من و بابام

مثل همیشه نبود امروز. یک جور خوبی شاد بود و مدام که بهم نگاه می‌کرد لبخند می‌زد. لبخندش از توی چشم‌هاش هم بیرون می‌آمد. پلیور آلبالویی پوشیده بود. بهش می‌آمد. چشم‌های آبی را می‌چرخاند و بهم می‌گفت باهاش صادق باشم اگر مشکلی داشتم. که من حالا جزئی از گروه‌اش هستم و او دوست ندارد هیچ مشکلی داشته باشم. 

بهش گفتم که اگر بخواهد بهم یک میز بدهد، کی باید اقدام کنم. گفت که باید زودتر این کار را می‌کرده. ‌یک میز بهم می‌دهد که دیواره‌ی شیب‌دار داشته باشد که من چون نویسنده‌ام راحت باشم و دست دراز کنم و روش بنویسم! مرده بودم از خنده.

وقت خداحافظی بهم گفت: آر یو ستیسفاااااید؟! طوری کشید آن ستیسفاید را که گفتم مگر می‌شود با تو ستیسفاید نبود آخر چشم‌آبی خر خودم؟! آخرتر هم گفت باهام می‌آید که یک میتینگ خسته‌کننده دارد در حالی که او ترجیح می‌دهد وقت‌اش را با آدم‌های اسمارتی مثل من بگذراند. هاه! خواستم بهش بگویم که بیش‌تر نگوید که می‌روم ماچ‌اش می‌کنم‌ها. آن‌وقت استخدام و پول و استاد و شاگردی می‌روند زیر یک علامت سوال گنده و چاق. 

آدم خوب که می‌گویند کم پیدا می‌شود، یکی‌اش اندروی من است. گیج و بی‌نظم هست، اما به قولی دیر بشود حر‌ف‌هاش، دروغ نمی‌شود. قربان‌اش بشوم که گفت این روزها زندگی‌اش را کمی تکان داده و سرش خلوت‌تر است و حالا مسئول‌تر در قبال من. که اگر روزی بزرگ‌تر شدم، بهم می‌گوید چه تغییراتی. به قول الف که مگر چند وقت قرار است این کارشناسی ارشد یا دکترا طول بکشد که وقتی بزرگ شدم بهم بگوید. حسودی می‌کند به اندرو. حق هم دارد. یک جورهایی عاشقانه ازش حرف می‌زنم‌ آخر! یا شاید هم می‌خواهد بزرگ‌ام کند اصلن. بشود بابام توی آمریکا. پول‌ام را که می‌دهد، یکهو نصیحت عشقی هم بدهد. تمام است ماجرا.

بهش که گفتم برای کریسمش کجا می‌رود، گفت این اولین سالی است که جایی نمی‌رود. همین‌جا می‌ماند توی بوستون و قرار است خیلی ریلکسینگ باشد. ازم پرسید چه برنامه‌ای دارم و گفتم که امسال هیچی و قرار است بمانم همین‌جا و هی رفت و آمد کنم. خندید و گفت که هست و می‌شود هر وقت خواستم سوال‌هام را ازش بپرسم. آخ آخ که اگر می‌شد سوال‌هام را ازش بپرسم. بابای خوشگل چشم‌آبی پلیور آلبالویی خودم!

آخرالزمان

برام از عمر ستاره‌ها بگو. که آخرالزمان که بیاید چه بر سرشان می‌آید. که مثل تکه‌هایی بزرگ از آهن‌ گداخته، توی مدار خود چرخ می‌زنند و سرآخر ذوب می‌کنند هر آن‌چه نزدیک‌شان باشد. 

من نگاه‌ات کنم. مهربان باشی و تلاش کنی وقت حرف زدن، غم توی‌ چشم‌هات را پنهان کنی.

کلمات عاجزند بی‌چاره‌ها. تو از ستاره‌ها بگو و من، خودم را فراموش کنم. 

دمی با غم به سر بردن، جهان یک سر نمی‌ارزد...

یکی یک جا نوشته بود اگر دل‌تنگ شدید، لزومن نیازی به حضور آن چیز یا آدم ندارید. شاید نشانه‌ای باشد برای گذشتن ازش. فراموشی‌اش و بدرود گفتن بهش. 

