Tiny Furniture

جدای این که خانم دانهم علاوه بر نویسندگی و کارگردانی "تاینی فرنیچر" خودش نیز نقش اصلی یعنی همان اورا را بازی می کند و مادر و خواهر اورا در واقع همان مادر و خواهر واقعی خانم دانهم هستند، چیزی که تاینی فرنیچر را برای من دوست داشتنی می کند، باورپذیر بودن وضعیت اورا و قابلیت تعمیم آن به تمام آدم های توی آن سن و سال و موقعیت است.
اورا در "تاینی فرنیچر" به ظاهر در وضعیت قابل قبول فارغ التحصیلی از کالج است. چیزی که برای بسیاری از مردم آمریکا، با تحسین و غرور همراه می شود. اما اورا به تازگی با دوست پسرش به هم زده. می خواهد ویدیو بسازد. می خواهد با یکی از دو پسری که حالا توی نیویورک نزدیک اش هستند، رابطه برقرار کند. اما هیچ کدام این ها ممکن نمی شود. می خواهد با خواهر و مادرش زندگی کند، اما در واقع با آنها هم مساله دارد. چرا که اورا در واقع نمی داند کیست و چه می خواهد از زندگی اش. می خواهد با چه جور آدمی وقت بگذراند. دوست صمیمی اش چه کسی باشد. و چه طور می تواند نقش فرزند خوب را بازی کند. مساله ای که خیلی از ما در ایران تجربه می کنیم. تناقض میان آن چه می خواهیم و آن چه به دست می آوریم. آن چه به آن عشق می ورزیم و در واقع باهاش زندگی می کنیم. نمی دانیم در قبال والدین خود دقیقن باید چه طور رفتار کنیم. یک جاهایی حق را به آنها می دهیم و یک جاهایی به هیچ وجه نمی توانیم درک شان کنیم.
اورا در مرحله ی کشف خود است. گمان ام مهم ترین مساله اش فارغ از دنیای اطراف اش، با خودش است. او برای خودش بیگانه است. نه زیبا به آن شکل هالیوودی است، نه تراشیده و خوش هیکل و قلمی به شکل مدل های شبکه های فشن. با یک تی شرت توی خانه ی مادر هنرمندش چرخ می زند. جلوی کمدهای سفید سرتاسری یک وجه خانه می ایستد و گیج نگاهشان می کند. دست به آزمون و خطا می زند. با دو پسر ارتباط برقرار می کند. اما با یکی شان می تواند تنها رابطه ی جسمی را به جایی برساند که خیلی ها می خواهند. آن هم به شکلی کاملن نامتعارف. در یک رستوران کار می گیرد، اما کارش به هیچ وجه آن چیزی نیست که می خواهد. می آید بیرون و دوباره می شود آدمی که گیج و سرگردان است. دفتر خاطرات مادرش را که مال بیست سال پیش است می خواند و خودش را با او قیاس می کند.خودش را در برابر مادرش که موفق است و خواهرش که به تازگی در دبیرستان، یکی از جایزه های مهم آمریکا را در شعر برده است، ناموفق می بیند و این ناباوری در خود باعث می شود دیگران نیز باورش نکنند.
تاینی فرنیچر حکایت خیلی از ماهاست. سرگشتگی و تعلیق. جنگ برای رسیدن به چیزی که توی خیال مان داشتیم و حالا فرسنگ ها از ما دور است.







همین طورهاست که مدام باید نوشت، قمار است این کار، برد هم ندارد، ولی چارهای هم جز همین چیدن و باز چیدن نیست