Tiny Furniture


جدای این که خانم دانهم علاوه بر نویسندگی و کارگردانی "تاینی فرنیچر" خودش نیز نقش اصلی یعنی همان اورا را بازی می کند و مادر و خواهر اورا در واقع همان مادر و خواهر واقعی خانم دانهم هستند، چیزی که تاینی فرنیچر را برای من دوست داشتنی می کند، باورپذیر بودن وضعیت اورا و قابلیت تعمیم آن به تمام آدم های توی آن سن و سال و موقعیت است.
اورا در "تاینی فرنیچر" به ظاهر در وضعیت قابل قبول فارغ التحصیلی از کالج است. چیزی که برای بسیاری از مردم آمریکا، با تحسین و غرور همراه می شود. اما اورا به تازگی با دوست پسرش به هم زده. می خواهد ویدیو بسازد. می خواهد با یکی از دو پسری که حالا توی نیویورک نزدیک اش هستند، رابطه برقرار کند. اما هیچ کدام این ها ممکن نمی شود. می خواهد با خواهر و مادرش زندگی کند، اما در واقع با آنها هم مساله دارد. چرا که اورا در واقع نمی داند کیست و چه می خواهد از زندگی اش. می خواهد با چه جور آدمی وقت بگذراند. دوست صمیمی اش چه کسی باشد. و چه طور می تواند نقش فرزند خوب را بازی کند. مساله ای که خیلی از ما در ایران تجربه می کنیم. تناقض میان آن چه می خواهیم و آن چه به دست می آوریم. آن چه به آن عشق می ورزیم و در واقع باهاش زندگی می کنیم.  نمی دانیم در قبال والدین خود دقیقن باید چه طور رفتار کنیم. یک جاهایی حق را به آنها می دهیم و یک جاهایی به هیچ وجه نمی توانیم درک شان کنیم.
اورا در مرحله ی کشف خود است. گمان ام مهم ترین مساله اش فارغ از دنیای اطراف اش، با خودش است. او برای خودش بیگانه است. نه زیبا به آن شکل هالیوودی است، نه تراشیده و خوش هیکل و قلمی به شکل مدل های شبکه های فشن. با یک تی شرت توی خانه ی مادر هنرمندش چرخ می زند. جلوی کمدهای سفید سرتاسری یک وجه خانه می ایستد و گیج نگاهشان می کند. دست به آزمون و خطا می زند. با دو پسر ارتباط برقرار می کند. اما با یکی شان می تواند تنها رابطه ی جسمی را به جایی برساند که خیلی ها می خواهند. آن هم به شکلی کاملن نامتعارف. در یک رستوران کار می گیرد، اما کارش به هیچ وجه آن چیزی نیست که می خواهد. می آید بیرون و دوباره می شود آدمی که گیج و سرگردان است. دفتر خاطرات مادرش را که مال بیست سال پیش است می خواند و خودش را با او قیاس می کند.خودش را در برابر مادرش که موفق است و خواهرش که به تازگی در دبیرستان، یکی از جایزه های مهم آمریکا را در شعر  برده است، ناموفق می بیند و این ناباوری در خود باعث می شود دیگران نیز باورش نکنند.


تاینی فرنیچر حکایت خیلی از ماهاست. سرگشتگی و تعلیق. جنگ برای رسیدن به چیزی که توی خیال مان داشتیم و حالا فرسنگ ها از ما دور است.

27

 

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می‌رسد، چه چاره کنم؟
سخن درست بگویم نمی‌توانم دید
که می خورند حریفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنید
گر از میانه بزم طرب کناره کنم
ز روی دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکده‌ام، لیک وقت مستی بین
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نیست ره و رسم لقمه پرهیزی
چرا ملامت رند شراب‌خواره کنم؟
به تخت گل بنشانم بتی چو سلطانی
ز سنبل و سمنش ساز طوق و یاره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و نی رازش آشکاره کنم

اعتمادي كه اشتباهي نبود


قرار شده بود راجع به اين حرف بزنيم كه چه‌طوري يك وقت‌هايي توي زندگاني اشتباه‌ايم و خودمان نمي‌دانيم. من اما نرفتم. يعني تا لحظه‌ي آخر مي‌دانستم كه مي‌روم. اما بعد تصور كردم كه دنيل جلوم بايستد و بگويد: گيو مي ان اگزمپل ليلي. يو نو، ديتيلز. آي وانت ديتيلز....
آخ...آن وقت چه بايد مي‌گفتم؟ از كجا شروع مي‌كردم؟ از آدم‌هاي اشتباهي‌ام، از رابطه‌هاي اشتباهي‌ام، از كارهاي اشتباهي‌ام، از انتخاب‌هاي اشتباهي‌ام، از حرف‌هاي اشتباهي‌ام، سكوت و صبر اشتباهي‌ام، ترس اشتباهي‌ام؟ با لحن شاملوي بزرگ، كدام‌شان؟ كدام، بگوييد!
بعد گفتم كه لزومي ندارد براي چند تا غريبه از اين همه اشتباه مثال بياورم. مي‌شود نروم جايي و آخر هفته را تنها بگذارم توي خانه. كه ماندم. خوب هم بود. پسري با دوچرخه را نديده بودم. چه اشتباهي! هاه! ديدي؟! باز هم اشتباه! كه چه‌قدر من يك جاهاي اين فيلم لعنتي را دوست داشتم، خلاف يك بخش‌هايي‌اش كه به گمان‌ام اضافي بود و مي‌شد حذف شود. مثل همين پنجاه صفحه‌ي اول سانست پارك كه گمان‌ام اضافي‌است. مي‌شد خيلي زودتر من خواننده‌ي بي‌صبر را ببرد توي داستان‌اش تا اين‌كه بعد از اين همه تفصيل كه جذاب هم نيست، وقت مرا بگيرد.
كجا بودم؟ هان. پسري با دوچرخه. مدام به اين فكر مي‌كردم كه چه‌طور سينماي ما نمي‌تواند مثل اين فيلم را داشته باشد؟ يا لااقل به حد كافي داشته باشد؟چرا ما اين همه هنوز عقب‌ايم؟ فيلمي كه نه نياز به گذشتن از خط قرمز دارد و نه حرف‌هاي قلنبه و موسيقي متن آن‌چناني و بازي‌هاي پرحس اغراق‌‌شده‌. فيلمي كه خودش روايت‌گر خودش است. لزومي ندارد تفسير بشود. يا حوصله سر ببرد مثل اين "ماليخوليا"ي جناب فون‌تريه. چه‌ تحملي داشتم من براي آن فيلم و آن هفت دقيقه‌ي اول‌اش با آن تصاوير اسلوموشن. كه گمان‌ام تنها موسيقي‌اش بود كه نگه‌ام داشت و آن خانم جوان هنرپيشه‌اش كه هميشه اسم‌اش يادم مي‌رود. چي بود؟ هان! كيرستن دانست؟! همين بود؟
خلاصه اين‌كه شقيل ( به فرانسه گفتم كه خيلي دوست‌اش دارم) تنهاي تنهاست. مادري كه هيچ حرفي حتا ازش نيست. پدري آدم‌آهني طور كه خيلي راحت به بچه‌اش مي‌گويد ما يكي را بي‌خيال شو. آدم‌هايي كه مدام در حال بازداشتن او هستند از دويدن، از پيدا كردن، دنبال كردن نشانه‌ها. مدام مي‌خواهند سرعت اين بچه را كم كنند. و اين بچه هم چه خوب مي‌دود. چه خوب در مي‌رود و كم نمي‌آورد. مي‌ماند آن سمت ماجرا، سامانتا كه ميان دوست‌پسرش و پسربچه‌ي غريبه‌اي كه حتا مي‌شود گفت به شكلي توجيه‌ناپذير وارد زندگي‌اش مي‌شود، دومي را انتخاب مي‌كند. انگار نه انگار كه اين بچه مي‌تواند با خودش خيلي بيشتر از يك دوچرخه بياورد. دردسر و خطر و سرگشتگي و تعهد.
گمان‌ام اشتباه همه‌ي ماها توي زندگاني اعتماد است. كه به هم به وقت‌اش اعتماد نداريم. يا وقتي اعتماد مي‌كنيم كه ديگر دير شده است. يعني آدم مقابل ما ديگر قابل اعتماد نيست. اعتمادي كه سامانتا به شقيل دارد، به داشتن‌اش توي زندگي‌اش، از آن دسته اعتمادهاي به وقت است. چرا كه در غير اين صورت، شقيل تنها مي‌ماند. مي‌رفت گوشه‌ي زندان بزرگ مي‌شد. سامانتا همان وقتي كه پسرك نياز به كسي داشت، كنارش بود. حالا دليل‌اش را بايد رفت از خودش پرسيد. هزار تا چيز مي‌تواند باشد. چه فرقي مي‌كند؟