نمی‌دانم این حرف چه‌قدر می‌تواند درست باشد. شاید که بتوانی بگویی همان‌قدر که آدمی در از دست دادن و دوباره خواستن آن چیز مردد است، همان‌قدر هم دوست دارد که بتواند به داشتن شانس دوباره فکر کند. همان‌قدر هم شاید دوست دارد در تردید دوباره داشتن آن چیز بماند. شاید که شد. هان؟

نمی‌دانم مرز این دو کجاست دقیقن. یعنی حالا که شب‌ها خواب می‌بینم، آن‌قدر واضح که بوی عطر آن آدم تا ظهر بعدی توی مشام‌ام می‌ماند، حالا که خیال می‌کنم دیگر فراموش کرده‌ام و دوست دارم، عمیقن دوست دارم با آدمی که حالا توی زندگی‌ام هست، زندگی را تجربه کنم، باز هم توان درک درست وضعیت فکری‌ام را ندارم. یعنی دقیقن نمی‌دانم می‌خواهم فراموش کنم و از دست بدهم یا نه، می‌خواهم هنوز تنها باشم و با خیال داشتن‌اش روزگار بگذارنم.

حالا هم که نشسته‌ام توی کافه‌ی کتاب‌خانه که از آدم‌ها خالی شده و هیچ کس هم نیست که قهوه سرو کند، احساس خوب تنهایی و غرق شدن توی این بی‌صدایی است که مانع می‌شود بلند شوم و بروم یک ساختمان آن‌طرف‌تر پیش‌اش و باهاش چای بخورم. شاید چون این من لعنتی خودخواه، دوست‌داشتن ندارد. حتا اگر او این همه بی‌پروا احساس‌اش را بهم گفته باشد دیشب. که من گفته باشم چه‌طور این همه مطمئن است. که گفته باشد هجده‌ سال‌اش که نیست. سی‌سال‌اش است و توی زندگی‌اش آدم تا دل‌ام بخواهد دیده. که مطمئن است. به همین سادگی. من؟ من اطمینان را هیچ‌وقت تجربه نکرده‌ام. حتا وقتی عاشق بودم. برای همین است که نشسته‌ام این‌جا و به جای این‌که مقاله‌ی اندرو را بخوانم که قرار است نیم ساعت دیگر ببینم‌اش، چرت و پرت می‌نویسم. برای این است که بیرون آمدن از غار خیلی خیلی سهمگین‌تر از برای همیشه تنها ماندن به نظر می‌رسد.

یا شاید هم من دیوانه شده‌ام رسمن. هوم؟

عنوان هم از خب، از حافظ است.

هذیان ظهرگاهی با معده‌ی خالی و موهای وز

یک طوری نشسته‌ام روی تخت که پام درد بگیرد. همان پام که اغلب درد می‌کند. از صبح نشسته‌ام این‌جا. توی تخت‌ام. یک جور سرخوشانه‌ی تنبلانه‌ای که نگو. یک چراغ کوچک توی اتاق روشن است و آن بیرون تاریک و ابری و رو به باران. از شب قبل و پیاده‌روی توی باران هنوز موهام وز مانده. وز و پف کرده. شبیه ببعی‌ها. 

از صبح همین‌طور هی چرخ زدم و برای اندرو ای‌میل زدم و باز هم جوابی نداشتم. دل‌ام هم براش تنگ شده و روم نمی‌شود بهش زنگ بزنم بگویم که عشق من، نیستی چرا تو؟ ای آبی چشم! برای استاد دیگرم ای‌میل زدم و پنج نمره‌ی دیگر برای پایان ترم گرفتم. به همین راحتی. 

شب قرار است بروم خانه‌ی مرتضی و پویا. شب یلدای تقلبی چهار نفره داریم. با آجیل و هندوانه و انار و چیزهای خوش‌مزه‌ی دیگر. دلم پیش شب یلدای خانه‌ی عمه حکیمه است. با حافظ‌خوانی‌ام آخر شب. و مهدی که گوشی‌اش را می‌گذاشت نزدیک‌تر تا فال‌اش را که می‌خوانم، صدام را ضبط کند. که بداند هر سال چی آمده براش. درست توی آن لحظه. فال پارسال من چی بود؟ هوم؟

تکیه می‌دهم عقب و لپ‌تاپ را می‌گذارم روی زانوهام. حالا درد پخش می‌شود تا بالا. نامجو بلندتر می‌شود صداش که می‌گوید: دریای خزر گردم، خواهی تو اگر جونم....

