختی را بچه‌ام انتخاب کرده. نمی‌دانم چه‌طور می‌تواند داستان را بفهمد، با آن همه کلمه‌ی سخت. خودم برگشته‌ام به گذشته‌ها. به دوران دبیرستان که اولین بار داستانه را خواندم. احساسم همیشه به هدایت متناقض بود. جوری که دوستش نداشتم و همزمان کنجکاو بودم که کارهاش را بخوانم. دوست دارم تا می‌شود حسن را که از بقیه‌ی بچه‌ها علاقه‌مندتر است، با ادبیات داستانی ایران آشنا کنم. اما فرصتم تا آخر سال کم است و او باید کمی بزرگ‌تر از این‌ها باشد تا بعضی چیزها را بخواند. سیزده ساله باشی و فارسی دست و پا شکسته بخوانی، دور از ایران بخواهی مثلن گلشیری و هدایت و ساعدی و صادقی را بشناسی. مثل رویاست. اما از این‌که دیدم خیلی زود مجموعه داستان‌های هدایت توی دستش است، ذوق‌مرگ شدم. می‌خواستم بغلش کنم اما ضوابط مدارس این‌جا دستم را بسته. ازش ممنونم که کاری کرده خودم دوباره میان این همه شلوغی افکار و روزهام، برگردم به داستان، به کلمه. 

راهی بزن که آهی از ساز آن توان زد

به جای حرف زدن مستقیم گاهی می‌رود ساز می‌زند. صدای سازش می‌تواند هزاران جمله‌ی ناگفته باشد که در پاسخ به تو گفته است. مثلن که دلگیر است ازت، مثلن دل‌تنگ‌ات است، یا چیزی مثل این می‌گوید که:«با تو وفا کردم، تا به تنم جان بود.» صدای ساز، آن مضراب‌ها که ضربه می‌زدند به سیم‌ها، آن ارتعاشات می‌شد کلمه، می‌شد حرف، می‌شد جمله. در پاسخ این‌ها چیزی نمی‌شد گفت. در پاسخ این‌ها یا باید سکوت می‌بود یا دوباره چیزی از همان جنس می‌شد می‌ساخت. 

باور دارم که هنر، به هر شکلی به هر اندازه و رنگی، اگر ریشه کند توی جان‌ات، اگر که جان‌ات حاصلخیزی خاک مازندران و گیلان را داشته باشد، وقتی گیاه‌اش خوب رشد کند در تو و شاخ و برگ بگیرد و گل بدهد، آن‌وقت است که می‌شود ادعا کنی زبان همه‌ی موجودات جهان را می‌دانی، که خالق آن کم‌یاب‌ترین خلوت‌های دست‌نیافتنی جهانی که هیچ کس جز صاحبانش از او باخبر نیستند اما با دسترسی به آن گیاه، دیگران هم می‌توانند درک کنند در آن خلوت چه گذشته، بر جان صاحبان آن خلوت چه رفته است. اگر که هنر در زندگی‌ات، در روزهات منتشر شود، آن وقت تو هزار ابزار داری برای گفتن، برای گریستن و برای خندیدن، برای در آغوش گرفتن و شکایت کردن، حتا برای ساختن و ویران کردن. چیست که بتواند این همه قدرتمند باشد؟ چیست که بتواند این همه قدرتمند باشد و تو نتوانی در برابرش ایستادگی کنی، که نشود سرانجام تسلیم نشوی و جان و دل بهش نبازی؟ 

پ.ن: عنوان از جناب حافظ است. 

.

لحظاتی هست که بی‌شک احساس می‌کنم روحم از جسمم جدا شده. احساس می‌کنم شبیه یک آدم‌آهنی که هیچ چیز نمی‌فهمد راه می‌روم، می‌ایستم و چرخ می‌خورم. با این تفاوت که کارهای آدم‌آهنی بر طبق برنامه و خوب پیش می‌رود اما کارهای من...

همیشه فکر می‌کردم یک روز طعم رهایی یا طعم خودم بودن را می‌چشم. اما اشتباه می‌کردم. این روزها نه تنها به لحاظ عاطفی و احساسی تحت فشار عجیبی هستم، بلکه احساس می‌کنم مدام دارم از آن سبقت‌های الکی که نامجو می‌خواند، سرشار می‌شوم و عقب و عقب و عقب‌تر می‌مانم از دیگران در به دست آوردن چیزها، در جلو بردن زندگی، در زندگی کردن. حالا نه فکر کنید می‌دوم. نه. ایستاده یا نشسته‌ام به تماشا. همین سکون است شاید که بیش‌تر زخمی‌ام می‌کند و از خود بیزارترم. 

لحظاتی قلبم آن‌قدر تند می‌زند، که احساس می‌کنم حالاست که بایستد. درست توی آن زمان‌هاست شاید که در می‌یابم آدم آهنی نیستم. برعکس، آن‌قدر از پوست و گوشت و فکر و خیال ساخته شده‌ام که درد می‌کشم، که رنج می‌برم. 