 

گاهی...

گاهي بايد بگذاري آدم‌هاي بيرون نگاه‌ات كنند و بگويند چه فرقي كرده‌اي. آدم‌‌هايي كه بهشان اعتماد داري. به شعورشان، به نگاه‌شان و توجه‌شان. آن وقت اتفاق‌ جالبي مي‌افتد. مثلن خودت فكر مي‌كردي لاغر شده‌اي و يكي بهت مي‌گويد كه نه بابا، فربه شدي دختر جان. فكر مي‌كردي خودت از داستان‌ات خيلي جدايي و يكي بهت مي‌گويد همه‌اش شخصيت اصلي داستان‌ات را شكل خودت مي‌ديده. قدبلند، با موهاي بلند و فيلان. يك وقت‌هايي هم فكر مي‌كني چه‌قدر گه زده‌اي به زندگي‌ات، به روح‌ات، روان‌ات، بعد يكي توي سراشيبي كوه بهت مي‌گويد كه تو خيلي نسبت به پارسال فرق كرده‌اي. روحيه‌ات خيلي بهتر شده. رفتارت توي جمع خيلي فرق كرده.
آن‌وقت... اوم... دو تا احتمال هست. يا آدم‌هاي اطراف‌ات تو را خوب نمي‌بينند، تو را خوب نمي‌شوند، تو را خوب لمس نمي‌كنند. و يا اين تو هستي كه هنوز قضاوت‌هات سخت‌گيرانه، ديكتاتورمآبانه و شكنجه‌گر است درباره‌ي خودت.
حالا اين‌كه آدم‌ها، تمام آدم‌هايي كه بهشان اعتماد داري چه‌قدر مي‌توانند اشتباه كنند و اين‌كه تو چه قدر مي‌تواني اشتباه باشي سوال خوبي مي‌شود براي خودش.

پ.ن:
آهنگ تيتراژ سريال سيلاس را كه قديم‌ها از گودر دانلود كرده بودم، گذاشته‌ام. فلوت‌اش حال‌ام را يك جوري مي‌كند. بچه مي‌شوم و دوباره زندگي همان‌طوري مي‌شود كه مي‌خواستم. همان‌طوري كه توي خيال و خواب مي‌شد ساخت‌اش و هر كسي سر جاي خودش بود. بغض‌ام مي‌شود يكهو.

تو بگو  همان یاغی که تفنگ اش شلیک نمی کند


مثل آن اسبی که دارد توی دشت برای خودش می رود. رهای رها. یال هاش توی باد تکان می خورد و چیزی جلودارش نیست. هر چه هست، باد است و دشت و یک عالم راه سبز و پیچ در پیچ که تا حالا پشت سر گذاشته. باز هم می رود و براش مهم نیست از کنار چی و کی می گذرد.
از صبح نشسته ام اینجا و کار نکرده ام. یکی دو تا نامه جواب دادم و گذاشتم توی پاکت یا فکس کردم. یکی دو تا هم ارباب رجوع بود و یکی دو تا هم تلفن. یکی دو تا از همه ی اینها فقط. بعد نشستم فصل اول و دوم را بازنویسی کردم. هی فکر کردم و بعد دوباره نوشتم. آخرش هم داستان لیزا را گذاشتم جلوم و هنوز دارم می خوانم اش. گوشه موشه هاش براش چیزهای کوچک می نویسم یا شکلک می گذارم. یک جاهایی که اشک ام می آید، سکوت می کنم. خالی خالی می گذارم.
حالا هم همکارهام  دارند اذیتم می کنند. به گل های رز بالای سرم اشاره می کنند که بالای سر مجیدی شبیه تزئینات سفره ی عقد شده. من هم بی خیال و بی اعتنا می گویم که خب از قدیم گفته اند آرزوهات را بگذار جلوی چشم هات تا واقعی شود. دوباره یک چیزی برای لیزا می نویسم و به هیچ جام نیست که بقیه دارند از کندی این نرم افزار نکبت و حجم زیاد کار می نالند. به گمان ام همان است، از عاقل بودن آدم به سنگ بودن می رسد. یا شاید هم یک جورهایی دیگر قید و بندی مرا به این جا وصل نمی کند. دل ام برای این جا می زند. اما نگرانی توش نیست. بیشتر یک جور سرخوشی غریب سازگار شده ای است که بعد از روزها زندگی مسالمت آمیز و طولانی به دست آمده. بچه ها می گویند به خاطر رفتن است. بی انگیزه شده ام. من اما اگر نروم هم همین طوری شده ام دیگر. به مامان گفتم چند روز پیش. من دیگر آن لیلی سابق نمی شوم. لیلی سابق مرد. 
چند تا هندوانه را با هم برداشته ام و تلاش می کنم سوت زنان از خیابان رد شوم. هندوانه ها یکی یکی سر می خورند از دستم و روی زمین چند تکه می شوند، می ترکند، خون کف خیابان را می گیرد. توی جوی خون، آن چند تا هندوانه ای که توی دست هام مانده را سفت می گیرم توی بغل ام و می دوم تا باز بروم جلوتر.
دنیل با آن تی شرت زرد و شلوار جین مشکی اش چیز خوبی شده بود. همین طوری که دست می زد به گوشه ی عینک اش من با لبخند، محو تماشاش بودم. اگر زبان هم نباشد، به خاطر دیدن او هم شده هر روز می روم. خواب آلوده و خیال انگیز می روم. بهش زل می زنم و کیف می کنم. به شوخی هاش بلند بلند می خندم. حتا به شوخی های بی ادبانه از نگاه ما ایرانی ها که دخترهای توی کلاس هم بهش نمی خندند.
داستان لیزا رسیده به یک جای اشک انگیز دوباره. از همان جاها که خودش وقت خواندن اشک اش می آید. نویسنده ی وصل به داستان. داستان وصل به نویسنده. نویسنده در داستان. داستان در نویسنده. خب باشد. همین است دیگر. اصل نوشتن همین است آخر. نیست؟
اسبه تپه ها را پشت سر گذاشته. همین طور توی دشت اش می تازد.عاشق سراشیبی بعد تپه هاست. سرازیر می شود، سقوط می کند توی دهان باد. باد می گیردش توی بغل اش. او خودش را رها تر می کند. سرعت اش بیشتر می شود. دوست دارد بخندد. اما اسب ها نمی خندند که. می خندند؟ خب اگر بخواهند لابد می توانند. این ما آدم ها هستیم که قانون می گذاریم واسه ی همه ی موجودات که می شود یا نمی شود. وگرنه شاید بشود.
اسبه توی سرم است. توی قفسه ی سینه ام. توی انگشت های دست ام. جریان دارد. زیاد می شود. تکثیر می شود. می خرامد. نمی ایستد.