من؟ فکر می‌کنم که دریای خزر؟ چه دور است حالا. کجاست؟

شاید در عمری دیگر که من هم مثل تو نگاه کنم

شاید هم همین‌طور است. شاید برای کسی که نوشته باشد، نوشتن بشود دغدغه‌اش، همین باشد. دوست‌داشتن همان‌قدر سخت می‌شود که باز کردن سفره‌ی دل‌اش برای دیگری. 

ماجرا همان آدم‌ها هستند که تو از یک جایی به بعد رفته‌ای، سفر کرده‌ای ازشان. رفته‌ای از آدم‌ها و حرف زدن درباره‌شان. حالا تو هی بیا و سر صبحی برام از دیشب بگو، از میهمانی دیشب و آدم‌هاش و ماجراهای بعدی‌اش. برای من جذاب نیست. برای همین هم هست که دوست نداشتم کسی ما را با هم ببیند. برای همین است که آدم‌ها ترسناک‌اند برای من. چرا که من همیشه‌ی خدا به چیز دیگری فکر کرده‌ام. کاری نداشته‌ام به آدم‌ها. حاشیه را دوست داشته‌ام. نه آن وسط که نورافکن توی چشم آدم باشد. 

راستش خیلی خسته‌ام. خسته‌ام که توی این رابطه چیزی را توجیه کنم. این‌جا سرزمینی است که تو برای کارهات توجیه نمی‌آوری. قید و بندهای ایران را ندارد. راستش توان حرف زدن ندارم راجع به آدم‌ها. آدم‌ها برای من آن‌قدر مهم نیستند. این‌که دیشب آن دختر کجا بوده و چه کرده، برای من مهم نیست. چرا که هنوز نمی‌فهمم برای چی ما باید وفت‌مان را به جای حرف ردن درباره‌ی خودمان به دیگران بدهیم. وقتی هنوز خیلی حرف داریم برای خودمان.

برای همین است که دیشب بعد از میهمانی به من خوش گذشت. بعدش که دوتایی بودیم و نشستیم توی ایستگاه و همین‌طور خیره شدیم به قطارها که آمدند و رفتند و ما نشستیم و حتا سکوت کردیم. برای همین است که این جرئیات برای من مهم است. 

آدم‌هایی که می‌نویسند، آدم‌های بی‌رحمی می‌شوند شاید. آدم‌هایی که فقط حرف هم را می‌فهمند شاید. آدم‌هایی که باید با شبیه خودشان باشند تا زخم بزنند و خراش بدهند و صیقل بخورند شاید. آدم‌هایی که برای هم ساخته شده‌اند اما هم را ویران می‌کنند. یکی از آن یکی کم‌تر یا بیش‌تر. ته‌اش ویرانی است. 

حالا هم من خسته، این رابطه را، تو را می‌گذارم به امان خدا. همین ابتدا. در همین شروع همه چیز. که هنوز یک هفته نشده که آمده‌ای توی دل‌ام، توی زندگی‌ام به آن شکل. می‌گذارم به امان خدا که خدا از همه دورتر است. دست‌اش نمی‌رسد دست‌کاری کند توش. همان‌طوری نگه‌اش می‌دارد. که اگر لیلی را می‌خواهی، می‌آیی. و اگر نه، همین جا خداحافظی است. خداحافظی تلخ است. اما به‌تر است هزار بار از آزار دادن و دروغ شنیدن و بعدتر بازی خوردن. 

تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟

داستان ِ داستان

حال خوب غریب پر تشویشی دارم. حال غریب خوب پیش از طوفان. حال خوب غریبی که دلم آغوش می‌خواهد و نمی‌گویم. حال خوب غریبی که اگر بگویم، همین نزدیکی‌هاست آغوش، اما نمی‌گویم!

حال عجیب خلسه‌طوری دارم که با چاشنی‌ای از ترس قاطی شده و همه چیز را دراماتیک کرده است. حال عجیب آدمی که عریان است و حالا قرار است توی خیابان میان جمع راه برود. هر چند دیگران و نظرشان براش پشیزی نباشد، اما عریان است آدمه. چه‌طور رها باشد؟ چه‌طور همین‌طوری راه بگیرد میان آدم‌ها که:"اکس‌کیوزمی!"؟

حال خوب عجیب بعد از کارگاه داستانی که شهریار مندنی‌پور داشته باشد و داستانی از گلشیری و کلمه‌ای مثل داستانٍ داستان که شهریار مندنی‌‌پور به کار می‌برد و مرا می‌برد به بیست سالگی‌ام و کتاب ارواح ٍ شهرزاد.

