همان اول که مینشینم جلوش و شروع میکنم حرف زدن، همین که میگویم فکر میکنم که فشار ماکزیموم درست توی لحظهی برخورد قطرهی مذاب با سطح نمیتواند کمتر از فشار واتر هامر باشد، چشمام میافتد بهاش که دارد سرتاپام را نگاه میکند. خیلی دقیق، با اخم، جوری که انگار ایرادی توی لباس پوشیدنام هست. میخندم. میفهمم دنبال چی بوده. میگویم:" بنفش ندارم امروز توی لباسهام." خیلی جدی میپرسد که چرا. به پالتوی آجری محبوبام نگاه میکنم و خیلی غمگین میگویم:"بنفش دیگر رنگ شانس بیار من نیست." بلند میگوید:" خدای من! چرا؟! یعنی به همین راحتی رهاش کردی؟" میزنم زیر خنده که:"نه! مگر میشود؟ شوخی کردم." دوباره بهم نگاه میکند. به چکمههای قهوهای، شلوار سیاه و پالتوی آجریام. میگوید:"غیرقابل پیشبینی هستی. دوست دارم." لبخند میزنم که بهتر است برگردیم سراغ کار و بار و تحقیق!
همینطور که حرف میزنم، میرود توی فکر. یک جاهایی با هم فکر میکنیم. هر دو خم میشویم به جلو روی صندلیهای اتاقاش و خیره میشویم به زمین زیر پاها، توی سکوت جمعه شب دانشکده که انگار تنها آدمهای توی ساختمان ماهاییم. با شیطنت کودک دروناش میگوید:"اومم...چیزهایی که گفتی خیلی جالب است. بگذار...یک دقیقه صبر کن...هان! فهمیدم!" با هیجان بلند میشود. میترسم. بعد خندهام میگیرم. تلاش میکنم تا ممکن است، خندهام را قورت بدهم. اما درست قبلاش برمی گردد و بهم نگاه میکند. و درست پیش از آنکه بچرخد و روی تخته چیزی بنویسد، لبها را جمع میکند، اخم میکند و انگار که بخواهد خیلی جدی بهم اخم کند، با چشمهای خندان بهم نگاه میکند که باعث میشود پقی بزنم زیر خنده.
بعد از آن دیگر مشکل است که بدانم کی و کجا باید جلوش بخندم یا جدی باشم. تشخیص مرز میان جدی و شوخی وقت بودن باهاش، یکی از سختترین کارهای عالم است. بس که از آن حالت کلیشهای عصا قورتدادهی یک استاد دور است و طوری باهات رفتار میکند که انگار تو هم درست، همسطح او هستی. آدمی هستی با دانش و تجربهی خودش.
ساعت نزدیک هفت و نیم شده. من دارم کمکم نگران قرار شامام میشوم. دوست دارم بهاش بگویم که اگر میخواهد بگذاریم برای یک روز دیگر اما به خودم هم خوش میگذرد. شاید احمقانه باشد در نظر خیلیها. هیچکس اینجا جمعه شباش را با درس و ماندن توی دانشگاه عوض نمیکند. من اما انگار آمدهام خوشگذرانی. مشغول حرف زدنایم که دوستدختر چینیاش میآید توی چارچوب در میایستد و مثل تمام همنژادهای خودش، شبیه دخترهای دبیرستانی، به خودش پیج و تابی میدهد و طوری نگاهاش میکند که حالا دیگر وقت کار نیست. وقت خوشگذرانی با اوست. نه این دخترک با پالتوی نارنجی. دوست او اما تازه دارد یک چیزهایی کشف میکند. به دختر چینی میگوید که ما درست میان بحث هستیم و دختر میگوید که میرود دستشویی. من خیره میشوم به تخته. به شکلهایی که کشیده. بعد میگویم شاید به نظر احمقانه بیاید. اما ممکن است چیزهایی را که چند دقیقه قبل گفته، دوباره تکرار کند؟ میگوید که حتمن. دوباره شروع میکند و همینطور که حرف میزند، کمکم خیلی آرام توی سکوت اتاق میرسیم به یک نقطهی تازه. جایی که ناگهان، نکتهای را که فراموش کرده بودیم، پیدا میکنیم. انگار که ذهن هر دومان نیاز داشته به یک بار مرور همه چیز از ابتدا. خیلی خوشحال است. مثل پسربچهای که خیره نگاه میکند به یک ماشین اسباببازی و به وجد میآید. میگوید:"باورم نمیشود. چهطور فکر اینجا را نکرده بودیم؟ چهطور شد که گفتی تکرار کنم؟" میخندم. میگوید:" لیلی، تو خیلی بهم کمک کردی. یادم بیانداز برای این ترم، تقاضا بدهم، مبلغی بهت حقوق بدهند." بلند میشوم. معذبام. ازش تشکر میکنم. همینطور که دکمههای پالتوئه را میبندم و نگران دوستدخترش هستم، میگویم:" خب من دیگر بروم." میگوید:"نوشتن چهطور است؟" میگویم:" وقت زیادی ندارم براش." میگوید:"اوه! من نمیخواستم به خاطر من از داستانهات جدا بمانی." لبخند میزنم که یعنی شیطنت نکن دیگر! میگویم:" نه. کسی نتوانسته تا حالا مرا از نوشتن دور کند. دوباره سر فرصت، برمیگردم بهاش." میخواهم بروم که باز شروع میکند به حرف زدن. صدای پاشنهی کفشهای دوستدخترش میآید که بیرون اتاق قدم میزند. میپرسد که این ترم چهطور بوده؟ میگویم که خوب نبوده. میپرسد که چرا. میگویم خسته کننده است. میگوید که کلاس همیشه باید خسته کننده باشد. که او هم از کلاس و مدرسه بیزار بوده. کلاه را میگذارم سرم. میگویم:"پس چهطور رفتهای ام.آی.تی و دکترا گرفتی و نابغه ماندی؟" میخندد. میگوید که همهاش برمیگردد به دورهی لیسانساش. علاقهها همانوقت بود و بعدش تک و تنها مانده میان یک کوه کار و درس و تحقیق و سمینار و آزمایش.
یک جورهایی دلم براش میسوزد. خندهدار است. دلم برای اندروی استاد، دکترا از ام.آی.تی و پستدکترا از هاروارد میسوزد. دوست دارم بهش بگویم درست میشود. من هستم. دیگر تنهایی فکر نمیکنی. اما خب، دوستدخترش آن بیرون است و من غلط بکنم اگر بخواهم با مردی که زنی توی زندگیاش هست، کاری داشته باشم!
شب که برمیگردیم از شام، میبینم برام ایمیل زده که:
لیلی ازت خیلی ممنونم. دیدار امروز همان چیزی بود که قرار بود درست در انتهای روز، ذهنام را به کار بیاندازد. بهترین اطلاعاتی که در طول هفته نیاز داشتم را امروز بهم دادی. باز هم ممنون.
من؟
از دور قربان صدقهاش رفتم. کار دیگری مگر میشد کرد؟
:)