انگار نه انگار که تو هم روزگاری در این خیابان سهمی داشته‌اي...

يك جايي مثل بلوار انزلي داشته باشد آن شهر، يك جايي مثل آن خيابان باريك كنار دريا كه من هيچ‌وقت اسم‌اش را ياد نگرفتم. يك سمت دريا و يك سمت پر از خانه‌هاي قديمي كه هنوز هيچ‌كدام‌شان خراب نشده باشد و برج و بارو روشان نساخته باشند. يك جايي كه چشم ببندي و عطر بهارنارنج برود توي ريه‌هات. حتا توي زمستان. يك جايي كه موهات توي بادش تكان بخورد و يكي زير لب از پشت سرت بخواند:" زلف و بر باآد مده تا ندهي بر بااا دم" و تو لبخند بزني.
يك جايي كه هر وقت سر بچرخاني آشنا ببيني.
آن آقاهه كه هر روز مي‌آيد سطل آشغال‌هاي اتاق را خالي مي‌كند و بدون استثنا فقط به تو مي‌گويد :"خسته نباشيد". مثلن همان آقاهه ايستاده باشد جلوي نرده‌هاي بلوار و براي مرغ‌هاي دريايي غذا بريزد. مرغ‌ها با سر و صدا يك جاي آب جمع شوند و آن آقاهه فقط بتواند برايت دست تكان بدهد.
يا يكي مثل آقاي گاف كه هر بار مي‌بيندت مي‌پرسد:"تو هنوز هستي؟ هنوز نرفتي؟" و تو بهش چشم‌غره بروي كه بس است اين همه شوخي و او بخندد. او هم كمي آن‌طرف‌تر ايستاده باشد، تكيه داده به موتور يكي از ماهي‌گيرها، سيگار دود كند مثلن و بهت بگويد:"بالاخره رفتي؟"
يا يكي مثل آقاي سين كه مي‌گويد:" ليلي شش ماهه برود، برمي‌گردد" و تو بخندي. آن هم ايستاده باشد خيره به آب، غرق فكر. بعد بهت نگاه كند و بگويد:" ديدي گفتم دوام نمي‌آوري؟"
يا يكي درست شبيه گلرنگ كه وسط تعريف كردن يك ماجرا مي‌خندد و كلمات‌اش گم مي‌شود ميان خنده‌هاش. با آن همه خوبي‌اش با آن مسي‌هاي پررنگ موهاش. كه يك جايي نزديك يكي از خانه‌هاي قديمي ايستاده باشد به تماشا و بعد برات دست تكان بدهد كه:"ليلي، بيا اين يكي را ببين. ببين چه پنجره‌اي دارد"
يا يكي مثل ليزا باشد كه كنار دست‌ات نشسته باشد توي ماشين و آرام آرام،آرام‌ات كند با حرف‌هاش. هر چند قبل‌اش دنبال گل‌هاي بنفش چرخيده باشيد و پيداشان نكرده باشيد. او يكهو بيايد پيش‌ات و بگويد:" ليلي، پيداشان كردم. گل‌ها را پيدا كردم. بيا اين طرف."
يكي مثل فريد كه هر بار سيگارش را روشن مي‌كند، تو سرفه مي‌كني و او مي‌گويد:"بي‌انصاف، هنوز كه يك پك هم نزدم." او هم باشد. نزديك‌ات شود و بهت يك سيگار بدهد و تو هم برداري و روشن كني. با هم راه برويد توي سكوت. همان سكوت آشناي قديمي.
چهره‌هاي آشنا توي آن خيابان باريك هزار ساله كه بوي دريا مي‌دهد، پر باشد. همه جا. حتا يك جاهايي تو را ببينم و سر بچرخانم كه پشت كدام درخت گم شدي. بعد ندانم كه اشتباه كرده‌ام يا نه. اما خودم را بزنم به آن راه كه آره، حتمن تو خودت بودي.
خيابان بي‌انتهاي يك طرف دريا، يك طرف زندگي‌هاي هزار ساله. خيابان هميشه‌گي خواب‌هاي من. خيابان همين‌ نزديكي‌ها، نه آن همه دور و بيگانه. خيابان چشم‌هاي نگران. خيابان آدم‌هاي من. خيابان من.
يك جايي مثل آن‌جا را دل‌ام مي‌خواهد. بي‌تابانه. مدام...

 

عنوان از عباس صفاری است.

داستان زنی که عاقلانه دل‌تنگي مي‌كرد


سيل آمده بود آن شب
توي اتاق‌ام
كه گفته بود:" دوست‌ات دارم"

تخت و ميز بنفش،
روي آب،
معلق.
پرده‌ها خيس،
سقوط مي‌كردند.


من؟
غريقي كه ديگر نمي‌شد نجات‌اش داد.

 

اردي‌بهشت 91

...

سفر که نه، 

گم مي‌شدیم...

...

 

سارا محمدی اردهالی

آسنترا یا آسانترا؟

پیشانی را چسبانده بودی به فلز سرد دیواره ی آسانسور. چشم ها بسته و خواب آلود. تمام بدن ات به پیشانی ات تکیه داده بود.
سقوط می کردی از طبقه ی هشتم. دست خالی. دست خالی از چی؟ از خط و خبر و نامه یا آرامشی که نگرانی را یک لحظه ازت دور کند؟
دست خالی را چه طور می شد تعریف کرد؟ چیزی که می خواستی و توی دست ات نبود؟ باز که کرده بودی، پریده بود؟ توی دست ات بود اصلن؟
دوباره دکمه ی طبقه ی هشتم را زدی. رفتی بالا. آهنگه آشنا شده بود. ویگن بود.نبود؟ جای امنی شده بود برات آسانسور.
از کریم خان و نشر چشمه که برمی گشتی چیزی توی سرت صدات می کرد.توجه نمی کردی. تلاش می کردی به این فکر کنی که دین ات را به چشمه پرداخته ای با کتاب هایی که خریدی، کتاب هایی که واجب هم نبودند،کتاب هایی که معلوم نیست سرنوشت شان چیست. اما صدائه هی بود. بلندتر می شد.
هی صدات می کرد که حواس ات به خودت هست؟ حواس ات به این جعبه هست که مدام توش بالا و پایین می روی و باز سرت آرام نمی گیرد؟

دوباره دکمه را می زدی...

I have scars on my hands from touching certain people

زمان‌هايي هست كه دوست داري همه چيز را ببلعي. مثل دخترك توي "بيتا"، نهنگي باشي كه دوست‌داشته‌هات هميشه توي دل‌ات بمانند.
زمان‌هايي هست كه دل‌تنگي و آرزو مي‌كني اي كاش دل‌ات به قدر دل آن نهنگ جا داشت و همه چيز و همه كس را مي‌گذاشتي توش و با خودت مي‌بردي اين طرف و آن طرف.
زمان‌هايي هست توي زندگاني كه آدم آن ته‌هاي دل‌اش مي‌سوزد اما بايد صبر كند، تحمل كند. بسازد. همين.

عنوان از جی دی سلینجر است.

عکس، كار امیرحسین بهبهاني‌نيا است.