حال خوب و غریب نخورده مستی‌ای که همین‌طوری کش پیدا می‌کند تا آهنگ مرداب گوگوش وقتی برگشتنی سردم است و همین‌طوری دارم جواب مسج‌ می‌دهم و در ضمن دوست دارم دستم توی جیبم باشد. 

حال خوب و غریب رستوران آفریقایی، سورپرایز هفته‌ی دیگر که ازش حرف می‌زد. حال خوب غریب اردی‌بهشتی طوری که مانع ترکیدن بغض من نیست وقتی باز به ایران فکر می‌کنم. به تهران و آدم‌های آشنای هم‌نفس. 

حالم خوب است. فقط کمی زیادی بزرگ شده‌ام توی این چند وقته و سخت می‌شود لذت ببرم. انگار که همه چیز خواب است، خیال است و دوباره می‌خورد توی ذوقم. دیرباور شده‌ام و به قول میم این بد نیست. میم دوست‌داشتنی من...

حالم خوب است و باید بنویسم. هر چه زودتر. این بار را که بگذارم زمین، زندگانی به قدری خوب می‌شود که توی هیچ داستان اهورایی‌‌ای به قول آرش نوشته نشده. باور کنید!

سلامتی

عشق،

همیشه در مراجعه است...

از گریز ناگزیرم

زمان دارد عوض می‌شود. مکان دارد عوض می‌شود. تو کم‌کم داری توی خیال من جای دیگری را می‌گیری. من کم‌کم دارم به آدم‌های اطراف‌ات حسادت می‌کنم. کم‌کم دل‌تنگ شدن برای تو را دارم احساس می‌کنم. کم‌کم دارم خداحافظی می‌کنم با گذشته‌ام. کم‌کم دارم یاد می‌گیرم از ته دل خندیدن چه‌طور است با تو.

زمان دارد مرا عوض می‌کند. مکان، تو را دارد که عوض شده است. زمان و مکان شکل دیگری پیدا کرده برام. من و تو، توی تهران راه نمی‌رویم. من و تو از ولی‌عصر و ونک و جمشیدیه و کافه گودو خاطره‌ای نداریم. من و تو از خاطره‌ی تئاتر دیدن با هم در تئاترشهر خالی هستیم. من و تو چیزی از میدان فردوسی با هم نداریم.

زمان و مکان تازه، کافه‌‌ی تازه‌ای را برای من و تو دارد. برای ما اتاق شماره‌ی بیست و دو را دارد. برای ما چراغ‌های کریسمس روی درخت‌های خیابان نیوبری را دارد. برای من و تو، خیابان کامن‌ولث را دارد که خیلی شبیه بلوار کشاور است.

زمان دارد گذشته را ازم دور می‌کند و مکان، تو را بهم نزدیک.

بگو که این بار، با توی دروغین و پوشالی‌ای سر و کار ندارم که مرا برای خودم نمی‌خواست. بگو که این‌ها خواب نیست. این فراموشی دل‌چسب که رضا یزدانی می‌گفت، واقعن آمده سراغم. بگو. زودتر بهم بگو.

چشمان باز‌ ِ بسته

چشم‌ها را می‌بندم. توی تهران‌ام. دارم می‌رانم. کردستان. شب است. یک‌شنبه است. بعد از کارگاه است. ساعت حوالی ده شب است. قبل‌ترش با مرضیه رفته‌ایم کنج و قهوه خورده‌ایم. قبل‌ترتر‌ش داستان خوانده‌ام. قبل‌ترترترش جلوی آینه‌ی توی اتاق‌ام ایستاده‌ام و خط چشم کشیده‌ام. قبل‌ترترترترش به لیلا می‌گویم که دارم می‌روم. اگر کارش تمام شده، دیگر برویم. قبل‌ترترترترترش سر میز صبحانه به مامان نگاه نگاه کرده‌ام. 

چشم‌ها را باز می‌کنم. توی بوستون‌ام. روی تختم زیر پتو نشسته‌ام. شب است. دوشنبه است. بعد از فیلم‌دیدن‌ام است. ساعت حوالی ده و نیم شب. قبل‌ترش رفته‌ام اداره‌ی پست و بسته‌ی مامان را گرفته‌ام. قبل‌ترترش توی قطار خیره شده‌ام به آدم‌ها. قبل‌ترترترش با الف رفته‌ایم لیوان قهوه به دست،زیر باران راه رفته‌ایم.قبل‌ترترترترش امتحان را خوب داده‌ام و به ماریا که هنوز برگه‌اش را نداده بود لبخند زده‌ام. قبل‌ترترترترترش بیدار شدم توی تخت‌ام و احساس کردم خیلی خوب نخوابیده‌ام.