از کلاس پنجم

لپ‌تاپ را برده بودم که برای‌شان انیمیشن بگذارم. سین پرسید که چرا گوشه‌ی لپ‌تاپم شکسته. گفتم که چرا. گفتند چرا نمی‌آورمش جلوتر، گفتم باطری ندارد. باطری‌اش خراب شده. نون پرسید چند وقت است؟ گفتم یک سال و خرده‌ای. گفتند چرا یکی نمی‌خرم. گفتم که فقیرم! زدند زیر خنده.
نتیجه این شد که میان روخوانی درس تازه‌ که در باره‌ی صفویه بود، الف پرسید که تولدم کی است. گفتم که فلان روز. پرسیدم چه‌طور. دخترک گفت می‌شود همگی برام لپ‌تاپ بگیرند! بعد یکهو همه شروع کردند با هم حرف زدن و نظر دادن که این پول را ندارند و لپ‌تاپ خوب چه‌قدر است قیمتش. قصه این شد که بحث جدی شاه اسماعیل و شاه عباس میان دخترها و پسرها تبدیل شد به بحث شیرین راه‌های جمع‌آوری کمک مالی یا فاندریزینگ برای لپ‌تاپ لیلی!

غریبی و قربت

جانا به غریبستان
چندین به چه می‌مانی؟
بازآ تو از این غربت
تا چند پریشانی؟

می‌دانم که این شعر را برای من نمی‌خوانی. یعنی برای من می‌خوانی اما نمی‌خواهی بگویی مخاطب این شعر منم. نمی‌خواهی تشویق‌ام کنی به ترک وضعیت فعلی، بس که می‌دانی منتظر اشاره‌ای‌ام، نشانه‌ای شاید. اما لحظه‌ای که به معناش فکر می‌کنم، می‌بینم حتا ایران هم ممکن است غریبستان باشد. حالا بعد از سه سال و اندی، حقیقت است که وطن من ممکن است دیگر ایران نباشد. چرا که وطن بخشی‌اش قابل حمل است و بخشی‌اش نه، چرا که بخشی از وطن ممکن است با دوری طولانی‌مدت رنگ ببازد، دیگر آشنا نباشد بعد از بازگشت. حتا ممکن است زننده و ترسناک و تعجب‌آور باشد.

مسأله نگاه توست به اطراف. قصه تعریفی‌ست که از غریبگی و آشنایی توی دل و جان‌ات می‌سازی. کسانی این همه نزدیک هستند این‌جا و آن‌قدر بیگانه، کسی هم مثل تو این همه دور است و این‌قدر آشنا و عزیز. می‌بینی؟ جغرافیا در تعریف غربت و قربت هیچ‌کاره است. 

راز و نیاز

مثل کسی‌ام که رازی بزرگ دارد و هنوز فرصت‌اش نرسیده که از رازش برای کسی بگوید. مثل کسی‌ام که تشنه‌ی گفتن است برای رفقاش، نزدیکان‌اش، اما باید که دست نگه دارد، باید که محافظه‌کار باشد. 

مثل کسی‌ام که در عین سختی این روزها، شب‌ها با خودش شیرینی‌ای را تجربه می‌کند که هر چند درست مثل یک امتحان بزرگ الهی‌ست، قرار است بهش دل‌خوش باشد. دل‌خوشی‌ای که نمی‌شود هنوز ازش به طور عمومی حرف زد، آن‌طوری که فریاد بزنی:«ببینید! ایناهاش! این منم!» نمی‌شود فریاد زد اما امان از چشم‌ها و لبخندهای ناگهانی که توی صورت آدم گاهی همه چیز را لو می‌دهد. 

.

روزهایی هم هستند که تنها به امید فرار تمام می‌شوند و شب‌هایی که با هراس شروع روز، میل به تمام شدن ندارند. 

.

چه اندازه غمگینم. چه اندازه دوست دارم محو شوم مدتی و دیگر نباشم. چه اندازه دلم برای مامان و بغلش تنگ است. چه اندازه دوست داشتم زمان می‌ایستاد. چه اندازه دوست داشتم...

دوری و دوستی

دیدن یک آدم آشنا میان جمع، حتا اگر چند ماه از دیدار آخرتان گذشته باشد،‌ تو را به این فکر وا می‌دارد که درست است مدتی‌ست گوشه‌نشینی اختیار کرده‌ای و جز با یکی دو دوست دخترت در رفت و آمد نیستی، لااقل هنوز قدرت برقراری ارتباط داری. آن هم با آشنایی که برای مدتی بهش نزدیک شده بودی و حالا بعد از فاصله‌ای که افتاده میان‌تان می‌‌بینی‌اش و برای چند دقیقه جمع فراموش می‌شود، آدم‌های کناردستی‌تان که داشتید قبل‌اش با آنها حرف می‌زدید، فراموش می‌شوند و این شمایید که دارید از احوال هم می‌پرسید و تلاش می‌کنید به کلمات کلیدی چند ماه پیش اشاره نکنید اما گاه و بیگاه چیزهایی بپرسید از آن دوران و بعد بخواهید بدانید که چه چیزهایی فرق کرده. 

آشناهای محوشده‌ي زندگی آدم با تصادفی پیدا شدن‌شان، حضور مبهم خودشان را به یادت می‌آورند و شاید هم گاهی دل‌ات بسوزد که چرا بعضی از آشنایی‌ها قرار نیست هیچ‌وقت برای همیشه بمانند، شاید چون «دوستی» و «نزدیکی بیش‌تر» مرزی قطور دارند و قرار نیست او را که نمی‌خواهی نزدیک‌تر باشد، باز هم به عنوان یک دوست داشته باشی‌اش. باید بهش بگویی:«سی‌یو» و تند رد بشوی که بعضی دوستی‌ها و آشنایی‌ها مثل جرقه‌ی بی‌جان فندکی هستند در باد.