آرومه همه چی؟

همه ی خیابان ناصری را قدم زدم. یعنی آرام آرام، بی هیچ عجله ای، دانه دانه سرک کشیدم توی حیاط خانه ها. خانه هایی که هر بار یکی شان را دوست دارم و فکر می کنم اگر مال من بود، چه می شد؟ زیر سقف برگ ها چشم هام را بستم و دست کشیدم به تنه ی درخت ها. یکی نرم، یکی زمخت.
 آرنج ها را گذاشته بودم روی زانو و خیره بودم به دیوار بنفش رو به روم و ساعت دیواری که فقط چهار عدد بود روی دیوار و دو تا عقربه.
دخترک هی تلفن می زد. وقت ها را یادآوری می کرد. تلفن اش زنگ می خورد. برای این که تا سه هفته ی دیگر هم وقت نداشت، اظهار تاسف می کرد. شال اش را برداشته بود. موهاش چه پرپشت بود. چه قدر هم سیاه. چشم هاش عسلی بود؟ خوشگل بود. خوش آب و گل که می گفتند همین بود اصلن. آن طرف خط که گوشی را برداشتند، گفت:"دوست نداشتم گوشی را بردارید. این آهنگ را خیلی دوست دارم" بعد که قطع کرد بی هوا بهم گفت: :" مگر برای این ایرانسل ها آهنگ غیرمجاز هم می شود گذاشت؟" من بی که بدانم با اطمینان گفتم چرا نشود؟ بعد گفت:"همه چی آرومه" دست اش را برد توی هوا. ادامه داد:"همین بود" شانه هام را دادم بالا.
- آهان.
گفت: هر بار که این را گوش می دهم، گریه ام می گیرد. ابروها را دادم بالا.
- من ولی معمولن می خندم باهاش.
- آخر من باهاش خاطره دارم.
دوباره ابروهام و همان "آهان".
با بغض گفت: اول اش خاطره ی خوب بود. ولی بعدش با یک خاطره ی بد تمام شد. این آهنگ از اول تا آخر خاطره ی من است.
فکر کردم چه دردی کشیده پس وقتی آهنگه را شنیده. آن هم این آهنگ. که همه جا، از زبان همه، توی هر موقعیتی، به طور خودکار برای خودش پخش می شود. حالا اگر بنا بود من آهنگ ام را بگویم، سخت می شد همه جا پیداش کرد. خودم باید می گذاشتم اش تا بازسازی کنم.
اشک اش داشت می آمد که در باز شد و بعد بهم گفت:"لیلی جان. برو. نوبت شماست"
بهش لبخند زدم؟ یا نه؟ شکسته بودم. شکست نخورده بودم. فقط شکسته بودم. ظرفیت نداشتم با کسی دیگر هم دردی کنم. ترجیح دادم سکوت کنم تا اینکه بخواهم دروغکی لبخند بزنم که :"بی خیال"
برگشتنی، خیابان ناصری داغ بود. گرفته بود. بی آفتاب. با ماشین های زیاد. بوق ها و آدم ها. فکر کردم چه سفر لازم ام. جایی که این شلوغی ها نباشد. این مانتو و مقنعه نباشد و کمی این کله ی مبارک هوا بخورد.

ستار و شب و ...


پرسيده بود آخر چرا ستار، آن هم حالا. سر تكان داده بودم. شانه‌هام هم رفته بود بالا. انگار كه دست خودم نبود. يك وقت‌هايي مي‌طلبد. مثل سيگاري كه توي يك هواي به خصوص گيراندن‌اش مي‌شود وسوسه، مي‌شود تكميل ظرفيت احساسي يك وضعيت.
پرسيده بود كه این روزها چه‌طورم. گفته بودم:" ديشب به سيل اشك، ره خواب مي‌زدم... امروز هم..." حرف‌ام را قطع كرده بود و گفته بود كه خب، فهميده. خنديده بودم.
شال سفيد شده شال اين چند روز. از هفته‌ي پيش توي دركه، تا امروز توي كلاس فري ديسكاشن. همين‌‌طوري مي‌شود كه هر مانتويي مي‌پوشم انگار اين شاله باهاش جور در مي‌آيد. مانتوي ياسي‌ام را اگر مي‌پوشيدم امروز با پسرك استادمان كه پيراهن و كراوات بنفش پوشيده بود، ست مي‌شد. آن‌وقت مي‌شد با هم، كنار هم توي خيابان راه برويم و او كه فارسي بلد نيست، با آن لهجه‌ي شيرين آمريكايي‌اش باهام حرف بزند و هي بپرسد كه چه‌طور مكانيك؟ چه‌طور ادبيات؟ و من براي‌اش توضيح بدهم و از دور يك رنگين‌كمان با تم‌هاي بنفش باشيم كه همين‌طور خرامان خرامان توي سراشيبي خيابان پايين مي‌رود. نپوشيدم اما. فكر كن، اگر مي‌پوشيدم...
مي‌پرسد يعني چه كه مي‌گويد: تن تو ارزوني خاك؟ مي‌گويم :معلوم است. يعني مُردي. تمام. دست‌ها را محكم مي‌‌زنم به هم انگار كاري را تمام كرده باشم.
وقتي دايي راميز مي‌ميرد، ايزل هم باهاش مي‌ميرد. مي‌شود يك مرده‌ي متحرك. يك مرده‌ي متحرك به قول خودش كور. بعد مي‌آيد خانه و مي‌بيند باده براش هزار جور غذا و شيريني درست كرده. ايزل اما نمي‌خورد. از هيچ كدام. زل مي‌زند توي چشم‌هاي باده و بهش مي‌گويد: هر شب توي خوابگاه با اشك مي‌خوابي. اما مرا كه مي‌بيني همه چيز را فراموش مي‌كني. اين تو را نابود مي‌كند. چون جسارت نداري اين حس را تمام كني. تو با من نابود مي‌شوي. من لياقت اين‌ها را ندارم. بعد شيريني‌ها را مي‌ريزد توي سطل آشغال. باده تمام مي‌شود. تمام تمام. سر كشيده مي‌شود. يك قطره هم از وجودش ته ليوان نمي‌ماند. همين‌طوري است تمام شدن ديگر.
سر تكان مي‌دهد كه آهان. موها را جمع مي‌كند بالاي سر و دوباره رها مي‌كند روي شانه‌ها. بعد مي‌پرسد چرا مي‌‌گويد :"غم‌ات چو كوهي به شانه‌ي من"؟ اين يعني چه‌طوري؟ آدم كه دوام نمي‌آورد اين‌طوري. مي‌گويم: خب دارد آخر شب مي‌شود و تو كرم‌ات گرفته مرا سين جيم كني. اما به من ربطي ندارد كه اين آقاي ستار و يا قبل‌ترش جناب عماد رام عزيز، بهارشان گذشته شايد يا هر چي. من حالا مي‌خواهم همان "سانست پارك" لعنتي‌ام را بخوانم اگر تو بگذاري. مي‌گويد كه خب معلوم است كه نمي‌گذارد. تا زماني كه اين آهنگ‌ها را گوش بدهم، او هم سوال عشقي عاطفي براي‌اش پيش مي‌آيد و كسي جز من اينجا نيست كه ازش بپرسد. نفس‌ام را محكم بيرون مي‌دهم كه: پوف...
الف ازم مي‌پرسد كه با كتاب‌هام چه كار مي‌كنم؟ نمي‌دانم. همين‌‌طوري با ليوان كافه اوله‌ام بازي مي‌كنم. كافه اوله شده فيوريت اين‌ روزهام. همه جا. سر تكان مي‌دهم كه نمي‌دانم. اما نمي‌گويم كه نمي‌دانم با خيلي چيزها قرار است چه كار كنم. مثلن با ديوارهاي بنفش و پرده‌ي بنفش اتاق‌ام. با تمام بنفش‌هايي كه اينجا دارم. تمام گنج‌هايي كه اينجا دارم. آخ تمام كتاب‌هاي من....من باهاشان چه‌كار مي‌كنم؟ راستي با ليلي چه‌كار مي‌كنم؟ با لي‌لي؟ با ليليانه؟با لیلون؟ با ليل؟ هوم؟
مي‌گويد :چرا مي‌گويد "هنو باور ندارم رفتن‌ات رو"؟ چرا "ز" هنوز را نمي‌گويد؟ مي‌گويم: وقتي نمي‌گويد، انگار اين هنوزي كه هنوز ادامه دارد، تا ابد ناتمام مي‌ماند. يعني ناباوري محض. مي‌فهمي؟ اصلن تا حالا شده چيزي را هيچ‌وقت باور نكني، با وجود اين‌كه ته ته واقعيت بوده؟ چيزي نمي‌گويد. چيزي ندارد بگويد. دراز مي‌شود روي تخت با تشك بنفش و صورتي. "سانست پارك" را مي‌گيرد دست‌اش. مي‌پرسد كه خوب است اين؟ مي‌گويم: تو سوال عشقي داشتي فقط ها. مي‌گويد خب، منظور من هم اين آقاي خوش‌تيپ پشت جلد است. مي‌خندم. ابروها را مي‌دهم بالا. مي‌گويم: اوف...بدجور...
ميم مي‌گويد: زن جنگ‌جو، زن لوند، زن خردگرا، زن مادر. من و لام نگاه‌اش مي‌كنيم. من كدام يكي‌اش هستم؟ هوم؟ كدام يكي‌اش بودم؟ كدام يكي‌اش مي‌شوم؟ اين‌ها را كي گفته؟ يونگ؟ پس كي بود مي‌گفت زن‌ها فقط بايد بلد باشند كه فلان كنند و بهمان؟ زنانه‌گي و اين حرف‌ها؟ هوم؟ آن‌وقت چه‌طوري خردگرا بشوند؟ يا چه‌طوري مادري كنند؟ يا چه‌طوري شمشير بزنند؟ اصلن چرا همين چهار دسته؟ هزار جور زن داريم. هزار جور.نداريم؟ چه لزومي دارد دسته‌بندي كنيم؟ شايد  چون آدم نمي‌تواند خودش را توي اين دسته‌بندي‌ها پيدا كند، رد‌شان مي‌كند. آدم هم يعني خودم لابد.
زير لب مي‌خواند: مي‌شد از بودن تو عالمي ترانه ساخت، كهنه‌ها رو تازه كرد، از تو يك بهانه ساخت. با تو مي‌شد كه صدام همه جا رو پر كنه. تا قيامت اسم ما قصه‌ها رو پر كنه.
كنارش دراز مي‌كشم. دست مي‌كشم به موهاش. "سانست پارك" را مي‌گيرم از دست‌اش و مي‌گذارم روي سينه‌ام. باهاش بلند مي‌خوانم:
اما خيلي دير دونستم تو فقط عروسكي. كور و كر، بازيچه‌ي باد، مثل يك بادبادكي. دل‌ سپردن به عروسك منو گم كرد تو خودم، تو رو خيلي دير شناختم، وقتي كه تموم شدم.
بعد دست‌ها را دو تايي توي هوا به هم مي‌زنيم. انگار كاري را با هم تمام كرده باشيم.