...

تفاوت بزرگی هست میان مان. گذشته ی او اینجاست و گذشته ی من، ایران. آدم هایی را که دوست داشته هنوز می شود توی همین شهر پیدا کنم. همین بیخ گوش. آدمی را که من دوست داشتم، او نمی تواند پیدا کند.

برای همین است که او اینجا برای خودش زندگی ای دارد. خاطرات و حالا تمام تعلقات اش توی این شهر است. من تازه تازه دارم جاهای جدید را یاد می گیرم. من هنوز توی ولی عصر راه می روم، هنوز دور میدان ونک زیر لب آواز می خوانم و چشم ام همیشه به مجسمه ی فردوسی خیره می ماند.

برای این چیزهاست که وقتی راه می رویم، او با آدم های زیادی سلام و احوال پرسی می کند. برای همین است که نمی دانم گذشته اش با همان آدم ها چی بوده. در حالی که من پاک پاک است قصه ام. برای همین است شاید که گاهی وقتی راه می رویم احساس امنیت ندارم.

تفاوت بزرگی است میان مان. که اردی بهشتی بودن هر دومان، رفتارهای آشنای او، حرف های مشترک زیادمان، خندیدن هامان، همه چیز را آسان نمی کند.

قصه این جاست شاید که وقتی آدمی یک بار بی اعتماد شد، دیگر به این راحتی ها اعتماد نمی کند. حالا هر چند قصه، آن اول هاش شیرین و خوب و خالی از روزمرگی باشد.

زمسون

لعنتی خیلی سرد است. کافی است قطار دیر بیاید و بی عقلی کرده باشی و کلاه و شال گردن را جا گذاشته باشی. طوری توی تک تک سلول هات رسوخ می کند که به چیزی جز نور چراغ های یک قطار آن هم از راه دور، فکر نمی کنی.

سوار هم که می شوی تا چند دقیقه هنوز عضلات ات دارند منبسط می شوند. بس که خودت را به خودت فشار داده ای و جمع کرده ای خودت را میان دست ها.

زمستان، اینجا خیلی زودتر می آید. زمستان، فصل دوست داشتنی من است. اما گمانم بد تا می کند با عاشق هاش.

معشوق بد...

من هنوز خواب مي بينم كه اين خودش غنيمته...

نگفته بودم كه چه دردي داشت بي خداحافظي رفتن. نگفته بودم كه چه نوميدانه به جاي آن زخم كهنه نگاه مي كردم اما باز بود. نگفته بودم كه دوست داشتن و تاب آوردن اش چه روز و شب هايي را از زندگاني ام گرفته و باز پس نداده. نگفته بودم كه با اين همه فاصله هنوز خواب مي بينم جوري كه از بيداري مي ترسم. نگفته بودم كه عشق چه تلخ بوده برام.

نگفته بودم و حالا هم نمي گويم.

عمری دگر بباید

شب‌،درست قبل از این‌که چشم‌ها را ببندم، یک لحظه مامان را خواستم. دلم مامان را خواست. و درست توی آن لحظه‌ی کوتاه، مثل آن وقتی که با تپش قلب از یک خواب خوب برای همیشه بیدار می‌شوی، نفس‌ام بند آمد. که این خواب است و واقعیت یعنی مامان، فرسنگ‌ها از تو دور است.

حالا نه که بخواهم مرثیه سر بدهم. اما خب، دلم تنگ شده. تنگ و کوچک شبیه این باریکه امیدی که به زور دارد خودش را می‌چپاند توی زندگی همه‌مان و قرار نیست برای یک بار هم شده، به ثبات بنشیند سر جاش و دل‌مان معنای قرص شدن را بفهمد.

Shhh

When you are very slowly and imperceptibly moving on     

Just the thing he needed to get his brain thinking at the end of the day

همان اول که می‌نشینم جلوش و شروع می‌کنم حرف زدن، همین که می‌گویم فکر می‌کنم که فشار ماکزیموم درست توی لحظه‌ی برخورد قطره‌ی مذاب با سطح نمی‌تواند کم‌تر از فشار واتر هامر باشد، چشم‌ام می‌افتد به‌اش که دارد سرتاپام را نگاه می‌کند. خیلی دقیق، با اخم، جوری که انگار ایرادی توی لباس پوشیدن‌ام هست. می‌خندم. می‌فهمم دنبال چی بوده. می‌گویم:" بنفش ندارم امروز توی لباس‌هام." خیلی جدی می‌پرسد که چرا. به پالتوی آجری محبوب‌ام نگاه می‌کنم و خیلی غمگین می‌گویم:"بنفش دیگر رنگ شانس بیار من نیست." بلند می‌گوید:" خدای من! چرا؟! یعنی به همین راحتی رهاش کردی؟" می‌زنم زیر خنده که:"نه! مگر می‌شود؟ شوخی کردم." دوباره بهم نگاه می‌کند. به چکمه‌های قهوه‌ای، شلوار سیاه و پالتوی آجری‌ام. می‌گوید:"غیرقابل پیش‌بینی‌ هستی. دوست دارم." لبخند می‌زنم که به‌تر است برگردیم سراغ کار و بار و تحقیق!

همین‌طور که حرف می‌زنم، می‌رود توی فکر. یک جاهایی با هم فکر می‌کنیم. هر دو خم می‌شویم به جلو روی صندلی‌های اتاق‌اش و خیره می‌شویم به زمین زیر پاها، توی سکوت جمعه شب دانشکده که انگار تنها آدم‌های توی ساختمان ماهاییم. با شیطنت کودک درون‌اش می‌گوید:"اوم‌م‌...چیزهایی که گفتی خیلی جالب است. بگذار...یک دقیقه صبر کن...هان! فهمیدم!" با هیجان بلند می‌شود. می‌ترسم. بعد خنده‌ام می‌گیرم. تلاش می‌کنم تا ممکن است، خنده‌ام را قورت بدهم. اما درست قبل‌اش برمی گردد و بهم نگاه می‌کند. و درست پیش از آن‌که بچرخد و روی تخته چیزی بنویسد، لب‌ها را جمع می‌کند، اخم می‌کند و انگار که بخواهد خیلی جدی بهم اخم کند، با چشم‌های خندان بهم نگاه می‌کند که باعث می‌شود پقی بزنم زیر خنده.

بعد از آن دیگر مشکل است که بدانم کی و کجا باید جلوش بخندم یا جدی باشم. تشخیص مرز میان جدی و شوخی وقت بودن باهاش، یکی از سخت‌ترین کارهای عالم است. بس که از آن حالت کلیشه‌ای عصا قورت‌داده‌ی یک استاد دور است و طوری باهات رفتار می‌کند که انگار تو هم درست، هم‌سطح او هستی. آدمی هستی با دانش و تجربه‌ی خودش.