 

And once, there was magic here for me

 

شادي‌ ِ دانستن‌اش،

به وقت...

دوباره خيال كردن‌اش حتا...

 

He couldn't see me, the sun was in his eyes

 

If he wants to die in a lake in Geneva
The mountains can cover the shape of his nose
If he wants to die where nobody can see him
The beauty of his death will carry on
So I don’t believe him

He greets me with kisses when good days deceive him
And sometimes it’s gone and sometimes I believe him
And sometimes I’m convinced that my friends think I’m crazy
I get scared and call him, but he’s usually hazy
By 1 in the morning, the day is not ended
By 2 he is scared that sleep is no friend
By 4 he will drink but he cannot hear it
Sleep will not come because sleep does not will it
And I don’t believe him

Morning is mocking me

My nihilist, my happy man, my manic and I
Have no plans to move on

...

پ.ن ۱: بشنويد

پ.ن ۲: همه‌ي ترانه را اين‌جا بخوانيد. ترانه‌ي خوبي است.

هستي‌ام...

اين چندمين اردي‌بهشتي‌ است كه با تو نيستم؟ و مگر زندگي چه‌قدر طول مي‌كشد؟ كه حالا باشي و بغل‌ام كني سفت و بهم بگويي كه همه چيز يك روزي درست مي‌شود.كه ما همه دوباره يك روز دور هم جمع مي‌شويم.كه تمام دوست‌داشتن‌مان يك روز بر اين جبر جغرافيايي پيروز مي‌شود. هوم؟

عشق‌ام، هستي‌ام، تولدت مبارك.

مرگ و پیانو


گاهي آدم يادش مي‌رود كه مي‌ميرد يك روز. همه چيز را كه فراموش كرد، خودش را مي‌اندازد توي يك راه پر پيچ و خم كه اگر از فلان جاش پاش لغزيد و پرت شد، ديگر نمي‌تواند خودش را بكشد بالا.
امروز به هواي اين‌كه نيم ساعت با آنكارا اختلاف ساعت داريم، هي زنگ مي‌زدم سفارت. اما كسي برنمي‌داشت. بعد با خودم مي‌گفتم چه‌طور مي‌شود كه هيچ كس برندارد؟ اوه اوه...اگر كسي برندارد، اگر من نتوانم وقت مصاحبه بگيرم، اگر نشود بروم تركيه و مجبور بشوم بروم دوبي يا نيكوزيا... خلاصه با اين فكرها ساعت شد ده صبح و من زدم روي يكي از اين كانال‌هاي ترك‌‌زبان ماهواره و ديدم كه بعله، ما يك ساعت و نيم با تركيه اختلاف ساعت داريم. چه اشتباه مضحكي.خلاصه اين شد كه زنگ زدم و يك آهنگ خوب اسپانيولي كه فكر كنم مارك آنتوني بود خواننده‌اش پخش ‌شد تا خانمه گوشي را برداشت و گفت گودمرنينگ و اينها.
بعدش ديگر خوابم نمي‌آمد. قرار گذاشته بودم كه بعد از اين‌كه وقت گرفتم، صبحانه بخورم و تخت بخوابم. قرار كافه‌نادري‌ام با گلرنگ كنسل شده بود. پس مي‌شد تا بعدازظهر بخوابم و بعدترش يادداشتي را كه مي‌خواستم درباره‌ي كتاب آندرش بنويسم، تمام كنم. اما هيچ كدام اين‌ها نشد.
يعني هي نشستم به لغزيدن پام فكر كردم و ديدم مغزم دارد سوت مي‌كشد. بعد فكر كردم به مرگ. به اين كه اگر بميرم، ديگر پام نمي‌لغزد. ديگر راهي نيست كه بهش فكر كنم. پس بهتر است بهش فكر نكنم. خلاصه هي فكر كردم كه فكر نكنم. مثل آن يارو توي "شازده كوچولو" كه مي مي‌زد كه فراموش كند مي‌‌زده است.
اين است كه حالا پيانوي مرتضي خان محجوبي دارد براي خودش توي گوش من به طرز فجيعي دوست‌داشتني و ويران‌گر نواخته مي‌شود و من به اين فكر مي‌كنم كه آيا مرتضي خان محجوبي وقتي اين قطعه را مي‌ساخته و مي‌نواخته به اين فكر كرده كه اگر شام شب‌ نداشته باشد چي مي‌شود، اگر زن‌اش ازش لباس نو و كفش و ماشين و خانه‌ي تو بخواهد و او نداشته باشد، چي مي‌شود، اگر كارش درست و حسابي نگيرد چي مي‌شود، اگر مريض شود و ديگر نتواند بزند چي، چه مي‌شود؟ خب معلوم است كه نه. اين آقايي كه من دارم عشق‌بازي‌اش را با پيانو مي‌شنوم حالا، مي‌دانسته يك روزي مي‌ميرد و ته ته روح‌اش را خالي كرده توي اين قطعه.
همين. آخر زندگي همين است. همين يك قطعه كه من عصر جمعه‌اي گوش بدهم و آرام بگيرم. بهتر از صدجور قرص و روان‌پزشك و مشاور و عشق و آدمي‌زاد حتا.