ساعت نزدیک هفت و نیم شده. من دارم کم‌کم نگران قرار شام‌ام می‌شوم. دوست دارم به‌اش بگویم که اگر می‌خواهد بگذاریم برای یک روز دیگر اما به خودم هم خوش می‌گذرد. شاید احمقانه باشد در نظر خیلی‌ها. هیچ‌کس این‌جا جمعه‌ شب‌اش را با درس و ماندن توی دانشگاه عوض نمی‌کند. من اما انگار آمده‌ام خوش‌گذرانی. مشغول حرف زدن‌ایم که دوست‌دختر چینی‌اش می‌آید توی چارچوب در می‌ایستد و مثل تمام هم‌نژادهای خودش، شبیه دخترهای دبیرستانی، به خودش پیج و تابی می‌دهد و طوری نگاه‌اش می‌کند که حالا دیگر وقت کار نیست. وقت خوش‌گذرانی با اوست. نه این دخترک با پالتوی نارنجی. دوست او اما تازه دارد یک چیزهایی کشف می‌کند. به دختر چینی می‌گوید که ما درست میان بحث هستیم و دختر می‌گوید که می‌رود دست‌شویی. من خیره می‌شوم به تخته. به شکل‌هایی که کشیده. بعد می‌گویم شاید به نظر احمقانه بیاید. اما ممکن است چیزهایی را که چند دقیقه قبل گفته، دوباره تکرار کند؟ می‌گوید که حتمن. دوباره شروع می‌کند و همین‌طور که حرف می‌زند، کم‌کم خیلی آرام توی سکوت اتاق می‌رسیم به یک نقطه‌ی تازه. جایی که ناگهان، نکته‌ای را که فراموش کرده بودیم، پیدا می‌کنیم. انگار که ذهن هر دومان نیاز داشته به یک بار مرور همه چیز از ابتدا. خیلی خوش‌حال است. مثل پسربچه‌ای که خیره نگاه می‌کند به یک ماشین اسباب‌بازی و به وجد می‌آید. می‌گوید:"باورم نمی‌شود. چه‌طور فکر این‌جا را نکرده بودیم؟ چه‌طور شد که گفتی تکرار کنم؟" می‌خندم. می‌گوید:" لیلی، تو خیلی بهم کمک کردی. یادم بیانداز برای این ترم، تقاضا بدهم، مبلغی بهت حقوق بدهند." بلند می‌شوم. معذب‌ام. ازش تشکر می‌کنم. همین‌طور که دکمه‌های پالتوئه را می‌بندم و نگران دوست‌دخترش هستم، می‌گویم:" خب من دیگر بروم." می‌گوید:"نوشتن چه‌طور است؟" می‌گویم:" وقت زیادی ندارم براش." می‌گوید:"اوه! من نمی‌خواستم به خاطر من از داستان‌هات جدا بمانی." لبخند می‌زنم که یعنی شیطنت نکن دیگر! می‌گویم:" نه. کسی نتوانسته تا حالا مرا از نوشتن دور کند. دوباره سر فرصت، برمی‌گردم به‌اش." می‌خواهم بروم که باز شروع می‌کند به حرف زدن. صدای پاشنه‌ی کفش‌های دوست‌دخترش می‌آید که بیرون اتاق قدم می‌زند. می‌پرسد که این ترم چه‌طور بوده؟ می‌گویم که خوب نبوده. می‌پرسد که چرا. می‌گویم خسته کننده است. می‌گوید که کلاس همیشه باید خسته کننده باشد. که او هم از کلاس و مدرسه بیزار بوده. کلاه را می‌گذارم سرم. می‌گویم:"پس چه‌طور رفته‌ای ام.آی.تی و دکترا گرفتی و نابغه ماندی؟" می‌خندد. می‌گوید که همه‌اش برمی‌گردد به دوره‌ی لیسانس‌اش. علاقه‌ها همان‌وقت بود و بعدش تک و تنها مانده میان یک کوه کار و درس و تحقیق و سمینار و آزمایش.

یک جورهایی دلم براش می‌سوزد. خنده‌دار است. دلم برای اندروی استاد، دکترا از ام.آی.تی و پست‌دکترا از هاروارد می‌سوزد. دوست دارم بهش بگویم درست می‌شود. من هستم. دیگر تنهایی فکر نمی‌کنی. اما خب، دوست‌دخترش آن بیرون است و من غلط بکنم اگر بخواهم با مردی که زنی توی زندگی‌اش هست، کاری داشته باشم!

شب که برمی‌گردیم از شام، می‌بینم برام ای‌میل زده که:

لیلی ازت خیلی ممنونم. دیدار امروز همان چیزی بود که قرار بود درست در انتهای روز، ذهن‌ام را به کار بیاندازد. به‌ترین اطلاعاتی که در طول هفته نیاز داشتم را امروز بهم دادی. باز هم ممنون.

من؟

از دور قربان صدقه‌اش رفتم. کار دیگری مگر می‌شد کرد؟

:)

تند و پراکنده از آخرین دقایق یک سه‌شنبه‌ی سرد برفی

یکم: نیویورک و دیگر هیچ...

دوم: روز خوبی نبود. گاهی خیال می‌کنم به همان اندازه که سیزیف توی بالا بردن سنگ از کوه موفق بود، من هم توی مهندس بودن کام‌روا هستم. گاهی خیال می‌کنم دیگر آن زمان بازنمی‌گردد که توی یک مجموعه از چیزها عالی بودم. متوسط...متوسط همان چیزی است که من هستم.

سوم:آدمی که این همه از تو دور است، حکم کبریت بی‌خطر را دارد. پس نترس ازش و دوری نکن.باش!

چهارم: من خیالات‌ام را دوست دارم. شاید آدم خیال‌بافی باشم. شاید آدم‌های خیال‌باف برای این جامعه‌ی مدام در حال پیش‌رفت، آدم‌های مناسبی نباشند. اما من حتا توی چهره‌ی استادم، توی لباس پوشیدن و حرف زدن و نگاه‌کردن‌اش آدم دیگری می‌بینم جز موجود نابغه‌ای که ام.آی.تی درس خوانده و همه‌ی زندگی‌اش کار تحقیقاتی کرده. من حتا توی نگاه آدمی که هیچ ارتباطی باهاش ندارم، آدم دیگری می‌بینم که جز آن است که همه حتا دوست‌هاش می‌بینند. چون دوست دارم خیالات‌ام را بزرگ و بزرگ‌تر کنم وقتی با چیزی مثل واقعیت رو‌به‌رو هستم.