دوست‌داشتني‌ها 58

پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار
پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است

.
.
.

۲۵ فرودرین ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

عکس جامانده از مرحوم گودر است.

آنها كه دست به دوست‌داشته‌هاشان نمي‌زنند

خيال مي‌كردم كه مي‌شد دست‌نخورده نگه‌اش دارم. همان‌طور كه دوست داشتم، مثل روز اول. همان‌طور كه مي‌شد به‌اش اعتماد كرد و اسم‌اش را گذاشت معجزه توي اين دنياي واقعي تمام‌شدني.
خيال مي‌كردم  مثل آنها كه دست به دوست‌داشته‌هاشان نمي‌زنند  مبادا از دست بدهندشان،مي‌توانم  از دور داشته باشم‌اش و دل‌ خوش كنم به چيزهايي كه مرا به‌اش پيوند مي‌دهد.
خيال مي‌كردم خودش است، همان چيزي كه هزار بار توي كتاب‌ها خوانده بودم و توي فيلم‌ها ديده بودم و فكر كرده بودم يك جاي جهان مي‌لنگد بدون‌اش.
اما خب...نشد. نمي‌شود. يعني ديوار اعتماد آن‌قدر كوتاه شده كه جلوي هيچ بادي را نمي‌گيرد، چه برسد به طوفان‌هاي ناگهاني، رگبارهاي ويران‌گر و برفي كه آدم را زير خودش دفن مي‌كند.
خيلي وقت‌ها زمان همان چيزي است كه ديواره را بلندتر مي‌كند. بهت مي‌فهماند با صبر مي‌شود به خيال‌ها دل بست. اما گاهي هم درست برعكس است. گاهي بهت نشان مي‌دهد كه ديواري نبود، كه خيالاتي شده بودی بچه جان. آره مي‌گويم بچه جان چون مي‌دانم كسي كه دل به اين ديوارها و خيال‌ها نمي‌بندد واقعن واقعن ديگر بچه نيست. بزرگ شده. رفته قاطي آدم‌ بزرگ‌ها. رفته قاطي همان دنياي واقعي تمام شدني و از دست رفتني.
اما چه‌قدر از دور؟ چه‌قدر فاصله؟ چه‌قدر قياس ميان خيال و واقعيت؟ چه‌قدر تصويرسازي‌هاي محال؟ تا کجا؟ 
يك زماني توي يك جايي مثل دركه، وقتي داري توي تاريكي مطلق شيب كوه را پايين مي‌آيي و باران مي‌خورد توي صورت‌ات و سردت شده، وقتي قبل‌تر كلمات آشنا شنيده‌اي و كلمات آشنا گفته‌اي، وقتي کسی به آن دیگری مي‌گويد مواظب‌اش باش كه سر نخورد و تو مي‌گويي كه:"نه. خوبم. خودم مي‌آيم"، مي‌رسي به آن نقطه شايد كه فكر كني خيال‌ها همان چيزهايي هستند كه تو مي‌تواني باهاشان زندگي كني. تمامي ندارند. كه مثل تاريكي مطلق كوه وقت پايين آمدن، ممكن است باعث شوند كه پات بلغزد و  قل بخوري تا آن پايين. اما خب، اگر نباشند هم نگراني افتادن نيست، نگراني از دست دادن نيست، غم دوري نيست، ترس زخمي شدن نيست و همه‌ي اين‌ها روزهاي آدم را به دست آوردني مي‌كنند. هر چند، دل بستن به تاريكي براي هميشه كاري مي‌كند كه ممكن است به نور يك چراغ قوه حتا عادت نداشته باشي و پس‌اش بزني.
همين‌طورهاست كه يك آخر هفته‌هايي كه توي خانه تنهايي، يك‌بند سيكرت گاردن گوش مي‌كني و مي‌نويسي و مي‌خواني و به خودت توي آينه نگاه مي‌كني كه هنوز مي‌خواهد براي بچه ماندن تلاش كند، هنوز نمي‌خواهد ورود به دنياي آدم بزرگ‌ها را جدي بگيرد. هنوز دوست دارد دوست‌داشته‌هاش را دستمالي نكند و تو در برابر اين بچه‌ي خيال‌باف كاري از دست‌ات ساخته نيست.

عکس از امانوئل بریسون است.

خراب‌آباد

ليزا پرسيده بود كه مگر يك پرونده را چند بار مي‌بندند؟ من خنديده بودم. راست مي‌گفت. پرونده‌هه را بس كه باز و بسته كرده بودم، جر و واجر شده بود. گفتم كه نه، يك وقت‌هايي پرونده را فقط پيش خودت باز مي‌كني و دوباره مي‌بندي، وگرنه آن بيرون بسته شده. كش‌دار گفته بود كه آهان.
من نگفتم بهش. وقتي كه بوسيدم‌اش جلوي سينك كه او ظرف‌ها را با كف مي‌شست و من آب مي‌كشيدم كه دست‌هام داشت يخ مي‌زد، نگفتم بهش كه وقت خواندن داستان‌ام، وقت خواندن فصل آخر، بغض داشتم. صبح‌اش كه توي اتاق توي شلوغي مي‌نوشتم‌اش بغض داشتم. نه كه داشت تمام مي‌شد، نه. تازه بازنويسي‌اش شروع مي‌شود. يك جورهايي دلم سوخت به حال دختر داستان. زياد اذيت‌اش كرده بودم. كه چي بشود؟ كه من داستان بنويسم و يك عده بخوانند و خوش‌شان بيايد يا نيايد؟ چند نفر را به كشتن دادم و چند نفر را هم آزار دادم. تازه نپرسيدم از ليزا كه آدم‌ها آن بيرون چه‌طور از پس آزار ديگران برمي‌آيند و كك‌شان هم نمي‌گزد؟ اين كه داستان بود، ولي آن بيرون...پوف...
سر ظهري هم كيف پول بنفشي را كه ليزا برام عيدي خريده بود درآورده بودم و داشتم پول‌ها و كارت‌هاي اعتباري و كارت‌هاي دكتر و آرايشگاه و كتاب‌فروشي و جشن فارغ‌التحصيلي مكانيك 82 و عكس هستي و گواهي‌نامه را از كيف چرمي قهوه‌اي مي‌گذاشتم توش كه يك چيزي توم بهم مي‌گفت بهتر بود اصلن نمي‌گذاشتم دختره اين همه اذيت بشود. بهتر بود يك داستان راحت‌تر مي‌نوشتم كه توش دختره عاشق مي‌شد و ته‌اش به عشق‌اش نمي‌رسيد. مثل تمام عشق‌هاي دنيا. آن‌وقت يا رگ‌اش را مي‌زد يا افسردگي مي‌گرفت يا فاحشه مي‌شد. بعد لازم نبود فكر كنم سر بقيه‌ي آدم‌ها چي مي‌آيد.
برگشتني توي تاكسي، مرد كنار دستي‌ام بلند بلند پشت تلفن با زن حرف مي‌زد. بهش مي‌گفت:" مي‌دانم. تو مادري. مي‌فهمم. تازه حس مادرانه‌ي تو با همه فرق دارد. چون تو هنرمندي. عاطفي‌تري از همه" خنده‌ام گرفته بود. نمي‌دانم پوزخند زدم يا نه.هنرمند بودن صرفن تمايز ايجاد مي‌كرد ميان او و مادرهاي ديگر. زن بهش گفته بود حوصله ندارد. و او گفته بود:" يعني چي حوصله ندارم؟ من با سي و يكي دو سالي كه از خدا عمر گرفتم اين جمله را هيچ‌وقت نفهميده‌ام" باز هم خنده‌ام گرفته بود. آخر اين همه مزخرف را يك‌جا از كجاشان در مي‌آوردند؟ خواستم بهش بگويم كه:" هي، جناب آقاي هنرمندِ جنس لطيف‌شناس، آدم خيلي وقت‌ها حوصله ندارد. حوصله‌ي شهرش را، كشورش را، عزيزهاش را، خودش را، تاكسي را، آدم بغل دستي توي تاكسي را. شما مگر آدم نيستي بلانسبت؟" اما خب، مسلم است كه نگفتم. من توي مود سكوت‌ام معمولن. ديگر چه بشود، چه‌قدر كلمات توي مغزم جمع بشود كه حرف دل‌ام را بزنم. تازه مودبانه. بلد نيستم ديگر. فحش و توهين نمي‌توانم. اما به قول فريد اگر هم عصباني بشوم، گاهي واقعن ترسناك مي‌شوم. ترسناك؟ ترسناك شدن بد نيست گمانم. آدم نبايد عوضي باشد، همين. به خدا!
مثلن توي همين داستانه، هي نشستم به عواقب آدم‌ها توي اين فصل‌هاي آخر فكر كردم. گفتم چه بر سرشان آوردم؟ بعد به خودم گفتم اين آدم‌ها كه هر روز به هم زخم مي‌زنند و هم را مي‌كشند و از كنار نعش هم رد مي‌شوند، اصلن براشان مهم است كه چي به سر آدم‌هاي ديگر مي‌آيد؟ لابد نه ديگر...پس من چرا وقت خواندن فصل آخر بغض كرده بودم و زودي بعد از اين‌كه تمام شد، گفتم:"ببخشيد كه طولاني بود" كه يك وقت گريه‌ام نگيرد؟ آخر اگر گريه‌ام مي‌گرفت ديگر نمي‌شد مثل ليزا كه بار آخر توانست اشك‌اش را نگه دارد و دوباره بعد از يك وقفه‌ي دو سه دقيقه‌اي داستان‌اش را بخواند، خودم را كنترل كنم. مي‌نشستم به حال همه‌ي شخصيت‌ها زار مي‌زدم، تازه خط چشمم هم پخش مي‌شد. آن را ديگر چه كار مي‌كردم؟ الناز را كه نداشتم كنارم مثل آن روز شنبه، عصر چندم فروردين بود خدايا، بهم بگويد:"اشكال ندارد. گريه كن، بهت كرم مي‌دهيم پاك‌اش مي‌كني." بعد ياد رت باتلر افتاده بودم و قصه‌ي دستمال نداشتن خانم‌ها وقت بحراني‌ترين لحظه‌هاي زندگي‌شان. با اين تفاوت كه خانم‌ها بايد از اين دستمال مرطوب‌هاي آرايش پاك‌كن داشته باشند، وگرنه دستمال خالي را كه سر چهارراه اين بچه‌هاي معصوم خوشگل و كوچك مي‌فروشند كه من يكهو از يكي‌شان 5 تا بسته خريدم و راننده باهام دعوا كرد جوري كه بغض‌ام گرفت. كه بدعادت‌شان مي‌كنم با اين كارها و از اين حرف‌ها.
خلاصه اين‌كه براي بازنويسي نيروي تازه مي‌خواهم كه بشود دوباره اين آدم‌ها را كه ويران‌شان كرده‌ام از نو بسازم.كار سختي است اما لامصب شيريني خودش را دارد.
 فرق داستان هم همين‌جاست با آن بيرون. مي‌شود هي ساخت و دوباره ويران كرد. آن بيرون اما خيلي چيزها -تاكيد مي‌كنم خيلي چيزها و نه همه‌ي چيزها - كه ويران شدند، ديگر ويران شدند و هيچ‌جوري نمي‌توان مرمت‌شان كرد، ديگر چه برسد به اين‌كه بشود از نو ساخت‌شان.

 

رفتی نموندی...