پنجم:هستی حالا توی اتاق من نشسته. هر دو مقاله می‌خوانیم. رفته‌ام به سیزده یا چهارده سال پیش. او دبیرستانی و من کوچک‌تر. توی اتاق‌اش درس می‌خواندیم و دنیا خیلی کوچک‌تر از آن بود که حالا هست.

ششم:مدت زیادی گذشته از آن زمانی که از کوچک بودن دنیا تعجب می‌کردم. حالا به اسم‌های آشنا، مکان‌های تصادفی زندگی‌ام با آدم‌های دیگر فکر می‌کنم و بعد می‌گذرم ازشان. شاید چون اسم‌های آشنا دردناک‌اند و دوست دارم خاطره‌های گذشته را، حتا آن‌ها را که خوب بود، قربانی فراموشی کنم که خاطرات تلخ، دوباره رنگ نگیرند. بی‌رحمی است. اما بی‌رحمی هم هنر است. برای من بی‌هنر، کم نیست فراموشی چند اسم.

هفتم: آدم‌ها زیادند. دلم چهار تا آدم هم‌دل یک‌رنگ می‌خواهد مثل فرید، الناز، هدی، گلرنگ و نیما. ساعت‌ها بشود باهاشان وقت گذراند و سیر نشد. نیاز به کلمه نداشت و سبک شد حتا. باید بگردم هنوز. آدم به این راحتی‌ها گنج پیدا نمی‌کند.

وهم

هیتر خانه ی هستی صدای عجیبی دارد. انگار مردی دراز کشیده همین نزدیکی و توی خواب، آرام آرام نفس می کشد. صدایی شبیه صدای دریا، همان صدایی که توی فیلم بیوتیفول بود. دریا و موج های آرام که نرسیده به ساحل شروع به پخش شدن می کنند.

دراز کشیده ام روی شن، موهام خیس است. پای چپ طبق معمول درد می کند. صورتم را می چرخانم روی خیسی موها. بوی خوبی می دهد.گوش می دهم. صدای نفس هاش نزدیک تر می شود. بی حرکت می مانم.

به فارسیِ تو، می گویم سلام.

می خواهم به فارسی ٍ خودت، برام از روزت بگویی. از خیابان ها و کوچه هایی که در طول روز ازشان گذشته ای. از آدم هایی که باهاشان حرف زدی و با تو حرف زدند.

دوست دارم به فارسی ِ خودت، برام از خستگی هات بگویی. جوری که انگار نشود برای کسی دیگر بگویی. جوری که خیال کنی تمام سختی ها و ناممکن های زندگی با گفتن این حرف ها تمام می شود. 

می خواهم به فارسی ِ خودت برام از چیزهایی که خوردی بگویی. از چای و شیرینی ها و لیوان های آب حتا. از تمام چیزهای بی اهمیت و کوچک جهان ات. 

دوست دارم به فارسی ِ خودت بهم بگویی که روزم را چه طور گذارنده ام.

من؟

من به فارسی ِ تو بگویم که روز خوبی داشته ام. از صبح رفته ام دانشگاه و با دوست هام حرف زده ام و مسیری طولانی را پیاده رفته ام و بستنی خورده ام و ساندویچ سینه ی مرغ و شب هم چای. کتاب خوانده ام توی قطار و توی فیس بوک چرخیده ام و بعد رفته ام عکاسی از درخت های پاییزی خیابان بلاویستا. از کنار خانه های یهودی گذشته ام و خیال کردم که اگر تو بودی چه قدر از این ها خوشت می آمد.

از تمام چیزهایی که به ظاهر احمقانه اند و توی هیچ مکالمه ی عاشقانه ای میان کلیشه ها نمی شود پیداش کرد، بگویم.

دوست دارم به فارسی ِ تو حرف بزنیم. از همه ی این چیزها و حتا چیزهای پیش پا افتاده. از قیمت دلار بگیر تا تحریم و انتخابات تا ناامیدی تا آخرین ترانه ی شاهین نجفی تا آخرین مجموعه داستانی که چاپ شده. 

بعد به فارسی بگویم شب به خیر. تو بگویی صبح به خیر. تو بخوابی. و من شاید میز صبحانه را جمع کنم.

میعاد

پارک واشنگتن اسکوئر - نیویورک - آذر ۱۳۹۱