توی هفته دو یا سه شب بود. یا آنها می آمدند یا ما می رفتیم. توی اتاق با ابی و امیر و نورجیس و هستی فوتبال بازی می کردیم. نمی دانم کدام مان با آن یکی هم تیمی می شد. من اما ابی را دوست داشتم. بهش می گفتیم داداش. ابی هیچ وقت ابی نبود. داداش بود. توی خیالم برادر بزرگ قدبلندی داشتم که می شد جلوی دخترها پزش را بدهم. حرف اش را بزنم مدام. بنشینیم توی آن گلفی که آخرها خریده بودند و او ما را ببرد توی خیابان های ساری، به خصوص خیابان فرهنگ بگرداند. یا ببردمان فرح آباد، لب ساحل.
شب ها مثل هم تمام می شد. مثل هم شروع می شد حتا. اولش شام بود و بعد نوار ویدیویی هایده و گلپا که شب تولد امام رضا توی تلویزیون برنامه ی زنده داشتند. که گلپا می خواند: می دونستی که خاک فرش منه...رفتی نموندی...می دونستی فقط تو رو دارم.... و بعد دایی اسحاق که دایی نبود اما از همه ی دایی ها دایی تر بود، مست می کرد و باهاشان می خواند. ما که دیگر رفتارش را از قبل پیش بینی می کردیم، می رفتیم یک گوشه. اما باز هم در امان نبودیم. هنوز هم که مست می کند، می آید همه را می بوسد. ملچ و مولوچ. برایش هم مهم نیست طرف عمه باشد که چادر و چاقچوری است یا بابا یا مامان که گیلکی بهش می گوید : اه...اسحاق...حالم را به هم زدی.
یک شب هایی هم بعد از این که ویدیوی تاریخی هزار بار تماشا شده تمام می شد، فیلم هندی می گذاشتیم. قیامت سه قیامت تاک...امیر خان، جوهی چاولا. از آن فیلم های غریب زمان خودش بود. تنها فیلمی بود که توی زمان خودش قهرمان های قصه می مردند. اول دخترک تیر می خورد و بعد پسرک با چاقویی که از دخترک هدیه گرفته بود، خودش را می کشت. من همیشه کابوس آن لحظه ی مرگ شان را می دیدم. دوست نداشتم تا آخرش را ببینیم. دوست داشتم تا همان جا ببینیم که دختر و پسر بعد از فرارشان برای خودشان خانه می سازند و خوش بخت زندگی می کنند.
یک شب هم بود که خانه مان را دزد زده بود. کلاس سوم بودم. مرضیه داشت توی ماشین می خواند. آن زمان بود که هنوز بابابزرگ زنده بود و ما هر هفته پنج شنبه می رفتیم بهشهر و شب برمی گشتیم. چه حوصله ای داشتیم. بابا هم هل کرده بود، اولین و آخرین جای امن شهر خانه ی دایی اسحاق بود. سه نصفه شب رفته بودیم آنجا. همه بیدار شده بودند و دورمان را گرفته بودند. من هی می گفتم: دوچرخه ام...دوچرخه ام را که نبرده.... آخر تازه خریده بودیم. ابی توی کوچه بعد از این که خانه را دزد زده بود، بهم یاد می داد. من نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم. فکر می کردم هیچ وقت یاد نمی گیرم. اما خب جلوی پسرهای دیگر همسایه می شد پز داد که من ابی را دارم که باهام باشد و بهم یاد بدهد.
خاله مریم زن دایی اسحاق بود. من دو تا دایی دارم که زن هاشان خاله ی من هم می شوند. باورش سخت است. اما خب، ما این طوری هستیم دیگر. یکی نمی گفت چرا شوهره را عمو صدا نمی کنید لااقل. از همان اول بهمان یاد داده بودند که این دایی اسحاق است و زن اش خاله مریم. خاله مریم و دایی اسحاق آمده بودند دنبالم از مدرسه. مامان اینها نبودند. رفته بودند کجا؟ بابوشکا مرده بود؟ همه رفته بودند انزلی. هستی کجا بود؟ بعدازظهری بود آن روز. من تنها بودم خانه شان.حوصله ام سر رفته بود، طبق معمول. از کتاب و کارتون خبری نبود. کبریت ها را از جعبه آورده بودم بیرون و ریخته بودم روی زمین. شکل درست می کردم. خانه و خورشید و درخت. خاله مریم دعوام کرده بود.
بعدتر اما سال هشتاد و دو بود که من کنکور داده بودم. همه چیز فرق داشت با گذشته. تابستان بود و من بیمارستان بودم. نورجیس با نامزدش آمده بودند عیادت. آب آناناس آورده بودند برام. ابی نیامده بود. یا آمده بود؟ نه، نیامده بود. خاله مریم یک نامه با چند جور غلط املایی خنده دار گذاشته بود که من رفتم و دیگر دنبالم نگردید. بعدترش هم ابی و زن اش بودند که غیب شدند. خانه ی ما شده بود مرکز مشاوره ی امید. همان سریاله بود که فاطمه گودرزی بازی می کرد و یک جاهایی اش ترسناک بود، همان. دایی اسحاق می آمد و می رفت. رسوایی مالی.. بدهکاری های پنهانی که خاله از دایی قایم کرده بود. بدهکاری های ابی، قماربازی های ابی و بعدتر هم هزار جور قصه ی باورنکردنی دیگر. شب ها مامان و بابا می نشستند پشت صندلی های میز ناهارخوری جلوی دایی اسحاق و راهنمایی اش می کردند. بابا هی می گفت: آرام باش. حونسرد باش. با فکر تصمیم بگیر. اما به قول خود بابا، آن رگ رشتی دایی همیشه بلند می شد و احساساتی رفتار می کرد. گریه می کرد. زار می زد. دعوا می کرد با کس و ناکس توی خیابان.می رفت پیش فامیل های خاله و تهدیدشان می کرد. رد زن اش را می زد و بی خیال نمی شد.
توی عروسی نورجیس، خاله نبود. بعد پسرک الدنگ خواننده ی ارکستر وسط عروسی یک ترانه ای خوانده بود راجع به مادر. ما نفهمیده بودیم این وسط ترانه ی مادر خواندن چه ربطی به عروسی و عشق و فیلان داشت؟ نورجیس گریه اش گرفته بود وقت رقصیدن. ماها دوره اش کردیم و خنداندیمش. بابا عمل قلب باز کرده بود آن سال. من رفته بودم و خاله ها. خوشگل شده بودم. یکی از عکس هاش هنوز هست. لباسه اما... لباسه چه مدل خوبی داشت.حالا کجاست؟
از نورجیس خبری نیست. 5 سال شده به گمانم. الان یک پسر دارد. سپنتا. یکی می گفت آخر سپنتا هم شد اسم که گذاشت روی بچه اش؟ برود مدرسه می گویند: سپنتا؟ پونزده تا.
از ابی هم خبری نیست. دایی اسحاق هم با یکی ازدواج کرده. راجع به او نمی شود خیلی حرف زد. خودش می شود یک قصه ی جدا. یک رمان حتا. امیر هم زن گرفته. زن اش نوزده سالش است فقط. از خاله مریم هم خبری نیست. یک وقت هایی یادشان می افتم. یاد تمام خاطرات بچگی مان. ما با هم بزرگ شدیم. جور ناجوری خواهر و برادر بودیم. تنها آشنا و فامیل و پناه هم بودیم. با هم می رفتیم عزاداری امام حسین. ابی و امیر زنجیر می زدند. می رفتیم دروازه بابل آش می خوردیم. ابی و امیر از آن شربت ها که توش تخم سیاه داشت می آوردند برامان. من هنوز به عزاداری امام حسین بی اعتقاد نشده بودم.
 همه چیز خوب بود. همه چیز به ظاهر خیلی خوب بود تا بزرگ شدیم.بعد انگار که یک بمب افتاده باشد وسط زندگی هامان، همه پخش شدیم یک سمت، یک وری. یکی مرده، یکی زخمی، یکی جان سالم به در برده. اما پخش و پلا شدیم و توی دود انفجار نشد نعش آن یکی را پیدا کنیم.
حیف...

چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت...

ایستاده ایم خیره به نورها، آن دورها.  تکیه داده ایم به لبه ی دیوار کوتاه پشت بام. باد می آید، سرد است. اما ما تکان نمی خوریم. سر خم می کنم خیره می شوم به کوچه ی آن پایین و ماشین ها و موتورها که تند تند رد می شوند اما سکوت همچنان سر جای خودش است. کمی بعدتر صدای نوحه می آید. نوحه ی فاطمه ی زهرا. نفس عمیق می کشم. خانه ها هم اینجا شکل و شمایل خودش را دارد.
شروع می کنیم به حرف زدن. درباره ی تمام چیزهایی که این چند وقت نشده حرف بزنیم. درباره ی خیلی از سوال هایی که از کسی دیگر نمی شود بپرسم.
حرف که می زند، جمله ها را که کنار هم می گذارد، لحظه به لحظه سبک می شوم. توی آن لحظه ی به خصوص به همه چیز جور دیگری نگاه می کنم، همه چیز. به این که انتخاب هام درست بوده، به این که باید برای نیامده ها خوشحال باشم و این که دوست داشتن واقعن توی این زمانه هم وجود دارد، حقیقت است، هر چه قدر دستمالی اش کرده باشند.
سرد می شود، از کنار دیش ها می گذریم و شروع می کنیم قدم زدن. دل ندارم برگردم آن پایین. اول اش خیال می کنم دوست دارم گریه کنم اما بعد می فهمم باد است که اشک آورده توی چشم هام.احساس می کنم که دوست دارم زودتر با آینده رو به رو شوم،با قصه های تازه و آدم های تازه، دوباره چیزهای تازه برای خودم بسازم، دوباره دوست داشتن را تجربه کنم و بتوانم یک چیزهایی را دوباره باور کنم.چیزهایی را که دوباره ساختن و دوباره ترمیم کردن اش زمان زیادی می برد.
 فردا را نمی دانم. از دیشب تا حالا اما چیزی دوباره در من رشد کرده که خب، برای خودم ناآشناست. تمام قصه این است که احساس هیجان عجیبی دارم، هیجانی شکل هیجان نوزده سالگی شاید.

عنوان از حافظ است.